ایرنّا مُحی‌الدین بُناب

من با خواندن اين مطلب ناراحت شدم . شما خواستيد می توانيد آن را نخوانيد

گزارشي از وضعيت بدوك ها در مرز
زني ميانسال به مردي بلوچ التماس مي كرد كه دختر كوچكش را قبول كند و او مي گفت: نه دختر ها ضعيفند . زود از پا در مي آيند.مي گفت: نه. اين قوي است. نگاهش كن ! و او باز مي گفت : نه. بعد از چندين التماس مكرر مرد گفت : باشد. بگو برود پيش ملا زهي پارچه سفيد بگيرد.

ضمن كار در دفتر شناسايي پناهند گان سازمان ملل در مشهد ، پيشنهاد جديدي دريافت كردم. از انجايي كه تعداد افغاني هايي كه از بيرجند مي آمدند ، خيلي زياد بود و اكثر آنها در مسير رفت و بازگشت دچار مشكل مي شدند ، از ما خواستند براي بر پايي يك دفتر موقتي به بيرجند برويم.

يكي از همان روزهايي كه در بيرجند بوديم، پذيراي چند مهمان شديم . يكي از اين مهمانان عضوي از مجموعه خبرنگاران بدون مرز بود با مليت فرانسوي . قرار شد به مرز برويم و از موقعيت فرار پناهندگان به ايران يك گزارش تهيه كنيم.

ترتيب اين سفر داده شد و به منطقه مرزي مسيل 76 رفتيم. شب اول در يك محله مسكوني مرزي سكني گزيديم. نيمه هاي شب صداهاي خفيف و عجيبي از دور دست به گوشمان خورد. من و ميشل دويديم بيرون. نگهبان مرزي گفت: نگران نباشيد. بدوك ها هستند.

ميشل خيلي مشتاق بود بداند بدوك چه كسي است و برايش توضيح دادم. اين كه بدوك ها عموما بچه هاي 8 تا 12 ساله هستند و به دليل وزن كم ، قابليت اين را دارند كه در كوه ها و مسيرهاي صعب العبور به راحتي حركت كنند ودست آخر جمع كردن آنها راحت است .نمي دانست جمع كردن آنها يعني چه وچرا وزن كم براي آنها خوب است. گفتم صبر كند تا فردا بتوانيم به جايي برويم تا بفهمد.

صبح زود به طرف ايرانشهر حركت كرديم و بعد از آن با كمك يك مامور، راه صحرا را در پيش گرفتيم. كپرهاي صحرانشينان سر راهمان بود . گرچه به چشم غريبه ما را نگاه مي كردند و از مامور مسلح همراهمان زياد خوششان نمي آمد، ولي در عين حال خيلي مهمان نواز بودند . چرخي در چراگاههاي شترها زد يم و پاي گفتگوي مردم نشستيم. اكثر مردم آنجا صاحب دو مليت ايراني ــافغاني هستند. ازدواج افغان ها با ايراني ها ممنوع است. همه آنها شرعي ازدواج مي كنند و زنهاي ايراني نمي دانند كه با اين ازدواج مليت ايراني خود را از دست مي دهند . در اين ميان وضع فرزندان چنين ازدواج هايي به مراتب پيچيده تر است. اين بچه ها مليت ايراني ندارند. مامورين وزارت كشور مي گويند اينها افغاني هستند ولي بچه ها اين را قبول ندارند . مي گويند ما ايراني هستيم . تا 18 سالگي هيچ هويتي ندارند و مثل مهاجران افغاني برگه تردد دريافت مي كنند . طبق ماده 976 قانون مدني مي توانند بعد از تولد و 19 سال اقامت در ايران ، تقاضاي تابعيت كنند ولي تا به حال هيچ گونه تابعيتي داده نشده است . بدتر از همه فاصله بين سالهاي 1361 تا 1364 است كه وزارت كشور نوعي شناسنامه عجيب براي اين اطفال صادر كرده است. شناسنامه هايي كه اين بچه ها را با نام خانوادگي مادرشان و بدون ذكري از پدر معرفي مي كند. اين بچه هاي بي هويت و بيكار ، به هيچ كاري نمي آ يند جز اين كه در كارهاي خلاف از آنها استفاده شود و چه كار خلافي بهتر از بدوك شدن. ميشل سردر گم بود . باز مي پرسيد بدوك چرا. گفتم بدوك ها را اين چنين افرادي تشكيل مي دهند . بيشتر آنها پسر هستند وكمتر از دختراستفاده مي كنند گو اينكه بين 6 تا 9 ساله باشند . اين كه بدوک ها كارشان اين است كه به آن طرف مرز روانه شوند و با بستن مواد مخدر به خود ، پياده راههاي فرعي را در پيش گيرند و مواد مخدر را به اين طرف مرز بياورند . درآمدشان هم بد نيست ولي در عوض عمر آنها خيلي كوتاه است.

ميشل طاقت نياورد. گفت برويم . رفتيم و در منطقه اي وسيع ودر حفاظ يك دره چادر زديم . نيمه هاي شب صداهاي خفيف بچه ها را شنيد يم و در تاريكي شب به بيرون از چادر خزيد يم . به ميشل گفتم تكان نخور و گرنه مارا به گلوله مي بند ند . ساكت شد يم . مهتاب به كوير مي تابيد . ماشين وانت به سرعت از يك طرف حركت كرد .بدوك ها هر يك پارچه اي سفيد ـــ براي شناخته شدن ـــ بر روي سر خود كشيده بودند،مانند قطره هاي آب به هم پيوستند . مردي كه پشت وانت ايستاده بود در حال حركت بچه ها را يكي يكي مي گرفت و به بالا مي انداخت . صداي جيغ و فرياد هم شنيده مي شد . بچه هايي كه در اين ميان از دست او ول مي شدند يا پايشان مي پيچيد و و به زير چرخ ماشين مي افتادند .

ميشل مي خواست بد ود و آنها را نجات دهد ولي با تمام قدرت او را نگه داشتم كه جم نخورد.مي خواست فرياد بزند ولي دستم را روي دهانش گذاشتم تا زنده بمانيم.

صبح زود هر دو خسته و افسرده كلافه از چادر بيرون آمديم . خواب به چشممان نيامده بود. قدم زنان به مسير وانت رسيد يم . اجساد بچه ها در ميان كوير افتاده بود . يكي از روي پايش رد شده بودند يكي از روي سينه اش . همه هم از شدت خونريزي مرده بودند. دختركي سياه موي پارچه سفيد خود را به دندان گرفته و جان داده بود. ميشل سر به زير انداخت و گفت برگرديم. برگشتيم . گفت چرا بدوك مي شوند. گفتم آخر هويت قانوني ندارند. معلوم نيست كجايي هستند. مدارس ايراني آنها را قبول نمي كنند. شناسنامه ندارند. آنها را افغاني مي دانند . افغاني ها هم اينها را ايراني مي دانند. در اين ميان اين بچه ها نه هويتي دارند و نه مليتي . تنها راهشان همين است. از بازار ايرانشهر گذشتيم ميشل حتي حال عكس گرفتن هم نداشت . از كنار يك كپر گذشتيم ، زني ميانسال به مردي بلوچ التماس مي كرد كه دختر كوچكش را قبول كند و او مي گفت: نه دختر ها ضعيفند . زود از پا در مي آيند. مي گفت: نه. اين قوي است . نگاهش كن ! و او باز مي گفت : نه . بعد از چندين التماس مكرر مرد گفت: باشد. بگو برود پيش ملا زهي پارچه سفيد بگيرد. مادر مرد را دعا كرد و دختر برگشت به ما لبخند زد .

ميشل هر چه کرد نتوانست عكسي از آن دختر بگيرد.

کامبيز توانا-سایت زنان ایران
+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۸/٢٥
comment نظرات ()