ایرنّا مُحی‌الدین بُناب

آيا زنان انسان ناميده مي شوند؟

آيا زنان انسان ناميده مي شوند؟

نوشته ي كاترين مكينون
ترجمه ي ايرنا محي الدين بناب

پنجاه سال پيش اعلاميه جهاني حقوق بشر تعريف كرد كه انسان كيست. اين اعلاميه به جهانيان نشان داد كه عنوان انسان به چه كسي اطلاق مي شود و آيا زنان هم انسان ناميده مي شوند؟
اگر ما زنان انسان بوديم ، آيا به خاطر درآمد ناچيز در داخل محفظه هايي با كشتي از تايلند به فاحشه خانه هاي نيويورك فرستاده مي شديم؟ آيا به خاطر تطهير ختنه مي شديم ( تطهير از چه!؟ ) و به شكل محدود شده، فرهنگ هاي خودمان را تعريف مي كرديم؟ آيا اگر انسان بوديم فقط مورد استفاده براي توليد مثل قرار مي گرفتيم؟ و اگر انسان بوديم وادار به انجام كارهاي بدون مزد در كل زندگي مان مي شديم؟ آگر انسان بوديم در مراسم سوزاندن جسد شوهران مان به همراه آنان سوزانده مي شديم؟ و اگر هم سوزانده نمي شديم يا شوهران مان از ما خسته مي شدند، مجبور نبوديم به عنوان يك زن بيوه بران گذران زندگي تن به خودفروشي دهيم. چرا كه براي مردان ارزش ديگري نداريم. اگر انسان بوديم براي كفاره گناهان خانواده مان يا براي كاميابي مالي آنان به كشيشان فروخته مي شديم؟ آيا به خاطر تمتع و توليد مثل برده مي شديم؟ اگر هم اجازه داشته ايم مزدي بابت كارمان دريافت كنيم اغلب وادار به انجام كارهاي پست با درآمد هايي صرفا در حد بخور و نمير اكتفا كرده ايم. اگر انسان بوديم براي استفاده جنسي و مهمان نواز ي در سراسر حهان در آن شكلي كه تكنولوژي امكان پذير مي سازد مورد خريد و فروش قرار مي گرفتيم؟ و از يادگيري خواندن و نوشتن كنار گذاشته مي شديم؟
اگر ما زنان انسان بوديم در نظر سنجي هاي عمومي و در حكومت ها صداي كمي يا اصلا صدايي نبايد از ما شنيده مي شد؟ آيا در پشت حجاب پنهان شده و يا زنداني در خانه بوديم؟ براي يك سرپيچي سنگسار مي شديم؟ آيا به وسيله مردان خويشاوند تا حد مرگ و گاهي منجر به مرگ كتك مي خورديم؟ و آيا مورد تجاوز نزديكان خود واقع مي شديم؟ اگر انسان بوديم آيا در نسل كشي ها مورد تجاوز قرار مي گرفتيم تا مرعوب شده جامعه قومي خود را ويران كنيم؟ در آن جنگ تعريف نشده اي كه هر روز در هر مملكتي در دنيا جريان دارد و زمان صلح ناميده مي شود هتك حرمت مي شديم؟ اكر ما زنان انسان بوديم آيا تجاوز به ما مورد لذت و خوشي متجاوزان ما قرار مي گرفت؟ اگر انسان بوديم تمامي اين اتفاقاتي كه مي افتاد، آيا طبيعي نبود اقدامي انجام شود؟
مقدار زيادي وقت و يك تمركز بر روي استثناهاي فريبنده اي كه در حواشي وجود دارد و لازم است داشته باشيم تا يك زن را واقعا در حمايت عظيم اعلاميه جهاني كه هر كس حقي دارد ، بعد از 50 سال دانستم كه تنها آن قسمت هر كس شامل ما نمي شود.
طنين زبان در ماده 1 اعلاميه جهاني ما را تشويق مي كند كه نسبت به يكديگر با روح برادري رفتار كنيم. قبل از هر چيز ما بايد مرد باشيم تا آن روح شامل حال ما بشود، حداقل به ظاهر كلام توجه كنيد اگر ما همه را به اتحاد خوانده و بگوييم نسبت به يكديگر با روح خواهري رفتار كنيد آيا مردان خود را شامل اين جريان مي دانستند؟
ماده 23 اعلاميه به طور دلگرم كننده اي مي خواهد اين اطمينان را ببخشد كه حق هر كس كه كار مي كند بايد پرداخت شده تا يك زندگي ارزشمند براي خود و خانواده اش تدارك ببيند. هيچ جا براي كارهايي كه ما در خانواده انجام مي دهيم مزدي پرداخت نمي شود زيرا ما هر كسي نيستيم يا آنچه كه ما انجام مي دهيم كار نيست؟
زنان خانواده ندارند؟ يا آنچه كه زنان دارند بدون مرد خانواده نيست؟ اگر زني كه مزدي دريافت نمي كند يا حداقل پاداش مطلوب را نمي گيرد و در زندگي واقعي اش نيز مسئول تامين خانواده اش است و يا اصلا از تامين خانواده اش معاف است زندگي او تضمين شده است؟ آيا هستي اش لايق لقب انسان بوده است؟ آيا او انسان است؟ و حال آن كه هر كس حق دارد در حكومت كشورش شركت كند، پنجاه سال است كه حكومت ها هنوز هم به وسيله مردان اداره مي شوند؟ زنان كه در انجمن ها يا پارلمان ها ساكت هستند، آيا صداي انساني ندارند؟
مدركي كه مي توانست به شكل ويژه براي تشكيل اتحاديه هاي صنفي و خواست مرخصي سالانه با مزد تهيه شود ممكن است اطلاعاتي را جمع آوري كرده تا از آن طريق به زنان يادآوري كند كه به خاطر مادر بودن شان مورد لطف قرار گرفته اند. اگر زنان در اين سند انسان به حساب مي آيند ؟ آيا خشونت خانوادگي، خشونت جنسي از تولد تا مرگ از جمله فاحشگي، هرزه نگاري، موجوديت جنسي و بد نامي زنان و دختران نبايد از زبان روزمره كنار گذاشته بشود؟
به فرض تبعيض جنسي غدقن شده است. اما چطور است كه در عرض اين پنجاه سال غدقن شده است؟ مگر به صورت آرزو و هدف اين شرايط هنوز به طور واقعي كه به عنوان نوعي از آنچه كه انسان ناميده مي شود خوب توضيح داده نشده است. چرا استحقاق زنان به هدف اين شرايط هنوز به طور واضح براساس حق فرهنگي، حق بيان، حق مذهب، آزادي جنسي و آزادي تجارت مورد ترديد قرار گرفته است. گويي زنان دال هاي اجتماعي، صحبت جاكش ها، مقدس يا بت هاي جنسي، منابع طبيعي، غلامان و هر چيزي هستند جز موجود انساني؟
غفلت در اعلاميه جهاني صرفا لغوي نيست. زن بودن هنوز يك نام براي ناميده موجود انساني به شمار نمي رود. اگر ما نه تنها در اين خيالي ترين اعلاميه جقوق بشري واقعيت موقعيت زنان را در تمام تنوع آن در برابر حمايت هاي اعلاميه جهاني بسنجيم، نه تنها زنان حقوقي ندارند كه حمايت شود بلكه براي اغلب مردان جهان هم نگاه انساني به صورت يك زن مشكل است.
جهان نيازمند نگاه انساني به زنان است، به خاطر اين ، اعلاميه جهاني حقوق بشر بايد راه هايي را كه زنان به طور مشخص از حقوق انساني به عنوان يك انسان محروم هستند نشان دهد. بران اين روياي مجلل، اعلاميه جهاني بايد به اين حقيقت برسد كه براي احقاق حقوق بشر به طور كل هم واقعيت آن بايد به مبارزه خوانده شود و هم معيار هاي آن تغيير يابد.
و به راستي چه زماني زنان انسان ناميده مي شوند؟ چه زماني؟

+ ايرنا محي الدين بناب ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۸/۳٠
comment نظرات ()

دردناک است. بخوانيد:

دختران‌ «فصليه‌» دختران‌ ترس‌،تنهايي‌ و تحقير
در ميان‌ طايفه‌هاي‌ عرب‌ ، «نهوه‌» (ضم‌ع‌ضق‌) يك‌ سنت‌ است‌ . يك‌ قانون‌ قبيله‌يي‌ كه‌ امروزه‌ نيز كم‌وبيش‌ اجرا مي‌شود «نهوه‌ از نهي‌ گرفته‌ شده‌ است‌): يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طرف‌ پژوهشگر فرهنگ‌ مردم‌ عرب‌ در مقاله‌ «آيين‌ فصل‌»در كتاب‌ عشاير و قبايل‌ مردم‌ عرب‌ خوزستان‌ در اين‌ باره‌ مي‌نويسد:«از دوره‌ جاهليت‌ تا كنون‌ پيوند دختر عرب‌ را با پسر عمويش‌ در آسمانها بسته‌اند و اين‌ در نظام‌ كهن‌ عشيره‌يي‌ يعني‌ اعطاي‌ حق‌ به‌ پسرعمو يا پسر پسر عمو يا هر كس‌ در اين‌ مدار جاي‌ مي‌گيرد تا مالك‌الرقاب‌ يا در واقع‌ صاحب‌ مجوز ازدواج‌ دختر باشد. بي‌اجازه‌ عمو يا پسرعمو يا بستگان‌ پدر،دختر حق‌ ندارد با كسي‌ ازدواج‌ كند و اين‌ در قاموس‌ قبيله‌ كفر شمرده‌ مي‌شود و كيفرش‌ جنگ‌ و جدال‌ و آتش‌ افروزي‌ و گاهي‌ قتل‌ است‌. كافي‌ است‌ پسرعمو يا پسرعموها به‌ خواستگار غريبه‌ يا حتي‌ پسردايي‌ اخطار كنند و او اصرار ورزد،حتي‌ اگر پدر و مادر و خود دختر هم‌ موافق‌ ازدواج‌ باشند،خونها ريخته‌ خواهدشد. مگر اينكه‌ ريش‌ سفيدها و سيدها پا پيش‌ بگذارند. عموزادگان‌ در اين‌ عرصه‌ حق‌ «وتو» دارند و بي‌رضايت‌ آنها هيچ‌ دخترعمويي‌ نمي‌تواند ازدواج‌ كند . گاهي‌ پسرعمو قدري‌ انعطاف‌ نشان‌ مي‌دهد و در برابر اخذ مبلغي‌ اغلب‌ گزاف‌ از پدر يا خواستگار دختر خود را كنار مي‌كشد و اجازه‌ ازدواج‌ با غير از خاندان‌ را «توشيح‌»مي‌كند. وگرنه‌ پسرعمو با داشتن‌ همسر هم‌ مي‌تواند دخترعمو را ب ه‌عنوان‌ «هوو» در گرو خود داشته‌ باشد و اين‌ بويژه‌ در ميان‌ خانواده‌هاي‌ شيوخ‌ ،سخت‌ مرسوم‌ است‌.» در «نهوه‌»پسر و دختر هر دو قرباني‌ يك‌ قانون‌ عشيره‌يي‌ هستند . اگر پسر عمو،دختر عمو را نخواهد،مي‌تواند از ازدواج‌ با او سرباز زند و حتي‌ اگر دختر بعدها خواستگار داشته‌ باشد،باز هم‌ بايد از پسر عمويش‌ اجازه‌ بگيرد و در صورت‌ مخالفت‌ او،دختر هيچگاه‌ نمي‌تواند ازدواج‌ كند. مي‌بينيم‌ كه‌ دختر قرباني‌ اصلي‌ است‌. اما پسر نيز در «نهوه‌» قرباني‌ است‌. چون‌ حتي‌ اگر علاقه‌يي‌ به‌ دخترعمويش‌ نداشته‌ باشد،باز هم‌ بخاطر آبروي‌ خانواده‌ و بيت‌ بايد تن‌ به‌ ازدواج‌ دهد. دختري‌ كه‌ پسرعمويش‌ با او ازدواج‌ نكند،دختر نجيبي‌ نيست‌،اين‌ را ذهنيت‌ عشيره‌يي‌ مي‌گويد پس‌ با اين‌ كار دامن‌ «بيت‌»آلوده‌ مي‌شود و چه‌ بهتر كه‌ چنين‌ اتفاقي‌ صورت‌ نپذيرد. همين‌ است‌ كه‌ در بعضي‌ نقاط‌ عرب‌ نشين‌ ،پسرعمو حتماص بايد با دخترعمو ازدواج‌ كند و بعدها در صورت‌ تمايل‌ با دختر مورد علاقه‌اش‌ هم‌. در اين‌ صورت‌ دختر عمو بايد كارهاي‌ منزل‌ را انجام‌ دهد و از نظر حقوق‌ انساني‌،عنصري‌ زيردست‌ خواهد بود و در هر صورت‌ او «عروسي‌» است‌ كه‌ نه‌ با عشق‌ و علاقه‌ كه‌ با «نهوه‌» زندگي‌ زناشويي‌ را آغاز كرده‌ است‌.
عرب‌ها در علت‌ اجراي‌ اين‌ رسم‌ مي‌گويند:«نهوه‌» قانون‌ عشيره‌ است‌. با اين‌ كار،افراد فاميل‌ پراكنده‌ نمي‌شوند و نسل‌،فاميل‌ خود را بيشتر مي‌كند تا اختلاف‌هاي‌ طايفه‌يي‌ ، همه‌ پشت‌هم‌ باشند. مهريه‌ و جهيزيه‌ دخترعمو هم‌ معمولاص كمتر است‌ و حتي‌ مي‌شود كه‌ دخترها را با هم‌ معاوضه‌ كرد.
در گذشته‌ در ميان‌ اعراب‌ ازدواج‌ كاملاص درون‌طايفه‌يي‌ و درون‌تيره‌يي‌ و حتي‌ درون‌بيتي‌ بود. امروزه‌ هم‌ كمتر اتفاق‌ مي‌افتد دختر به‌غير طايفه‌ يا به‌ غير تيره‌ خود بدهند. مگر اينكه‌ در طايفه‌ براي‌ دختري‌ شوهر پيدا نشود،تنها آن‌ موقع‌ است‌ كه‌ با جلب‌ رضايت‌ اهل‌ طايفه‌،دختر مي‌ تواند با مردي‌ از غير طايفه‌ ازدواج‌ كند.
در گذشته‌ «ناف‌بر» كردن‌ دخترها كاملاص رايج‌ بود. اين‌ عمل‌ توسط‌ رييس‌ حموله‌ (تيره‌)يا رييس‌ خانواده‌ انجام‌ مي‌شد. دختري‌ كه‌ حرف‌ بزرگ‌ فاميل‌ را ناديده‌ مي‌گرفت‌،مادام‌العمر نمي‌توانست‌ ازدواج‌ كند . كسي‌ هم‌ كه‌ دختر به‌ نام‌ او «ناف‌بر» شده‌ بود،حق‌ داشت‌ از ازدواج‌ دختر جلوگيري‌ كند. اين‌ هم‌ نوعي‌ «نهوه‌» بود و اگر دختر با كس‌ ديگري‌ ازدواج‌ مي‌كرد،داماد را حتماص مجبور به‌ طلاق‌ و فصل‌ مي‌كردند. اين‌ رسم‌ هنوز هم‌ در ميان‌ قبايل‌ عرب‌ منطقه‌ اجرا مي‌شود.
يكي‌ ديگر از ازدواج‌هاي‌ اجباري‌،در «فصل‌» زن‌ اتفاق‌ مي‌افتد. «فصل‌»نوعي‌ ديه‌ عشايري‌ است‌ كه‌ ريشه‌ در دوران‌ جاهليت‌ دارد. در «فصل‌» زن‌،خانواده‌ قاتل‌ مجبورند به‌ عنوان‌ ديه‌ فرد مقتول‌،يك‌ ،دو يا حتي‌ چهار زن‌ را به‌ عقد برادران‌ يا پسرعموهاي‌ مقتول‌ درآورند تا ظاهراص ميان‌ دو خانواده‌ قاتل‌ و مقتول‌ پيوند خوني‌ ايجاد شود . ولي‌ اين‌ پيوند به‌ قيمت‌ هتك‌ حرمت‌ و شخصيت‌ و تحقير زني‌ خواهدبود كه‌ به‌ عنوان‌ «ديه‌» يا به‌ عربي‌ محلي‌ «فصليه‌» تعيين‌ مي‌شود،يعني‌ زن‌ در اين‌ ميان‌ قرباني‌ مي‌شود. «فصليه‌» دشنامي‌ است‌ كه‌ با كمترين‌ اختلاف‌ در خانواده‌ به‌ رخ‌ زن‌ كشيده‌ مي‌ شود. در ميان‌ زنان‌ عرب‌،هيچ‌ دشنامي‌ بدتر و توهين‌آميزتر از اين‌ واژه‌ نيست‌. (عزيزي‌ بني‌طس‌رس‌ف‌،يوسف‌: 1372 ص‌ 108) دختران‌ «فصليه‌»دختران‌ ترس‌ و تنهايي‌ و تحقيرند. هيچ‌ مهريه‌يي‌ به‌ آنها تعلق‌ نمي‌گيرد و بدون‌ هيچ‌ جشن‌ و مراسمي‌ به‌ خانه‌ همسر مي‌روند. گاهي‌ دختران‌ «فصليه‌»تا پايان‌ زندگي‌ مشترك‌ حق‌ ديدار خانواده‌ خود را نمي‌يابند. مگر پنهاني‌ و دور از چشم‌ طايفه‌ كه‌ البته‌ بعد از تولد نوزاد پسر (تنها پسر و نه‌ دختر)زن‌ فصليه‌ ،پاره‌يي‌ از حقوق‌ انساني‌ خود را دوباره‌ به‌ دست‌ مي‌آورد.
يكي‌ ديگر از محدوديت‌ها در ميان‌ مردم‌ عرب‌ خوزستان‌، وصلت‌ عرب‌هاي‌ خوزستان‌ كه‌ شيعي‌ مذهب‌ هستند با اعراب‌ سني‌ مذهب‌ است‌. اعراب‌ سني‌ در خوزستان‌ كم‌ هستند. اما اعراب‌ بنادر شمالي‌ خليج‌فارس‌ و جزيره‌ها همگي‌ سني‌مذهب‌اند. اعراب‌ سني‌ ساكن‌ در خوزستان‌ كاملاص جامعه‌يي‌ در خود و بيرون‌ از جامعه‌عربي‌ خوزستان‌ هستند.
عرب‌ها به‌ عجم‌ها (غير عرب‌ها) دختر نمي‌دهند و از آنها دختر نمي‌گيرند. البته‌ در گذشته‌ عرب‌ها كاملاص مقيد به‌ اين‌ «بايدها و نبايدها» بودند. ولي‌ امروزه‌ به‌ دليل‌ تغيير مناسبات‌ اقتصادي‌،اجتماعي‌ در شهرها و صنعتي‌ شدن‌ جامعه‌،مهاجرت‌ها و...كاملاص رعايت‌ نمي‌شوند،هرچند هنوز هم‌ به‌ قول‌ عزيزي‌ بني‌طرف‌،شبح‌ عشيره‌ بر بالاي‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ خوزستان‌ هم‌ سايه‌ افكنده‌ است‌.
عرب‌ ها به‌ «مزين‌ ق‌غهظق »ها (گروهي‌ شغلي‌ از جامعه‌ عربي‌ كه‌ از اقشار پايين‌ جامعه‌ به‌ حساب‌ مي‌آيند و به‌ حرفه‌ سلماني‌گري‌ مشغولند) دختر نمي‌دهند و از آنها دختر نمي‌گيرند. همچنين‌ ازدواج‌ در ميان‌ بعضي‌ از گروههاي‌ شغلي‌ كاملاص درون‌همسري‌ است‌. مثلاص «هائيج‌»ها (گروهي‌ شغلي‌ كه‌ به‌ حرفه‌ جاجيم‌بافي‌ و پالان‌دوزي‌ مي‌پردازند) تنها در ميان‌ خود ازدواج‌ مي‌كنند و كسي‌ به‌ آنها دختر نمي‌دهد. در گذشته‌ رييس‌ طايفه‌ها (شيخ‌ها) تعداد زيادي‌ غلام‌ و كنيز داشتند كه‌ از سياه‌ها بودند و در اصطلاح‌ به‌ آنها «عبيد» و«عبيده‌» مي‌گفتند .هيچ‌ عربي‌ با «عبيد» و «عبيده‌» هيچ‌ وصلت‌ نمي‌كرد كه‌ هنوز هم‌ باقي‌ مانده‌ است‌. به‌ غير از اينها،اعراب‌ از كولي‌ها دختر نمي‌گيرند و به‌ آنها دختر نمي‌دهند.
يكي‌ ديگر از بايدها در ازدواج‌، نذري‌ دادن‌ دخترها به‌ سيدها است‌. سيدها در ميان‌ عرب‌ها از احترام‌ خاصي‌ برخوردارند و مردم‌ به‌ نام‌شان‌ نذر مي‌كنند و گاهي‌ حتي‌ دخترشان‌ را نذر خانواده‌يي‌ از سادات‌ مي‌كنند كه‌ بعد از رسيدن‌ به‌ سن‌ بلوغ‌ بي‌مهريه‌ و مراسم‌ به‌ عقد سيدي‌ از آن‌ خانواده‌ درآيد. با هر اختلاف‌ سني‌ و حتي‌ به‌عنوان‌ زن‌ چندم‌.
«مهريه‌»و سنت‌ «صداق‌»
«مهريه‌» (ه#گ‌) در شب‌ خواستگاري‌ رسمي‌ (خس‌طوبه‌) بعد از موافقت‌ پدر عروس‌،با صحبت‌ ريش‌سفيدها و بزرگ‌ها از هر دو خانواده‌ مشخص‌ مي‌شود كه‌ همان‌ وقت‌ قابل‌ پرداخت‌ است‌ و معمولاص در قباله‌ عقد نوشته‌ نمي‌شود. خانواده‌ پسر ، آن‌ پول‌ را به‌ دختر مي‌دهند. معمولاص شيربهايي‌ كه‌ گرفته‌ مي‌شود،با نظر دختر صرف‌ خريد وسايل‌ ضروري‌ زندگي‌ مي‌شود. جهيزيه‌ در ميان‌ عرب‌ها چندان‌ رسم‌ نيست‌. اعراب‌ رسم‌ ديگري‌ هم‌ به‌ نام‌ «صداق‌» يا «صدايق‌» دارند. رسم‌ «صداق‌» به‌ اين‌ صورت‌ است‌ كه‌ براي‌ دختر مهريه‌يي‌ مشخص‌ نمي‌كنند. در عوض‌ خانواده‌ دختر يكي‌ از دخترهاي‌شان‌ را به‌ يكي‌ ازپسرهاي‌ طايفه‌ عروس‌ مي‌دهند. اين‌ دو دختر «صدايق‌» ناميده‌ مي‌شوند و ميزان‌ شيربها و ساير هدايا هم‌ براي‌ هر دو به‌ يك‌ اندازه‌ است‌. اگر بعدها در زندگي‌ مشترك‌،يكي‌ از زوج‌ها تصميم‌ به‌ طلاق‌ بگيرند،زوج‌ ديگر هم‌ حتماص بايد از هم‌ جدا شوند. در «صداق‌» گاهي‌ مهريه‌يي‌ مشخص‌ و مساوي‌ براي‌ هر دو زوج‌ تعيين‌ مي‌شود . گفته‌ شد كه‌ عرب‌ها رسم‌ جهيزيه‌دادن‌ به‌ دختر ندارند و با پول‌ «ه#گ‌» و «شيربها» براي‌ عروس‌ وسايلي‌ تهيه‌ مي‌كنند. البته‌ اگر داماد فاميل‌ يا پسرعمو باشد،ممكن‌ است‌ همين‌ هم‌ فراهم‌ نشود و به‌ عهده‌خودشان‌ گذاشته‌ شود.

افشين‌ نادري‌/ روزنامه اعتماد
+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۸/٢٧
comment نظرات ()

من با خواندن اين مطلب ناراحت شدم . شما خواستيد می توانيد آن را نخوانيد

گزارشي از وضعيت بدوك ها در مرز
زني ميانسال به مردي بلوچ التماس مي كرد كه دختر كوچكش را قبول كند و او مي گفت: نه دختر ها ضعيفند . زود از پا در مي آيند.مي گفت: نه. اين قوي است. نگاهش كن ! و او باز مي گفت : نه. بعد از چندين التماس مكرر مرد گفت : باشد. بگو برود پيش ملا زهي پارچه سفيد بگيرد.

ضمن كار در دفتر شناسايي پناهند گان سازمان ملل در مشهد ، پيشنهاد جديدي دريافت كردم. از انجايي كه تعداد افغاني هايي كه از بيرجند مي آمدند ، خيلي زياد بود و اكثر آنها در مسير رفت و بازگشت دچار مشكل مي شدند ، از ما خواستند براي بر پايي يك دفتر موقتي به بيرجند برويم.

يكي از همان روزهايي كه در بيرجند بوديم، پذيراي چند مهمان شديم . يكي از اين مهمانان عضوي از مجموعه خبرنگاران بدون مرز بود با مليت فرانسوي . قرار شد به مرز برويم و از موقعيت فرار پناهندگان به ايران يك گزارش تهيه كنيم.

ترتيب اين سفر داده شد و به منطقه مرزي مسيل 76 رفتيم. شب اول در يك محله مسكوني مرزي سكني گزيديم. نيمه هاي شب صداهاي خفيف و عجيبي از دور دست به گوشمان خورد. من و ميشل دويديم بيرون. نگهبان مرزي گفت: نگران نباشيد. بدوك ها هستند.

ميشل خيلي مشتاق بود بداند بدوك چه كسي است و برايش توضيح دادم. اين كه بدوك ها عموما بچه هاي 8 تا 12 ساله هستند و به دليل وزن كم ، قابليت اين را دارند كه در كوه ها و مسيرهاي صعب العبور به راحتي حركت كنند ودست آخر جمع كردن آنها راحت است .نمي دانست جمع كردن آنها يعني چه وچرا وزن كم براي آنها خوب است. گفتم صبر كند تا فردا بتوانيم به جايي برويم تا بفهمد.

صبح زود به طرف ايرانشهر حركت كرديم و بعد از آن با كمك يك مامور، راه صحرا را در پيش گرفتيم. كپرهاي صحرانشينان سر راهمان بود . گرچه به چشم غريبه ما را نگاه مي كردند و از مامور مسلح همراهمان زياد خوششان نمي آمد، ولي در عين حال خيلي مهمان نواز بودند . چرخي در چراگاههاي شترها زد يم و پاي گفتگوي مردم نشستيم. اكثر مردم آنجا صاحب دو مليت ايراني ــافغاني هستند. ازدواج افغان ها با ايراني ها ممنوع است. همه آنها شرعي ازدواج مي كنند و زنهاي ايراني نمي دانند كه با اين ازدواج مليت ايراني خود را از دست مي دهند . در اين ميان وضع فرزندان چنين ازدواج هايي به مراتب پيچيده تر است. اين بچه ها مليت ايراني ندارند. مامورين وزارت كشور مي گويند اينها افغاني هستند ولي بچه ها اين را قبول ندارند . مي گويند ما ايراني هستيم . تا 18 سالگي هيچ هويتي ندارند و مثل مهاجران افغاني برگه تردد دريافت مي كنند . طبق ماده 976 قانون مدني مي توانند بعد از تولد و 19 سال اقامت در ايران ، تقاضاي تابعيت كنند ولي تا به حال هيچ گونه تابعيتي داده نشده است . بدتر از همه فاصله بين سالهاي 1361 تا 1364 است كه وزارت كشور نوعي شناسنامه عجيب براي اين اطفال صادر كرده است. شناسنامه هايي كه اين بچه ها را با نام خانوادگي مادرشان و بدون ذكري از پدر معرفي مي كند. اين بچه هاي بي هويت و بيكار ، به هيچ كاري نمي آ يند جز اين كه در كارهاي خلاف از آنها استفاده شود و چه كار خلافي بهتر از بدوك شدن. ميشل سردر گم بود . باز مي پرسيد بدوك چرا. گفتم بدوك ها را اين چنين افرادي تشكيل مي دهند . بيشتر آنها پسر هستند وكمتر از دختراستفاده مي كنند گو اينكه بين 6 تا 9 ساله باشند . اين كه بدوک ها كارشان اين است كه به آن طرف مرز روانه شوند و با بستن مواد مخدر به خود ، پياده راههاي فرعي را در پيش گيرند و مواد مخدر را به اين طرف مرز بياورند . درآمدشان هم بد نيست ولي در عوض عمر آنها خيلي كوتاه است.

ميشل طاقت نياورد. گفت برويم . رفتيم و در منطقه اي وسيع ودر حفاظ يك دره چادر زديم . نيمه هاي شب صداهاي خفيف بچه ها را شنيد يم و در تاريكي شب به بيرون از چادر خزيد يم . به ميشل گفتم تكان نخور و گرنه مارا به گلوله مي بند ند . ساكت شد يم . مهتاب به كوير مي تابيد . ماشين وانت به سرعت از يك طرف حركت كرد .بدوك ها هر يك پارچه اي سفيد ـــ براي شناخته شدن ـــ بر روي سر خود كشيده بودند،مانند قطره هاي آب به هم پيوستند . مردي كه پشت وانت ايستاده بود در حال حركت بچه ها را يكي يكي مي گرفت و به بالا مي انداخت . صداي جيغ و فرياد هم شنيده مي شد . بچه هايي كه در اين ميان از دست او ول مي شدند يا پايشان مي پيچيد و و به زير چرخ ماشين مي افتادند .

ميشل مي خواست بد ود و آنها را نجات دهد ولي با تمام قدرت او را نگه داشتم كه جم نخورد.مي خواست فرياد بزند ولي دستم را روي دهانش گذاشتم تا زنده بمانيم.

صبح زود هر دو خسته و افسرده كلافه از چادر بيرون آمديم . خواب به چشممان نيامده بود. قدم زنان به مسير وانت رسيد يم . اجساد بچه ها در ميان كوير افتاده بود . يكي از روي پايش رد شده بودند يكي از روي سينه اش . همه هم از شدت خونريزي مرده بودند. دختركي سياه موي پارچه سفيد خود را به دندان گرفته و جان داده بود. ميشل سر به زير انداخت و گفت برگرديم. برگشتيم . گفت چرا بدوك مي شوند. گفتم آخر هويت قانوني ندارند. معلوم نيست كجايي هستند. مدارس ايراني آنها را قبول نمي كنند. شناسنامه ندارند. آنها را افغاني مي دانند . افغاني ها هم اينها را ايراني مي دانند. در اين ميان اين بچه ها نه هويتي دارند و نه مليتي . تنها راهشان همين است. از بازار ايرانشهر گذشتيم ميشل حتي حال عكس گرفتن هم نداشت . از كنار يك كپر گذشتيم ، زني ميانسال به مردي بلوچ التماس مي كرد كه دختر كوچكش را قبول كند و او مي گفت: نه دختر ها ضعيفند . زود از پا در مي آيند. مي گفت: نه. اين قوي است . نگاهش كن ! و او باز مي گفت : نه . بعد از چندين التماس مكرر مرد گفت: باشد. بگو برود پيش ملا زهي پارچه سفيد بگيرد. مادر مرد را دعا كرد و دختر برگشت به ما لبخند زد .

ميشل هر چه کرد نتوانست عكسي از آن دختر بگيرد.

کامبيز توانا-سایت زنان ایران
+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۸/٢٥
comment نظرات ()