ایرنّا مُحی‌الدین بُناب

متن كامل مقاله

توتم، خوراك و رشد فرهنگي انسان
چالش هاي مادرسالاري
نوشته: اولين ريد

ترجمه: ايرنا محي الدين



كتاب تكامل زن، كه به تاريخ پنهان زنان مي پردازد بيش از آن كه يك كتاب فمنيستي باشد، اشاره به يك چرخش نظري جديد در انسان شناسي دارد كه در سال هاي اخيرشاهد افول فزاينده ي روش شناختي اين شاخه از دانش بشري هستيم. اجازه دهيد به بررسي دلايل اين زوال و چرايي نياز انسان شناسي براي يافتن راه صحيح خود بپردازيم.
انسان شناسي به وسيله مورگان، تيلور و ديگر تكامل گرايان قرن نوزدهم كه علم جديد را به عنوان مطالعه ماقبل تاريخي جامعه و ريشه هاي آن بيان مي كردند، پي ريزي شد. دو عنوان از مهمترين كشفهاي بي شماري كه آنان انجام داده اند از اين شمار است كه: جامعه ي ابتدايي براساس ساختاري از تساوي و تملك اشتراكي پايه گذاري شده است و هيچ كدام از بي عدالتي هاي جامعه ي مدرن را كه در ساختار خانوادگي پدرسالاري، مالكيت خصوصي و دولتي وجود دارد، نداشته است. اين جامه ، جامعه ي مادرسالاري بوده است كه در آن، زنان جايگاه هاي مديريتي توليد و زندگي اجتماعي را اشغال كرده و از اعتبار والايي برخوردار بودند. اين اشكال به صورت وسيع و گسترده اي در تضاد با دوره ي پدرسالاري قرار مي گيرد و زنان به زودي مقام پيشين خود را از دست مي دهند . همين نكته مناقشات فراواني را در محافل انسان شناسي به وجود آورده است.
در آغاز اين قرن، گرايش هاي فكري جديدي به وجود آمد كه به وسيله باوس، رادكليف، براون و ديگران رهبري مي شد. اين گروه روش و يافته هاي اصلي پژوهشگران پيشين را رد مي كردند هر چند كه تجليل هاي مداومي از آن ها به عمل مي آوردند. اين مكاتب ، مطالعات جامع تكاملي را رها كرده و به جاي آن به مطالعه ي تجربي و توصيفي انسان هاي ابتدايي معاصر كه درقسمت هاي مختلف كره زمين زندگي مي كنند، پرداختند. آنها بدون ارائه هيچ الگويي از توالي دوره هاي اجتماعي، سه دوره ي اجتماعي مورگان را كه شامل تو حش( بدويت ) ، بربريت و تمدن بود، انكار كردند. در ضمن آنان بر اين باور بودند كه دوره ي توحش،اولين و طولاني ترين دوره ي تاريخي است و نود ونه درصد زمان زندگي بشر را بر روي زمين شامل مي شود و ارجاع به آن دوره نه امكان دارد و نه لازم است. آنان تاريخ بشري را به ده هزار سال اخير و تاريخ تكامل را به حدود كمتر از يك ميليون سال محدود كرده اند. بعضي از انان كه پيش از اين چنين عملكرد دقيقي را قبول كرده اند،اكنون از وضعيت منحط انسان شناسي شكايت دارند. ضميمه ادبي تايمز ( لندن ) فشرده اي از وضعيت انسان شناسي در 50 سال گذشته را تحت مطالعه قرار داده و در اين رابطه ، انسان شناس بريتانيايي رادني نيدهام چنين مي نويسد: تكامل گرايي با نظريه ي انتشار ( diffusionism) به نتيجه رسيد كه جانشين كاركردگرايي شود. آنگاه به وسيله ساختارگرايي كنار گذاشته شد؛ اما بالاخره اين تحولات آكادميك و چرخش ها كه ناشي از فهم صحيح بشر و كارهايش بود، متاسفانه متوقف ماند… در واقع با افزايش تخصصي و حرفه اي شدن، انسان شناسي اجتماعي به طور مرتب كم مايه تر و خسته كننده تر شد.
درحين بي مايه تر شدن انسان شناسي، تحقيقات بيشتر درباره عصر مادرسالاري و تاريخ پنهان زنان به جهت ارزشي متوقف شد. به دانشجويان دانشگاه ها اين گونه تعليم داده شد كه مورگان و ديگر محققان انسان شناسي از رده خارج شده اند… و حلقه هاي دانشگاهي مادرسالاري از موضوعيت خود افتاد.
معمولا براي توجيه بي اعتباري پيشروان مادرسالاري مي گويند كه براي اثبات وجود مادرسالاري پيشين مدارك كافي ندارند و هيچ كس از هيچ طريق نمي تواند به يك نتيجه كلي درباره يك دوره قديمي كه براي هميشه از ديده ها پنهان گرديده است، برسد.
اين نظريه بسيار طعنه آميز است زيرا مخالفان تكامل گرايان اصراري به القاي جهانشمولي نظريه هاي خود ندارند. آنها مي گويند مادرسالاري هرگز و جود نداشته و پدرسالاري هميشگي بوده است. آنها همچنين مي گويند كه زنان به خاطر وظيفه زايمان و ديگر ناتواني هاي فيزيولوژيك خود هميشه جنس زيردست نظير آنچه اكنون هستند، بوده اند. برتري فيزيكي و توانايي مغزي جنس نر مي باشند.

آنان چگونه مي توانند كه پديده هايي جهانشمول هستند، اگر هيچ كس نتواند به حقايقي درباره نود ونه درصد زندگي بشر روي زمين دسترسي پيدا كند؟ در كجا مداركي براي اثبات اين مدعيان يافت مي شود؟ بدون چنين مداركي ادعاهايشان اثبات نشدني است.
ادعا مي شود كه مدارك كافي براي وجود مادرسالاري پيشين يافت نشده است.پژوهشگران پيشرو، ارزش اطلاعاتي را كه از روش هاي مختلف پژوهشي به دست آمده اند فراروي ما قرار داده اند. اين اطلاعات از طريق مراجع ادبياتي و مشاهدات واقعي و مطالعه روي ساخت هاي مادرتباري كه هنوز در بسياري از نواحي كره خاكي باقي مانده اند جمع آوري شده است. آنان متوجه شده اند هرجا مادرتباري قدرتمند بوده، نهادهاي پدرسالاري يا وجود نداشته و يا به طور ضعيفي رشد كرده است. آنها همچنين بر روي آداب و رسوم ابتدايي، سنت ها، اسطوره ها و آيين مذهبي كه از عصر مادرسالاري پيشين برجا مانده، به نتايج قانع كننده اي رسيده اند.
سوال هاي بي پاسخ
اجازه دهيد سه عنوان از سوال هاي مهم را در اينجا مطرح سازيم:
1- مخالفان مادرسالاري نمي توانند وجود سيستم قرابت مادري را انكار كنند، زيرا اين سيستم امروزه در بسياري از نواحي ابتدايي وجود دارد و اين ساخت مادرتباري اگر از عصر ديرين مادرسالاري نيامده باشد، پس از كجا آمده است؟
2- چرا گذر از مادرتباري به قرابت پدري هميشه در يك جهت بوده و عكس آن هرگز اتفاق نيفتاده است؟
3- چرا سيستم قديم تبار و قرابت مادري امروز، تنها در نواحي ابتدايي يافت مي شود و هرگز در نواحي پيشرفته پدر سالاري كه مدت هاست ريشه هاي مادرسالاري شان را فراموش كرده اند، يافت نمي شود؟
كساني كه از جواب دادن به اين سوال ها و ديگر سوال هاي مربوط به آن طفره مي روند تنها چنين مي گويند كه مادرسالاري هرگز وجود نداشته و پدرسالاري هميشگي بوده است. آنان سند و استدلال بسنده اي براي اثبات عقيده ي خود ارائه نمي دهند. روش آنها تعصب آميزتر از علم است و درباره موضوع خاستگاه انساني بيشتر ايجاد ابهام مي كنند تا آن را روشن سازند.
مارولين هريس، انسان شناس برجسته آمريكايي از دانشگاه كلمبيا، در مصاحبه اخيرش معترف است: گاهي اوقات من فكر مي كنم كه وظيفه اصلي تشكيلات انسان شناسي در هاله اي از ابهام قرار دارد. (psychology today. january. 1975.p. 67 (تحت اين شرايط جاي تعجب نيست كه انسان شناسي د رنظريه و روش خود سير قهقرايي را مي پيمايد، هرچند اطلاعات ارزشمندي از جهت كمي براي پژوهشگران اندوخته باشد. انسان شناسان دانشگاهي به شكل كامل، روش تكاملي را رها كرده و يافته هاي مادرسالاري را به دور ريخته اند. آنها نه تنها قسمت اصلي تاريخ ما را ناديده گرفته بلكه هرگونه امكان فهم نهادهاي خاص و آداب و رسوم جامعه مادرسالاري را نيز از بين برده اند.
دو نهاد از مهم ترين اين نهادها عبارتند از : پديده عجيبي به نام توتميسم و ديگري سيستم قرابت ابتدايي. محققان اوليه سالهاي زيادي تقريبا به اندازه يك نسل به مطالعه اين موضوع ها پرداخته و تحقيقات آنها به ميزان قابل توجهي اين مسائل را روشن كرده است، با وجود اين آنان قادر نبوده اند به تمام سوالاتي كه در ضمن تحقيق با آن مواجه مي شدند، پاسخ بگويند. پيروان آنها با روش هاي تجربي محدود خود كمتر قادر بودهاند اين پديده هاي بنيادي زندگي ابتدايي را بفهمند.
تبديل موضوع هاي اصلي به موضوع هاي فرعي
موضوع انكار پاره اي از افراد را به آن سمت سوق داد تا از ثبت حقايق اجتناب ورزند چرا كه آنها نمي توانستند از سر اين نهاد پرده بردارند. توتميسم و خويشاوندي بلافاصله به عنوان تخيلات و تصورات انسان شناسان قديمي كنار گذاشته شد. در نتيجه بعد از اظهار مادرسالاري به عنوان يك موضوع فرعي، نهادهاي كليدي توتميسم و خويشاوندي تا مرحله پاييني تنزل يافت.
بايد دو مثال براي نشان دادن چگونگي كمرنگ شدن نهادهاي ابتدايي كافي باشد: رادني نيدهام كسي است كه گفته مي شود بيشتر از هر انسان شناس ديگري و حتي بيشتر از لويي اشتراواس ، پروفسور فرانسوي ،آثار بنياديني درباره ي خويشاوندي منتشر كرده است. وي در كتاب اخيرش بيان مي كند كه چيزي به نام خويشاوندي وجود ندارد. ( به پژوهش هايي درباره خويشاوندي وجوع شود.)
فرد ايگان ، 13 دسامبر 1974 در مروري بر اين اثر در پاورقي ادبياتي نشريه تايمز لندن بيان مي كند: پذيرش اين مساله كه يك نفر روي موضوع فرعي بدون داشتن ارزش هاي واقعي بيست سال وقت خود را تلف كند، دشوار است.
و او اين كتاب را حاوي موضوع هاي فرعي دانسته و آن را به عنوان يك اثري نابايسته ( غيركتاب ) معرفي مي كند.
حتي ما در ايالات متحده شاهد موقعيت قابل توجه تري هستيم. در سال 1972 در صدمين سالگرد لويي مورگان ، كاشف سيستم خويشاوندي ابتدايي، كتابي به وسيله جامعه انسان شناختي واشنگتن در سري كتاب هاي معتبر اسميتسونين 0)smithsonian( منتشر شد. عنوان اين سري مطالعات خويشاوندي در صدمين سالگرد مورگان و حاوي مقاله اي بود كه از سوي ديويد. ام . اشنايدر، از دانشگاه شيكاگو تحت عنوان ( به طور كلي خويشاوندي به هرچه معناست؟ ) نوشته شده بود.
او مي گويد، جواب ساده و بديهي است. خويشاوندي، اختراع مورگان است و راهي كه مورگان و پيروان او رفته اند با هيچ يك از مقوله هاي فرهنگي شناخته شده ي بشري همخواني ندارد ( تاكيد او در صفحه 50 ). اشنايدر بنابراين با نيدهام موافق است و مي نويسد كه چيزي به عنوان خويشاوندي وجود ندارد. و به جهت اينكه اين موضوع كاملا برعكس موضع گيري قبلي خودش در مورد خويشاوندي است، او براي كتابي كه در سال 1968 تحت عنوان خويشاوندي آمريكايي نوشته است، عذر خواسته و مي گويد: عنوان كتابش يك نام بي مسمي است. در ضمن او موضوع كتابش را يك موضوع فرعي دانسته است.
اين موضوع تعجب انگيز و بهت آور است. زيرا اشنايدر به كمك كاتلين گوگ كتاب خويشاوندي مادرتباري را تاليف كرده است كه در سال 1961 در صدمين سال آثار باخوفن منتشر شده است 0pas Mutterrecht( . آيا اين بزرگترين اثر اشنايدر و گوك نبود كه حالا يك موضوع فرعي و به يك كتاب بي اهميت تبديل شده است!
ظاهرا خود اشنايدر در مورد گرايش به محو مقولات انسان شناختي با انسان شناسان مخالف همراه نيست، ولي سعي دارد حكم كند و حتي تبيين كند كه انكار ( در اين زمينه ) شبيه چيزي غير معتبر است. او مي نويسد: مدتها انسان شناسان مقالاتي درباره توتميسم نوشتند....
سپس گلدن وايزر و ديگران آن نظريه را ا زبين برده و نشان دادند كه توتميسم به طور ساده وجود ندارد... پس از آن توتميسم يك موضوع فرعي دانسته شد. لويي اشتراوس در دوران تدريس اش كتابي درباره ي آن موضوع فرعي بوده و بنابراين نمي تواند موضوع كتاب باشد. عقده ي مادرتباري نيز در دستان لويي به همان سرنوشت دچار شد.
به نظر من خويشاوندي مانند توتميسم، مادرسالاري و عقده ي مادرتباري موضوع هاي فرعي هستند... اگر شما فكر مي كنيد كه مهم ترين قسمت زندگي عقلاني خود را صرف مطالعه تصنعي روي موضوع هاي فرعي مي كنم شما خود بفرماييد و اين كار را انجام دهيد. اگر شما فكر مي كنيد كه در حال حاضر خارج ا زموضوع مطالعه صحبت مي كنم كاملا محقق هستيد.
(what is kindship all about in kindship studides in the morgan centennial year p.50).
وضعيت ناراحت كننده ي انسان شناسي امروز در دست ها و مغزهاي مردان سردرگم و مايوسي است كه صريحا معتقدند كه اغلب موضوع هاي مربوطه يك به يك به موضوع هاي فرعي تنزل پيدا كرده اند و كتاب به يك ناكتاب تبديل شده است.
آيا ما به پذيرش نهايي انسان شناسي كه خود ورشكسته و غيرعلمي است چشم دوخته ايم؟ در واقع رابين فاكس ( همفكر نيدهام و اشنايدر، مولف كتاب خويشاوندي و ازدواج ) به اين سوال رسيده است كه انسان شناسي به طور كلي درباره چيست و او چطور آن را به كار گيرد. وي كتاب اخيرش را به نام مواجه با انسان شناسي باز مي كند و اين اعتراف را پي مي گيرد كه:
اين كتابي درباره انسان شناسي است و بوسيله انسان شناس سردرگمي نوشته شده است، انسان شناسي كه كاملا نمي داند چگونه نظمي از آرا را ايجاد كند، قضاوتي كه با مرور بر كتاب برخي از همكارانش نظمي مشكوك از آرا ديده مي شود.
نتيجه نهايي مسير غلطي كه بيش از نيم قرن به وسيله مخالفان تكامل گرايي طي شد چنين است و اين موضوع براي شاخه نيرومند علوم اجتماعي ركود و نااميدي به همراه مي آورد. برخي از انسان شناسان مانند آوانس پريچارد با شواهد افشاكننده اي كه به وسيله ماتيلند منتشر شد، آگاه شدند كه : كم كم انسان شناسي به گزينه اي تاريخي يا ناتاريخي دلالت خواهد داشت.
year kinship study in the morgan centennial p.14
براي رهايي انسان شناسي از بن بست، چه چيزي لازم است؟ ( انسان شناسي ) بايد به سوي مكاتب پيشروي تكامل گرايي و ماترياليستي بازگردد.
اين دقيقا آن چيزي است كه من سعي كرده ام د ركتابم، تكامل زن،‌ آن را تحصيل كنم كه با مقدمه اساسي تقدم سيستم كلان مادري يا مادرسالاري شروع شده است. بر اين اساس توانسته ام تئوري جديدي را كه معني و هدف نهادهاي پيچيده معيني از جامعه ي وحشي را شرح مي دهد، بيان كنم و بي پايگي و پوچي توتميسم و خويشاوندي به عنوان موضوع فرعي را نشان دهم.
توتميسم و تابو
تئوري من راجع به توتميسم تا حدودي به طور تصادفي از درون بررسي دقيق تابود كه به طور پايداري با توتميسم ارتباط دارد، به وجود آمده است. من نمي توانم دلايل مرسوم درباره تابو اوليه را كه مستقيما در برابر زناي با محارم وجود دارد بپذيرم.
مردمان ابتدايي از ساده ترين حقايق بيولوژيك زندگي نظير بچه دار شدن و اجتناب ناپذيري مرگ بي خبر بوده اند، بنابراين چگونه قادر بودند از زناي با محارم كه نياز به درجه بالايي از معلومات علمي دارد، دركي داشته باشند؟ حال آنكه سابقه علم ژنتيك به صد سال نمي رسد.
به علاوه تابو داراي ويژگي دوگانه اي بود كه در غذا خوردن هم به اندازه سكس به كار مي رفت. در حقيقت جمله به كار برده شده در غذا خوردن ممنوعيت سخت تر و شديدتري ايجاد مي كند. اغلب محققان از اين خصوصيت دوگانه ي تابو آگاه بودند، اما به دليل اين كه ممنوعيت غذايي پيچيده به نظر مي رسيد، آنها توجه اصلي شان را روي بخش سكس كه مستقيما در برابر زناي با محارم قرار داشت، معطوف كردند. واقعيت اين است كه تابوي غذايي به اندازه ي تابوي سكس اهميت دارد.
اينجا اين سوال بوجود مي آيد كه : چرا تابو غذايي چنين شديد است؟ از آنجايي كه تابو به عنوان قديمي ترين ممنوعيت در تاريخ بشري تلقي مي شود و به عصر آغازين برمي گردد، اين فكر به ذهن من رسوخ كرد كه اين مساله بايد مستقيما با كانيباليسم ( آدم خواري ) در ارتباط باشد. منطقي در اين فرض وجود دارد كه طي يك سلسله تحقيقات به اثبات رسيده است. ميمون ها در طبيعت گياهخوار هستند. شاخه پريمات ها تنها بعد از تبديل به ميمون هاي انسان نما ( هموئيدها ) گوشتخوار شدند. پس آنان چطور مي توانستند اين ممنوعيت ها را بفهمند؟ وقتي كه آنها نوعي ميمون محسوب مي شوند زيرا تمام هموئيدها متعلق به يك نوع مشخص از تمام حيوانات ديگرند.
به عبارت ديگر، ابتدايي ترين شكارچييان مجبور بودند تا ياد بگيرند چه نوع گوشتي را مي توانند بخورند. اغلب اوقات آنان ياد گرفته بودند كه چگونه غذاهاي گوشتي را شكار كرده، بكشند و بخورند. اين معضل ناشي از بي اطلاعي بيولوژيك ، تنها مي توانست از طريق شيوه فرهنگي و اجتماعي حل شود. به نظر من اين توضيح كه چطور اولين و مهم ترين ممنوعيت در مقابل كانيباليسم بوده ، در آغاز به عنوان محافظت از خويشان توتم محسوب مي شده است.
خويشان توتم با خط مرزي كه بين گوشت انساني كه نمي توانست كشته و يا خورده شود و گوشت حيواني كه مي توان خورد، مشخص مي شدند. تمام افراد در آن توتم، مادران و اشخاصي كه با آنان كار داشتند و زندگي مي كردند ، به دنيا مي آمدند ، خويشان توتم محسوب مي شدند و در نتيجه بشر مفهوم قوم را ابداع كرد و بيگانه ها غير خويش به حساب مي آمدند. بنابراين غير انسان، حيواناتي بودند كه مي توانستند كشته و خورده شوند. ا زاين رو در حالي كه توتم خويشاوندي به صورت محدود و كوچكي شروع به رشد كرده بود به حمايت درون گروهي يا دسته ابتدايي خويش گروهي مجهز شد. پس حوزه حمايت در برابر كانيباليسم توسعه يافت و اين امر از طيق تبديل به سيستمي كه معمولا هديه دهي ناميده مي شود و به وسيله گروه هاي مختلفي كه غذا و ديگر چيزها را با يك شخص عوض مي كردند، شروع شد. اين عملكردها رابطه ي آنان را از بيگانه با دشمن ( به ابتدايي ترين مفهوم يعني حيوان) به نوع جديدي از انسان ها خويشاوندي و دوستي تبديل كرد. اين پيوندها شبكه اي از كلان هاي پيوسته را كه نهايتا جماعت وسيعي مي شد به وجود آورد. در سطح فرهنگي بالاتر نيز آدم خواري به يك مناسك عبادي كاهش يافته تا اينكه سرانجام از بين رفت.
نه به عنوان تابوي زناي با محارم
قسم ديگر تابو به طور ساده يك تابو جنسي است و آن عبارت است از نداشتن هر نوع رابطه اي با محارم. همان طور كه بيشتر محققين اشاره كرده اند جنس نر در دنياي حيوانات- آنجا كه نرها براي دستيابي به مونث با ديگري مي جنگند - يك نيروي خشن است. طبيعي است كه چنين فردگرايي و رقابت جويي از زماني كه انسان براساس صميمي ترين همكاري براي بقا تمام اعضاي گروه فعاليت مي كند، بايد از بين مي رفت.
از اين رو براي چيره شدن بر جنسيت حيواني و تبديل جنگ نرها به برادري انساني تابو جنسي يك ضرورت بود. همچنين اين هدف از طريق توتميسم و تابو به دست آمد و تمامي نرها در گروه توتم خويشاوندي براي دستيابي به هر مونثي از گروه خودشان ممنوع بودند. تمام زنان مسن تر به عنوان مادران ( خواهران بزرگتر ) طبقه بندي شدند. زنان همخون مردان، خواهران آنان بودند و بچه هاي مونث خواهران جوانتر به حساب مي آمدند. از اين طريق خصوصيت جامعه ستيز حيواني از بين رفت. بنياد قبيله برادرانه پايه گذاري شد و سيستم كلان سازمان اجتماعي به عنوان اجتماعات غيرجنسي، اقتصادي و اجتماعي كه شامل مادران، خواهران و برادران مي شد به وجود آمد. دو قسم تابو يك ارتباط به هم پيوسته دارند. غذا و سكس كه ضروري ترين اشتياق در زندگي بشر و حيوان هستند، دو نيروي مخفي بقاي جنس به شمار مي روند و اگر ارگانيسم قصد زنده ماندن داشته باشد بايد اشتياق براي غذا ارضاء شود. اگر نوع توليد خود را بطلبد اشتياق براي سكس نيز بايد ارضاء شود. تابو دوگانه غذا و سكس نمايانگر ابتدايي ترين كنترل اجتماعي بر روي ضروري ترين احتياجات محسوب مي شوند و بدون اين كنترلها نظام بشري نمي توانست آغاز شود.
توتميسم علي رغم اينكه تصور ذهني انسان شناسان پيشين يا موضوعي فرعي بوده باشد، در حقيقت يكي از مهم ترين موضوع هاي تحقيقي در تجديد ساختار تاريخ باستان است. توتميسم و تابو نشان دهنده ي راه و رسم هايي است كه انسان توانسته به وسيله آن ها خود را از سطح حيواني برهاند. توتميسم به طور كل نه تنها نمايانگر توتم خويشاوندي و محافظت از آدم خواري است،‌ بلكه يك كنترل اجتماعي است كه براي انساني شدن اين نوع لازم بوده است، از طريق توتميسم و تابو بشريت توانست زنده بماند وببالد تا به مرحله بالايي از زندگي فرهنگي و اجتماعي دست يابد.
كساني كه منكر وجود دوران مادرسالاري هستند به هر حال از فهم توتميسم عاجزند . چرا كه جنس مونث بنياد توتميسم را ايجاد كرد و برعكس اسطوره هاي رايج درباره ي مقام زنان، آنان هميشه جنس زيردست همانطور كه امروزه به نظر مي آيند ، نبوده اند. در آغاز زنان جنس برتر بوده اند. آنان مادران و مسول بقاي نوعشان به شمار مي آمدند. برخلاف مردان كه بخاطر نقص بيولوژيكي در نبرد پيوسته براي تسلط بر ديگر نرها رنج مي بردند. زنان مي توانستند با يكديگر براي حمايت از خود و فرزندانشان متحد شوند. اين رفتار يعني خصوصيت همكاري ، زنان را قادرساخت تا از كوچ نشيني در دنياي حيوانات به سيستم كلان مادري در دنياي بشري ارتقاء پيدا كنند.
پس از طريق توتميسم و تابو بود كه زنان توانستند بر نقص بيولوژيكي مردان فائق آيند. آنان به تربيت كردن دو اشتياق اساسي پرداخته و تمام شكارهاي داخلي را چه براي تهيه غذا يا گوشت از درون گروه توتم خويشاوندي كه شامل مادران، خواهران و برادران بود، ممنوع كردند. به اين طريق هم آدم خواري و هم جنگ براي تسلط از بين رفت و مردان براي تشكيل اجتماعي به عنوان كلان برادري متحد شدند. اين اجتماع تشكيل شد و مردان ـ كه من آن را برادر تباري مي نامم ـ و همتاي آن در دنياي حيوانات وجود ندارد، متحد شدند. اين نشان دهنده ي عالي ترين موفقيت سيستم توتميك بود كه به وسيله زنان به وجود آمد.
سيستم خويشاوندي ابتدايي
حالا اجازه دهيد سيستم خويشاوندي ابتدايي را كه انسان شناسان شكاك مي خواهند آن را به عنوان يك موضوع فرعي كنار بگذارند، بررسي كنيم.
سيستم خويشاوندي در شكل تكامل يافته اش خارج از سيستم خويشاوندي توتميك رشد كرد. اختلاف در چگونگي رشد به اين حقيقت برمي گردد كه خويش توتمي شامل حيوانات معيني همراه انسان است حال آن كه در سيستم تكامل يافته فقط تحت كنترل انسان قرار دارد. لوئيس مورگان اين سيستم را سيستم طبقه بندي شده مي نامد كه با سيستم خويشاوندي امروزي تفاوت دارد.
خويشاوندي طبقه بندي شده يك سيستم خويشاوندي اجتماعي است كه مورد قبول تمام اعضاي جامعه است، در حاليكه سيستم خانوادگي ما محدود به اعضاي ژنتيكي همان حلقه خانواده است. به عبارت ديگر تمام اعضاي كلان و وابسته كلان اجتماع مادران، خواهران و برادران هستند كه ارتباط بيولوژيكي آنان ناشناخته يا بي ارتباط است.
سيستم طبقه بندي شده مثل سلف خود سيستم خويشاوندي توتميك، يك سيستم مادرتباري است و خويشان و تبار از طريق خط مادري دنبال مي شوند. به هرحال خط نر از قرابت و نسل برادر تباري نمايانگر حلقه گمشده در فهم سيستم قرابت مادرتباري بوده است. در دوره اي از زمان ، سيستم پدرتباري نيز مشخص شده است. وقتي مردي با مادر ازدواج مي كرد، پدر بچه هاي او مي شد. در حدود هشت هزار سال پيش آنچه مورگان ، خانواده جفت ( پدري كه زير يك سقف با مادر و بچه هاي او زندگي مي كرد) مي نامد، به وجود آمد. به تدريج پدر و سيستم پدرتباري به وجود آمد. به هرحال تا زماني كه سيستم خويشاوندي جايگزين شود، پدر سالاري وجود نداشته است. فهم سيستم خويشاوندي ابتدايي بدون توضيح اين رشته هاي تكاملي غيرممكن است. بدترين اشتباه بوسيله كساني صورت گرفته است كه مي گويند خانواده پدرسالاري هميشه وجود داشته است؟ آنان مقالات و كتاب هايي درباره ي گروه هاي پدرتباري ، كلان هاي پدرتباري - اگرچه اين ها همان خانواده پدرسالاري است، نوشته و مي گويند كه در حقيقت تشخيص كامل خويشاوندي پدرتباري براساس ساختار بنيادي كلان به عنوان مادرتباري و برادرتباري نيست.
خويشاوندي پدرتباري در دوره مادرسالاري بيش از يك ارتباط پدري بين دو كلان مادري كه به طور مسلم و برجسته از ارتباط برادر - مادر باقي مانده ، نيست. به عبارت ديگر هرچه كه كلان پدرتباري ناميده مي شود به طور بنيادي يك مادرتباري بوده است و برادران مادر مقام دائمي و مهم شوهر يا پدر را كه به تازگي پديدار شده است، اشغال مي كرده اند.
براي فهم واضح تر، يك تصحيح در توضيح سيستم خويشاوندي مادرتباري انجام شده است. معمولا اين سيستم به اين منظور به كار مي رود كه تبار به طور ريشه اي فقط از طريق خط مادر رديابي مي شود. به هر حال مادامي كه تبار در گل تز طريق خط مادري دنبال مي شود و دقيقا چون كلان يك كلان مادر - برادر است رد نر نيز از طريق خط برادر مادر رديابي مي شود. اين ممكن است قدري تعجب برانگيز باشد چرا كه وقتي متوجه مي شويم تحت لواي تابو يك برادر كلان نمي توانست با خواهر كلان ازدواج كند و بنابراين نمي توانست پدر بيولوژيكي پسر خواهرش باشد، به هرحال زماني كه به خاطر مي آوريم مردمان اوليه از اصل و نسب بيولوژيكي ناآگاه بودند و قرابت اوليه منحصرا يك قرابت اجتماعي بوده است. پس برادران مادرها تنها انجام دهنده ي كارهاي متعدد بچه هاي خواهرانشان بوده اند كه بعدها پدران جاي آنان را گرفتند.
همانطور كه گزارش هاي انسان شناسان نشان مي دهد، برادران مادرها نگهبان و آموزگاران پسر خواهرانشان بودند و تبارخط نر به طور متوالي و در نتيجه توارث از دايي به خواهرزاده مي رسيد. اين خط نسبي در سراسر عصر كلان مادرتباري و حتي بعد از خويشاوندي پدرتباري نيز ديده مي شود. به هر حال فهميدن قرابت پدر تباري در كلان برادر - مادر بدون تغيير ساختار اساسي آن امكان پذير است؟ تغيير خط تبار نر از برادر مادرها به پدر باعث فروپاشي برادر تباري و در نتيجه مادرسالاري شد و هر دو جاي خود را به پدرسالاري دادند.
در اينجا امكان ندارد به تمام عامل هايي كه بطور جدي منجر به از بين رفتن سيستم برادر - مادر بوسيله سيستم پدر شد، اشاره داشته باشيم. عامل هاي اقتصادي كه منجر به رشد مالكيت خصوصي و اختلاف طبقاتي و افت منزلت زنان شد قبلا بوسيله انگلس و ديگران بطور مفطل بررسي شده است و من اطلاعاتي را در مورد تكامل زنان اضافه كرده ام. آنچه در اينجا به ما مربوط مي شود تضادي است كه ارتباط بين برادران مادران و پدران وجود داشته و مانع انتقال آسان رديابي تبار نر از طريق خط برادر مادر به خط پدري مي شده است.
خانواده تقسيم شده
در كتاب تكامل زن ( انسان در عصر توحش ) شرح داده ام كه مادر خانوادگي ( اصطلاحي است كه من براي خانواده جفت مورگان ساخته ام) آخرين مرحله در تكامل سيستم مادركلان است زيرا در آن مرحله پدر و خويشاوند پدر تباري تشخيص داده شد. مادر خانوادگي يك خانواده تقسيم شده بود، وظايف پدري بين برادر مادر و شوهر تقسيم مي شد. به هر حال برادر مادر پيوند سنتي و دائمي با پسر خواهرانش را حفظ مي كرد،‌در حالي كه پدر فقط پيوند خويشاوندي ناپايداري را با بچه زنش داشت. يك پسر تنها زماني با پدرش خويشي داشت كه شوهر مادرش باشد و اغلب چنين ازدواج هايي به راحتي فسخ مي شدند.
بنابراين، در حالي كه خويشاوندي پدرتباري ( كه از نوع ضعيف و زيردست بود )‌توانست در داخل چارچوب مادرخانوادگي جايي بگيرد نه در نسل پدرتباري، ارتباط يك بچه با برادرمادرش خويشي خوني بود (‌البته به معني ابتدايي اين اصطلاح ) اين به معني آن است كه در تمام موقعيت هاي بحراني و تمام انتقام هاي خوني پسر كنار برادر مادرش مي ايستاد و نه در كنار پدرش. با اين تعهدات خوني تعيين اصل و نسب، وراثت و جانشيني از طريق دايي به او مي رسيد نه از طريق پدر.
اين تداوم تقسيم ذاتي در خانواده تقسيم شده مانع جدي در راه توسعه و شكل گيري خانواده تك پدري بود.
در بازنگري ممكن است چنين به نظر ما برسد كه آسان ترين و منطقي ترين امتياز در دنيا براي برادر مادر چشم پوشيدن از جايگاهش در خانواده خواهري و ترك وظيف پدري پسر خواهرش و پذيرش وظيفه پدري پسر زنش در سيستم پدرتباري باشد، اما آن راهي نيست كه در آن نقطه چرخش تاريخي در انتقال از خانواده تقسيم شده به خانواده تك پدري مطرح شده باشد.
در آن دوره سلسله هايي از سنت ها و آداب و رسوم به هم مي پيوستند. آنان نمي دانستند چرا و چگونه سيستم خويشاوندي مادرتباري يكطرفه شان را به ارث برده اند و نمي دانستند كه چطور خودشان را از چيزي كه منسوخ و قديم شده بود، رهايي بخشند.
نتيجه حمايت و مبارزات خوني بين خصوصيت رقابتي مردان يعني پدران، مادرتباري و پدرتباري بود. من در كتابم ( تكامل زن )‌ جزئيات روند بي نهايت دردناك جايگزين شدن خانواده تقسيم شده بوسيله خانواده تك پدري را شرح داده ام و به همان روش جايگزيني موازي، ازدواج فاميلي ( دختر عم - پسرعمو ... ) و مناسك گذر به مراجعه به آغاز و پدرشدن (couvade) به ريشه يابي خون خواهي و سيستم مبادله كه معمولا هديه دهي ناميده مي شود،‌پرداخته ام.

پي نوشت ها:
× تكامل زن: اين كتاب بوسيله آقاي دكتر محمود عنايت تحت عنوان ، انسان در عصر توحش، به زبان فارسي ترجمه شده است.
× اين مقاله براساس نطق اولين ريد در تاريخ 24 مه 1975 در جريان مناظره با پروفسور والتر گلد اسميت ، رييس پيشين انجمن انسان شناسي آمريكا در دانشگاه كاليفرنيا واقع در لوس آنجلس تهيه شده ولي به درخواست پروفسور گلد اسميت ، استدلال هاي متقابل وي به چاپ نرسيده است.


.......
اين مقاله در شماره 49 و 50 كتاب ماه ( هنر ) ويژه اسطوره و جنسيت / مهر و آبان 1381 منتشر شده است.



+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٤
comment نظرات ()