ایرنّا مُحی‌الدین بُناب

«مرزبان‌نامه» به روایت «ایرنّا مُحی‌الدین»

ایرنا محی‌الدین بناب مسوولیت باز‌آفرینی «مرزبان‌نامه» را در مجموعه «یکی بود یکی نبود» نشر کتاب پارسه بر عهده داشته است. وی معتقد است فاصله تاریخی میان خواننده امروزی با متون کهن تنها با بازخوانی، بازآفرینی و ساده‌نویسی این متون از بین می‌رود؛ البته باید توجه داشت آسیبی به متن اصلی وارد نشود.

محی‌الدین بناب در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) با بیان این مطلب افزود: «مرزبان‌نامه» باز‌نویسی سعد‌الدین وراوینی، ادیب قرن هفتم هجری از کتاب «مرزبان‌نامه» رستم، از شاهزادگان طبرستان به گویش طبری است. نویسنده کتاب را با تاثیر از کلیله و دمنه نصرالله منشی و داستان‌پردازی از زبان حیوانات و گیاهان نوشته. از سوی دیگر داستان‌های آن کوتاه است. تمام این ویژگی‌ها این قابلیت را فراهم می‌کند که حکایت‌های کتاب را به شیوه‌ای ساده و کوتاه باز‌آفرینی کنیم.

وی که در بازآفرینی از نسخه «مرزبان‌نامه» به تصحیح خلیل خطیب‌رهبر استفاده کرده، ادامه داد: در جریان کار بازنویسی به ارزش بیشتر متون کهن و این‌که آن‌ها میراث فرهنگی ما هستند بیشتر پی بردم و به این دیدگاه رسیدم که این آثار همان‌طور که به ما رسیده‌اند باید حفظ شوند؛ اما بازخوانی آن‌ها آسیبی به این امر وارد نمی‌کند و می‌توان این آثار را از منظرهایی مانند تاریخ، زبان و جامعه‌شناسی بررسی کرد.

محی‌الدین بناب درباره نحوه باز‌آفرینی‌اش توضیح داد: از آن‌جا که این متون برای نوجوانان سنگین هستند، موضوع اصلی و نکته‌هایی که در گذشته بیش‌تر توجه را جلب می‌کردند مد نظر گرفتم و با ساختارهای امروزی فضاسازی‌های داستانی را انجام دادم.

وی یادآور شد: از میان حکایت‌های موجود در «مرزبان‌نامه» حدود ۹۰ درصد آن‌ها را در این کتاب آورده‌ام، به جز حکایت‌هایی که از نظر قصه‌پردازی و فضاسازی این امکان برای آن‌ها وجود نداشت.

این نویسنده تاکید کرد: ارائه متون کهن به همین شیوه و زبان برای دانش‌آموزان دشوار است و فاصله‌ای عمیق بین آنان با این متون به وجود می‌آورد؛ این‌گونه متون یا باید در دانشگاه‌ها و به صورت تخصصی ارائه شوند و یا با ساده‌نویسی و باز‌آفرینی در اختیار دانش‌آموزان قرار گیرند.

وی در پایان افزود: روایت حکایت‌های کهن به شیوه قصه برای برقراری بهتر ارتباط با آن‌ها مناسب‌تر است. درباره «مرزبان‌نامه» نیز بسیاری ازاین حکایت‌ها در میان مردم رواج داشته و سینه به سینه منتقل شده است؛ اما شاید بیش‌تر افرادی که این حکایت‌ها را استفاده می‌کردند از منبع اصلی آن اطلاع نداشته باشند.

محی‌الدین تکنیسین علوم آزمایشگاهی است و همزمان به ترجمه و پژوهش‌ در زمینه مردم‌شناسی می‌پردازد. خودش علت این امر شناخت ناکافی دانش‌آموزان در دوران دبیرستان از علایق و استعدادهایشان می‌داند

+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٦
comment نظرات ()

مجموعه‌ی «یکی بود، یکی نبود»

قصه‌های 30 متن کهن فارسی به قلم 30 نویسنده‌ی معاصر با ‌عنوان «یکی بود، یکی نبود» با‌زآفرینی شدند.

یوسف‌ علیخانی - دبیر مجموعه‌ی «یکی بود، یکی نبود» - در ‌این‌باره به خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: سی متن ادبیات کهن فارسی به قلم 30 نویسنده‌ی معاصر بستری برای باز‌خوانی قصه‌های دیروز به زبان امروز شده است.

این نویسنده تصریح کرد: انتظار می‌رفت که این مجموعه برای نمایشگاه بیست‌ودوم کتاب تهران برسد که به دلیل گستردگی کار و توجه نویسندگان در ارائه‌ی کاری مطلوب عملا محقق نشد و به تعبیری، «یکی بود، یکی نبود» به نمایشگاه بیست‌ودوم کتاب تهران نرسید.

او تصریح کرد: قصه‌های این مجموعه از دل کتاب‌های «تاریخ بیهقی»، «قصص الانبیاء»ابواسحاق نیشابوری، «مثنوی معنوی» و «فیه ما فیه» مولوی، «تذکرة الاولیاء»، «الهی‌نامه»، «منطق‌الطیر» و «اسرارنامه»ی عطار نیشابوری، «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی، «شاهنامه»ی فردوسی، «خسرو و شیرین»، «لیلی و مجنون»، «هفت پیکر»، «مخزن الاسرار» و «اسکندرنامه»ی نظامی گنجوی، «بوستان» و «گلستان» سعدی، «حدیقة الحقیقه» سنایی و همچنین «کلیله و دمنه»، «مرزبان‌نامه»، «قابوس‌نامه»، «جوامع‌الحکایات»، «هشت بهشت»، «سمک عیار»، «تفسیر طبری»، «فرج بعد از شدت»، «آفرینش و تاریخ»، «کیمیای سعادت»، «قصه‌های شیخ اشراق» و حکایت‌های «دیوان پروین اعتصامی» به زبانی امروزی بیرون آمده است.

نویسنده‌ی بخش قصه‌های «تذکرة ‌اولیاء‌» این مجموعه‌ی 30‌جلدی از ابوتراب خسروی، ناهید طباطبایی، فریبا وفی، محبوبه میرقدیری، امین فقیری، محمدعلی آزادیخواه، سیامک گلشیری، حمیدرضا نجفی، علی عبداللهی، محمد حسینی، فریدون حیدری ملک‌میان، بهنام ناصح، سیدمحسن بنی‌فاطمه، مریم حسینیان، محسن فرجی، ایرنا محی‌الدین بناب، محسن حکیم‌معانی، محمدرضا گودرزی، محمد ولی‌زاده، محمد مطلق، مهدی مرعشی، مرتضی کربلایی‌لو، بهناز علیپور گسکری، حسن لطفی، علیرضا روشن، آذردخت بهرامی و طلا نژادحسن به عنوان نویسندگان این مجموعه‌ی 30جلدی یاد کرد.

علیخانی گفت: کار تألیف و باز‌آفرینی این آثار به انجام رسیده و مجموعه اکنون در مرحله‌ی تصویرسازی است که کار تصوی‌سازی آن را گروه تصویرسازان به سرپرستی علی بخشی به عهده‌ دارند و انتظار می‌رود طی چند ماه آینده روانه‌ی بازار کتاب شود.

او در توضیحی درباره‌ی چگونگی شکل‌گیری کار یاد‌آور شد: شرکت مطالعات و نشر کتاب پارسه درصدد برآمد برای زنده کردن متون کهن فارسی از زاویه‌ای متفاوت‌تر از طرح‌های مشابه که طی سال‌های گذشته به وسیله‌ی ناشران مختلف انجام گرفته است، به این متون نزدیک شود.

نویسنده‌ی «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود» افزود: ناشر با بنده تماس گرفت و از من خواست تا دبیری کار را به عهده بگیرم. این مجموعه در آغاز قرار بود با عنوان «مجموعه‌ی بازآفرینی قصه‌های متون کهن فارسی» تدوین و عرضه شود که سرانجام به «یکی بود، یکی نبود» تغییر نام داد.

او متذکر شد: پس از تبادل نظر با دوستان در انتشارات کتاب پارسه به این نتیجه رسیدیم که راویان معاصر ضمن وفاداری به متون کهن، به خلق اکنونی از آن متون و بازآفرینی دوباره و امروزی و معاصر از قصه‌ها دست یابند.

به اعتقاد این نویسنده، متون کهن فارسی پر از قصه‌های خواندنی هستند که به دلیل قرار گرفتن در هاله‌ای از وعظ، نصیحت و لغات دشوار گم شده‌اند.

نویسنده‌ی ‌«اژدها‌کشان» بازآفرینی آن‌ قصه‌ها به زبان امروزی را به نوعی احیا کردن دوباره‌ی آن‌ها دانست و افزود: گویی قصه‌ها را از میان متون کهن دوباره زنده کرده‌ایم.
+ ايرنا محي الدين بناب ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٢
comment نظرات ()

وقتی که زنان ما شيرين عبادی را نمی شناسند...

رئيس لجنة جائزة نوبل للسلام يرفع صورة الفائزةصبح که سرکار می رفتم حس می کردم فضای ديگری بايد در محل کارم حاکم باشد چون محيطی است که اغلب کارکنان آن را زنان جوان تشکيل می دهند و اغلب آنها هم به کلاس هايی که نمی دانم نامش چيست می روند. جلساتی که در آنجا صحبت از انرژی مثبت و منفی است و نصيحت های آنچنانی برای خوشبخت زيستن. با خودم فکر می کردم که شنيدن خبر برنده شدن شيرين عبادی که از ديروز دنيا را تکان داده، بايد به آنها هم انرژی خوبی داده باشد و چه ذوقی به جانشان انداخته است ولی بايد می بوديد و می ديديد که نه تنها اين خبر را نشنيده بودند متاسفانه اکثر آنها اصلا شيرين عبادی را نمی شناختند.

بعد از مدتی که من به کارم مشغول بودم يکی از خانم ها شيرينی آورد و تعارف کرد. خوشحال شدم که خلاصه يکی هم پيدا شد که اين موضوع برايش مهم باشد. پرسيدم : برای عباديه ؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

عبادی؟ به من چه مربوطه؟

گفتم :

پس برای چيه اين شيرينی؟

جواب داد:

برای جشن فرداست....

.........

توضيح عکس بالا:

رييس کميته جايزه صلح نوبل، عکس شيرین عبادی را بلند کرده است

+ ايرنا محي الدين بناب ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٩
comment نظرات ()

 

 

اختصاص جايزه صلح نوبل به خانم شيرين عبادی را به تمام هم وطنان عزيز تبريک می گويم

 

 

+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٩
comment نظرات ()

نامه ای برايم آمده که جالب است. من متن کامل آن را در اين جا می گذارم:
از آوای زن
www.avayezan.com
عزیزان وبلاگ نویس
سلام. ما خیال داریم که در شماره آینده ی نشریه ی آوای زن که 12 سال است در سوید و نروژ منتشر می شود و به تازگی هم صفحه ایی در اینترنت دارد، گزارشی درمورد وبلاگنویس های زن داشته باشیم. به همین منظور از شما دعوت می کنیم که در صورت تمایل به پرسش هایی که در زیر می بینید پاسخ دهید. البته شما می توانید مسایلی که خود فکر می کنید باید گفته شود را هم اضافه کنید. خوشحال می شویم که یکی از بهترین نوشته های وبلاگ خودتان را هم برایمان ارسال کنید تا از میان آنها که می رسند چند تایی را چاپ کنیم.
دوستان عزیز مهلت ارسال پاسخ های شما برای درج در نشریه تا 20 ماه جون است. امیدواریم که با همکاری شما بتوانیم گزارشی جالب برای آنها که به اینترنت دسترسی ندارند و یا با وبلاگنویسی آشنا نیستند تهیه کنیم.
با سپاس از شما
شعله ایرانی
سردبیر
1. چرا وبلاگ نویسی را برای بیان اندیشه های خود انتخاب کردید؟ چرا فکر میکنید باید حرف هایتان را به دیگران منتقل کنید؟ لطفا بنویسید که آیا در ایران هستید یا در کشورهای دیگر.

2. وقتی می نویسید چه مخاطبانی را در نظر دارید؟ فکر می کنید چه کسانی حرف های شما را می خوانند؟

3. فکر میکنید که حرف های شما در این دنیای بزرگ چه جایی دارد و چه تاثیری می گذارد؟

4. چه کسانی وبلاگ شما را می خوانند و با شما وارد مبادله ی فکری می شوند؟ آیا بیشتر زنانند یا مردان؟

5. ای/میل هایی که میرسند بیشتر حول چه مسایلی هستند، آیا مثلا تهدید هم می شوید؟ تشویق ها از جانب چه کسانی است؟

6. وبلاگ نویسی چه تاثیری بر زندگی شما گذاشته؟ به شکل مشخص مثلا در زندگی روزمره اتان چه تغییری به وجود آورده؟ آیا دوستانتان می دانند که شما سایت دارید؟

7. فکر میکنید که وبلاگ نویسی شیوه ی موثری برای رشد زنان است؟ آیا به این ترتیب می توان ارتباط زنان را گسترش داد؟

8. لطفا بنویسید که از چه تاریخی کارتان را شروع کرده اید و چگونه با کار های فنی مربوط به اینترنت آشنا شدید؟

+ ايرنا محي الدين بناب ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱۳
comment نظرات ()

 

توتم، خوراك و رشد فرهنگي انسان
چالش هاي مادرسالاري

چرا سيستم قديم تبار و قرابت مادري امروز، تنها در نواحي ابتدايي يافت مي شود و هرگز در نواحي پيشرفته پدر سالاري كه مدت هاست ريشه هاي مادرسالاري شان را فراموش كرده اند، يافت نمي شود؟
نوشته: اولين ريد
ترجمه: ايرنا محي الدين

.........
ممنون از آقای شهرام رحيميان، نويسنده عزيز كتاب دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد که به من و اين ترجمه ها لطف دارند.
.......
ممنون از مهشيد عزيز كه در معرفي اين وبلاگ و خوانده شدن اين ترجمه خيلي نقش داشته...
.....
ممنون از سايت زنان ايران كه اين ترجمه را دوباره استفاده كرده
.....
ممنون از سايت آهوي سه گوش كه لطف داشته
........
همچنين دوست دارم كه تشكر كنم از پروين، نسرين رنجبر ايراني، آوات و هيوا، عباس حبيبي بدرآبادي، سپينود، آذر، پدرام رضايي زاده، حسن محمودي ، نيما عابد و البته يوسف

+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٧
comment نظرات ()

متن كامل مقاله

توتم، خوراك و رشد فرهنگي انسان
چالش هاي مادرسالاري
نوشته: اولين ريد

ترجمه: ايرنا محي الدين



كتاب تكامل زن، كه به تاريخ پنهان زنان مي پردازد بيش از آن كه يك كتاب فمنيستي باشد، اشاره به يك چرخش نظري جديد در انسان شناسي دارد كه در سال هاي اخيرشاهد افول فزاينده ي روش شناختي اين شاخه از دانش بشري هستيم. اجازه دهيد به بررسي دلايل اين زوال و چرايي نياز انسان شناسي براي يافتن راه صحيح خود بپردازيم.
انسان شناسي به وسيله مورگان، تيلور و ديگر تكامل گرايان قرن نوزدهم كه علم جديد را به عنوان مطالعه ماقبل تاريخي جامعه و ريشه هاي آن بيان مي كردند، پي ريزي شد. دو عنوان از مهمترين كشفهاي بي شماري كه آنان انجام داده اند از اين شمار است كه: جامعه ي ابتدايي براساس ساختاري از تساوي و تملك اشتراكي پايه گذاري شده است و هيچ كدام از بي عدالتي هاي جامعه ي مدرن را كه در ساختار خانوادگي پدرسالاري، مالكيت خصوصي و دولتي وجود دارد، نداشته است. اين جامه ، جامعه ي مادرسالاري بوده است كه در آن، زنان جايگاه هاي مديريتي توليد و زندگي اجتماعي را اشغال كرده و از اعتبار والايي برخوردار بودند. اين اشكال به صورت وسيع و گسترده اي در تضاد با دوره ي پدرسالاري قرار مي گيرد و زنان به زودي مقام پيشين خود را از دست مي دهند . همين نكته مناقشات فراواني را در محافل انسان شناسي به وجود آورده است.
در آغاز اين قرن، گرايش هاي فكري جديدي به وجود آمد كه به وسيله باوس، رادكليف، براون و ديگران رهبري مي شد. اين گروه روش و يافته هاي اصلي پژوهشگران پيشين را رد مي كردند هر چند كه تجليل هاي مداومي از آن ها به عمل مي آوردند. اين مكاتب ، مطالعات جامع تكاملي را رها كرده و به جاي آن به مطالعه ي تجربي و توصيفي انسان هاي ابتدايي معاصر كه درقسمت هاي مختلف كره زمين زندگي مي كنند، پرداختند. آنها بدون ارائه هيچ الگويي از توالي دوره هاي اجتماعي، سه دوره ي اجتماعي مورگان را كه شامل تو حش( بدويت ) ، بربريت و تمدن بود، انكار كردند. در ضمن آنان بر اين باور بودند كه دوره ي توحش،اولين و طولاني ترين دوره ي تاريخي است و نود ونه درصد زمان زندگي بشر را بر روي زمين شامل مي شود و ارجاع به آن دوره نه امكان دارد و نه لازم است. آنان تاريخ بشري را به ده هزار سال اخير و تاريخ تكامل را به حدود كمتر از يك ميليون سال محدود كرده اند. بعضي از انان كه پيش از اين چنين عملكرد دقيقي را قبول كرده اند،اكنون از وضعيت منحط انسان شناسي شكايت دارند. ضميمه ادبي تايمز ( لندن ) فشرده اي از وضعيت انسان شناسي در 50 سال گذشته را تحت مطالعه قرار داده و در اين رابطه ، انسان شناس بريتانيايي رادني نيدهام چنين مي نويسد: تكامل گرايي با نظريه ي انتشار ( diffusionism) به نتيجه رسيد كه جانشين كاركردگرايي شود. آنگاه به وسيله ساختارگرايي كنار گذاشته شد؛ اما بالاخره اين تحولات آكادميك و چرخش ها كه ناشي از فهم صحيح بشر و كارهايش بود، متاسفانه متوقف ماند… در واقع با افزايش تخصصي و حرفه اي شدن، انسان شناسي اجتماعي به طور مرتب كم مايه تر و خسته كننده تر شد.
درحين بي مايه تر شدن انسان شناسي، تحقيقات بيشتر درباره عصر مادرسالاري و تاريخ پنهان زنان به جهت ارزشي متوقف شد. به دانشجويان دانشگاه ها اين گونه تعليم داده شد كه مورگان و ديگر محققان انسان شناسي از رده خارج شده اند… و حلقه هاي دانشگاهي مادرسالاري از موضوعيت خود افتاد.
معمولا براي توجيه بي اعتباري پيشروان مادرسالاري مي گويند كه براي اثبات وجود مادرسالاري پيشين مدارك كافي ندارند و هيچ كس از هيچ طريق نمي تواند به يك نتيجه كلي درباره يك دوره قديمي كه براي هميشه از ديده ها پنهان گرديده است، برسد.
اين نظريه بسيار طعنه آميز است زيرا مخالفان تكامل گرايان اصراري به القاي جهانشمولي نظريه هاي خود ندارند. آنها مي گويند مادرسالاري هرگز و جود نداشته و پدرسالاري هميشگي بوده است. آنها همچنين مي گويند كه زنان به خاطر وظيفه زايمان و ديگر ناتواني هاي فيزيولوژيك خود هميشه جنس زيردست نظير آنچه اكنون هستند، بوده اند. برتري فيزيكي و توانايي مغزي جنس نر مي باشند.

آنان چگونه مي توانند كه پديده هايي جهانشمول هستند، اگر هيچ كس نتواند به حقايقي درباره نود ونه درصد زندگي بشر روي زمين دسترسي پيدا كند؟ در كجا مداركي براي اثبات اين مدعيان يافت مي شود؟ بدون چنين مداركي ادعاهايشان اثبات نشدني است.
ادعا مي شود كه مدارك كافي براي وجود مادرسالاري پيشين يافت نشده است.پژوهشگران پيشرو، ارزش اطلاعاتي را كه از روش هاي مختلف پژوهشي به دست آمده اند فراروي ما قرار داده اند. اين اطلاعات از طريق مراجع ادبياتي و مشاهدات واقعي و مطالعه روي ساخت هاي مادرتباري كه هنوز در بسياري از نواحي كره خاكي باقي مانده اند جمع آوري شده است. آنان متوجه شده اند هرجا مادرتباري قدرتمند بوده، نهادهاي پدرسالاري يا وجود نداشته و يا به طور ضعيفي رشد كرده است. آنها همچنين بر روي آداب و رسوم ابتدايي، سنت ها، اسطوره ها و آيين مذهبي كه از عصر مادرسالاري پيشين برجا مانده، به نتايج قانع كننده اي رسيده اند.
سوال هاي بي پاسخ
اجازه دهيد سه عنوان از سوال هاي مهم را در اينجا مطرح سازيم:
1- مخالفان مادرسالاري نمي توانند وجود سيستم قرابت مادري را انكار كنند، زيرا اين سيستم امروزه در بسياري از نواحي ابتدايي وجود دارد و اين ساخت مادرتباري اگر از عصر ديرين مادرسالاري نيامده باشد، پس از كجا آمده است؟
2- چرا گذر از مادرتباري به قرابت پدري هميشه در يك جهت بوده و عكس آن هرگز اتفاق نيفتاده است؟
3- چرا سيستم قديم تبار و قرابت مادري امروز، تنها در نواحي ابتدايي يافت مي شود و هرگز در نواحي پيشرفته پدر سالاري كه مدت هاست ريشه هاي مادرسالاري شان را فراموش كرده اند، يافت نمي شود؟
كساني كه از جواب دادن به اين سوال ها و ديگر سوال هاي مربوط به آن طفره مي روند تنها چنين مي گويند كه مادرسالاري هرگز وجود نداشته و پدرسالاري هميشگي بوده است. آنان سند و استدلال بسنده اي براي اثبات عقيده ي خود ارائه نمي دهند. روش آنها تعصب آميزتر از علم است و درباره موضوع خاستگاه انساني بيشتر ايجاد ابهام مي كنند تا آن را روشن سازند.
مارولين هريس، انسان شناس برجسته آمريكايي از دانشگاه كلمبيا، در مصاحبه اخيرش معترف است: گاهي اوقات من فكر مي كنم كه وظيفه اصلي تشكيلات انسان شناسي در هاله اي از ابهام قرار دارد. (psychology today. january. 1975.p. 67 (تحت اين شرايط جاي تعجب نيست كه انسان شناسي د رنظريه و روش خود سير قهقرايي را مي پيمايد، هرچند اطلاعات ارزشمندي از جهت كمي براي پژوهشگران اندوخته باشد. انسان شناسان دانشگاهي به شكل كامل، روش تكاملي را رها كرده و يافته هاي مادرسالاري را به دور ريخته اند. آنها نه تنها قسمت اصلي تاريخ ما را ناديده گرفته بلكه هرگونه امكان فهم نهادهاي خاص و آداب و رسوم جامعه مادرسالاري را نيز از بين برده اند.
دو نهاد از مهم ترين اين نهادها عبارتند از : پديده عجيبي به نام توتميسم و ديگري سيستم قرابت ابتدايي. محققان اوليه سالهاي زيادي تقريبا به اندازه يك نسل به مطالعه اين موضوع ها پرداخته و تحقيقات آنها به ميزان قابل توجهي اين مسائل را روشن كرده است، با وجود اين آنان قادر نبوده اند به تمام سوالاتي كه در ضمن تحقيق با آن مواجه مي شدند، پاسخ بگويند. پيروان آنها با روش هاي تجربي محدود خود كمتر قادر بودهاند اين پديده هاي بنيادي زندگي ابتدايي را بفهمند.
تبديل موضوع هاي اصلي به موضوع هاي فرعي
موضوع انكار پاره اي از افراد را به آن سمت سوق داد تا از ثبت حقايق اجتناب ورزند چرا كه آنها نمي توانستند از سر اين نهاد پرده بردارند. توتميسم و خويشاوندي بلافاصله به عنوان تخيلات و تصورات انسان شناسان قديمي كنار گذاشته شد. در نتيجه بعد از اظهار مادرسالاري به عنوان يك موضوع فرعي، نهادهاي كليدي توتميسم و خويشاوندي تا مرحله پاييني تنزل يافت.
بايد دو مثال براي نشان دادن چگونگي كمرنگ شدن نهادهاي ابتدايي كافي باشد: رادني نيدهام كسي است كه گفته مي شود بيشتر از هر انسان شناس ديگري و حتي بيشتر از لويي اشتراواس ، پروفسور فرانسوي ،آثار بنياديني درباره ي خويشاوندي منتشر كرده است. وي در كتاب اخيرش بيان مي كند كه چيزي به نام خويشاوندي وجود ندارد. ( به پژوهش هايي درباره خويشاوندي وجوع شود.)
فرد ايگان ، 13 دسامبر 1974 در مروري بر اين اثر در پاورقي ادبياتي نشريه تايمز لندن بيان مي كند: پذيرش اين مساله كه يك نفر روي موضوع فرعي بدون داشتن ارزش هاي واقعي بيست سال وقت خود را تلف كند، دشوار است.
و او اين كتاب را حاوي موضوع هاي فرعي دانسته و آن را به عنوان يك اثري نابايسته ( غيركتاب ) معرفي مي كند.
حتي ما در ايالات متحده شاهد موقعيت قابل توجه تري هستيم. در سال 1972 در صدمين سالگرد لويي مورگان ، كاشف سيستم خويشاوندي ابتدايي، كتابي به وسيله جامعه انسان شناختي واشنگتن در سري كتاب هاي معتبر اسميتسونين 0)smithsonian( منتشر شد. عنوان اين سري مطالعات خويشاوندي در صدمين سالگرد مورگان و حاوي مقاله اي بود كه از سوي ديويد. ام . اشنايدر، از دانشگاه شيكاگو تحت عنوان ( به طور كلي خويشاوندي به هرچه معناست؟ ) نوشته شده بود.
او مي گويد، جواب ساده و بديهي است. خويشاوندي، اختراع مورگان است و راهي كه مورگان و پيروان او رفته اند با هيچ يك از مقوله هاي فرهنگي شناخته شده ي بشري همخواني ندارد ( تاكيد او در صفحه 50 ). اشنايدر بنابراين با نيدهام موافق است و مي نويسد كه چيزي به عنوان خويشاوندي وجود ندارد. و به جهت اينكه اين موضوع كاملا برعكس موضع گيري قبلي خودش در مورد خويشاوندي است، او براي كتابي كه در سال 1968 تحت عنوان خويشاوندي آمريكايي نوشته است، عذر خواسته و مي گويد: عنوان كتابش يك نام بي مسمي است. در ضمن او موضوع كتابش را يك موضوع فرعي دانسته است.
اين موضوع تعجب انگيز و بهت آور است. زيرا اشنايدر به كمك كاتلين گوگ كتاب خويشاوندي مادرتباري را تاليف كرده است كه در سال 1961 در صدمين سال آثار باخوفن منتشر شده است 0pas Mutterrecht( . آيا اين بزرگترين اثر اشنايدر و گوك نبود كه حالا يك موضوع فرعي و به يك كتاب بي اهميت تبديل شده است!
ظاهرا خود اشنايدر در مورد گرايش به محو مقولات انسان شناختي با انسان شناسان مخالف همراه نيست، ولي سعي دارد حكم كند و حتي تبيين كند كه انكار ( در اين زمينه ) شبيه چيزي غير معتبر است. او مي نويسد: مدتها انسان شناسان مقالاتي درباره توتميسم نوشتند....
سپس گلدن وايزر و ديگران آن نظريه را ا زبين برده و نشان دادند كه توتميسم به طور ساده وجود ندارد... پس از آن توتميسم يك موضوع فرعي دانسته شد. لويي اشتراوس در دوران تدريس اش كتابي درباره ي آن موضوع فرعي بوده و بنابراين نمي تواند موضوع كتاب باشد. عقده ي مادرتباري نيز در دستان لويي به همان سرنوشت دچار شد.
به نظر من خويشاوندي مانند توتميسم، مادرسالاري و عقده ي مادرتباري موضوع هاي فرعي هستند... اگر شما فكر مي كنيد كه مهم ترين قسمت زندگي عقلاني خود را صرف مطالعه تصنعي روي موضوع هاي فرعي مي كنم شما خود بفرماييد و اين كار را انجام دهيد. اگر شما فكر مي كنيد كه در حال حاضر خارج ا زموضوع مطالعه صحبت مي كنم كاملا محقق هستيد.
(what is kindship all about in kindship studides in the morgan centennial year p.50).
وضعيت ناراحت كننده ي انسان شناسي امروز در دست ها و مغزهاي مردان سردرگم و مايوسي است كه صريحا معتقدند كه اغلب موضوع هاي مربوطه يك به يك به موضوع هاي فرعي تنزل پيدا كرده اند و كتاب به يك ناكتاب تبديل شده است.
آيا ما به پذيرش نهايي انسان شناسي كه خود ورشكسته و غيرعلمي است چشم دوخته ايم؟ در واقع رابين فاكس ( همفكر نيدهام و اشنايدر، مولف كتاب خويشاوندي و ازدواج ) به اين سوال رسيده است كه انسان شناسي به طور كلي درباره چيست و او چطور آن را به كار گيرد. وي كتاب اخيرش را به نام مواجه با انسان شناسي باز مي كند و اين اعتراف را پي مي گيرد كه:
اين كتابي درباره انسان شناسي است و بوسيله انسان شناس سردرگمي نوشته شده است، انسان شناسي كه كاملا نمي داند چگونه نظمي از آرا را ايجاد كند، قضاوتي كه با مرور بر كتاب برخي از همكارانش نظمي مشكوك از آرا ديده مي شود.
نتيجه نهايي مسير غلطي كه بيش از نيم قرن به وسيله مخالفان تكامل گرايي طي شد چنين است و اين موضوع براي شاخه نيرومند علوم اجتماعي ركود و نااميدي به همراه مي آورد. برخي از انسان شناسان مانند آوانس پريچارد با شواهد افشاكننده اي كه به وسيله ماتيلند منتشر شد، آگاه شدند كه : كم كم انسان شناسي به گزينه اي تاريخي يا ناتاريخي دلالت خواهد داشت.
year kinship study in the morgan centennial p.14
براي رهايي انسان شناسي از بن بست، چه چيزي لازم است؟ ( انسان شناسي ) بايد به سوي مكاتب پيشروي تكامل گرايي و ماترياليستي بازگردد.
اين دقيقا آن چيزي است كه من سعي كرده ام د ركتابم، تكامل زن،‌ آن را تحصيل كنم كه با مقدمه اساسي تقدم سيستم كلان مادري يا مادرسالاري شروع شده است. بر اين اساس توانسته ام تئوري جديدي را كه معني و هدف نهادهاي پيچيده معيني از جامعه ي وحشي را شرح مي دهد، بيان كنم و بي پايگي و پوچي توتميسم و خويشاوندي به عنوان موضوع فرعي را نشان دهم.
توتميسم و تابو
تئوري من راجع به توتميسم تا حدودي به طور تصادفي از درون بررسي دقيق تابود كه به طور پايداري با توتميسم ارتباط دارد، به وجود آمده است. من نمي توانم دلايل مرسوم درباره تابو اوليه را كه مستقيما در برابر زناي با محارم وجود دارد بپذيرم.
مردمان ابتدايي از ساده ترين حقايق بيولوژيك زندگي نظير بچه دار شدن و اجتناب ناپذيري مرگ بي خبر بوده اند، بنابراين چگونه قادر بودند از زناي با محارم كه نياز به درجه بالايي از معلومات علمي دارد، دركي داشته باشند؟ حال آنكه سابقه علم ژنتيك به صد سال نمي رسد.
به علاوه تابو داراي ويژگي دوگانه اي بود كه در غذا خوردن هم به اندازه سكس به كار مي رفت. در حقيقت جمله به كار برده شده در غذا خوردن ممنوعيت سخت تر و شديدتري ايجاد مي كند. اغلب محققان از اين خصوصيت دوگانه ي تابو آگاه بودند، اما به دليل اين كه ممنوعيت غذايي پيچيده به نظر مي رسيد، آنها توجه اصلي شان را روي بخش سكس كه مستقيما در برابر زناي با محارم قرار داشت، معطوف كردند. واقعيت اين است كه تابوي غذايي به اندازه ي تابوي سكس اهميت دارد.
اينجا اين سوال بوجود مي آيد كه : چرا تابو غذايي چنين شديد است؟ از آنجايي كه تابو به عنوان قديمي ترين ممنوعيت در تاريخ بشري تلقي مي شود و به عصر آغازين برمي گردد، اين فكر به ذهن من رسوخ كرد كه اين مساله بايد مستقيما با كانيباليسم ( آدم خواري ) در ارتباط باشد. منطقي در اين فرض وجود دارد كه طي يك سلسله تحقيقات به اثبات رسيده است. ميمون ها در طبيعت گياهخوار هستند. شاخه پريمات ها تنها بعد از تبديل به ميمون هاي انسان نما ( هموئيدها ) گوشتخوار شدند. پس آنان چطور مي توانستند اين ممنوعيت ها را بفهمند؟ وقتي كه آنها نوعي ميمون محسوب مي شوند زيرا تمام هموئيدها متعلق به يك نوع مشخص از تمام حيوانات ديگرند.
به عبارت ديگر، ابتدايي ترين شكارچييان مجبور بودند تا ياد بگيرند چه نوع گوشتي را مي توانند بخورند. اغلب اوقات آنان ياد گرفته بودند كه چگونه غذاهاي گوشتي را شكار كرده، بكشند و بخورند. اين معضل ناشي از بي اطلاعي بيولوژيك ، تنها مي توانست از طريق شيوه فرهنگي و اجتماعي حل شود. به نظر من اين توضيح كه چطور اولين و مهم ترين ممنوعيت در مقابل كانيباليسم بوده ، در آغاز به عنوان محافظت از خويشان توتم محسوب مي شده است.
خويشان توتم با خط مرزي كه بين گوشت انساني كه نمي توانست كشته و يا خورده شود و گوشت حيواني كه مي توان خورد، مشخص مي شدند. تمام افراد در آن توتم، مادران و اشخاصي كه با آنان كار داشتند و زندگي مي كردند ، به دنيا مي آمدند ، خويشان توتم محسوب مي شدند و در نتيجه بشر مفهوم قوم را ابداع كرد و بيگانه ها غير خويش به حساب مي آمدند. بنابراين غير انسان، حيواناتي بودند كه مي توانستند كشته و خورده شوند. ا زاين رو در حالي كه توتم خويشاوندي به صورت محدود و كوچكي شروع به رشد كرده بود به حمايت درون گروهي يا دسته ابتدايي خويش گروهي مجهز شد. پس حوزه حمايت در برابر كانيباليسم توسعه يافت و اين امر از طيق تبديل به سيستمي كه معمولا هديه دهي ناميده مي شود و به وسيله گروه هاي مختلفي كه غذا و ديگر چيزها را با يك شخص عوض مي كردند، شروع شد. اين عملكردها رابطه ي آنان را از بيگانه با دشمن ( به ابتدايي ترين مفهوم يعني حيوان) به نوع جديدي از انسان ها خويشاوندي و دوستي تبديل كرد. اين پيوندها شبكه اي از كلان هاي پيوسته را كه نهايتا جماعت وسيعي مي شد به وجود آورد. در سطح فرهنگي بالاتر نيز آدم خواري به يك مناسك عبادي كاهش يافته تا اينكه سرانجام از بين رفت.
نه به عنوان تابوي زناي با محارم
قسم ديگر تابو به طور ساده يك تابو جنسي است و آن عبارت است از نداشتن هر نوع رابطه اي با محارم. همان طور كه بيشتر محققين اشاره كرده اند جنس نر در دنياي حيوانات- آنجا كه نرها براي دستيابي به مونث با ديگري مي جنگند - يك نيروي خشن است. طبيعي است كه چنين فردگرايي و رقابت جويي از زماني كه انسان براساس صميمي ترين همكاري براي بقا تمام اعضاي گروه فعاليت مي كند، بايد از بين مي رفت.
از اين رو براي چيره شدن بر جنسيت حيواني و تبديل جنگ نرها به برادري انساني تابو جنسي يك ضرورت بود. همچنين اين هدف از طريق توتميسم و تابو به دست آمد و تمامي نرها در گروه توتم خويشاوندي براي دستيابي به هر مونثي از گروه خودشان ممنوع بودند. تمام زنان مسن تر به عنوان مادران ( خواهران بزرگتر ) طبقه بندي شدند. زنان همخون مردان، خواهران آنان بودند و بچه هاي مونث خواهران جوانتر به حساب مي آمدند. از اين طريق خصوصيت جامعه ستيز حيواني از بين رفت. بنياد قبيله برادرانه پايه گذاري شد و سيستم كلان سازمان اجتماعي به عنوان اجتماعات غيرجنسي، اقتصادي و اجتماعي كه شامل مادران، خواهران و برادران مي شد به وجود آمد. دو قسم تابو يك ارتباط به هم پيوسته دارند. غذا و سكس كه ضروري ترين اشتياق در زندگي بشر و حيوان هستند، دو نيروي مخفي بقاي جنس به شمار مي روند و اگر ارگانيسم قصد زنده ماندن داشته باشد بايد اشتياق براي غذا ارضاء شود. اگر نوع توليد خود را بطلبد اشتياق براي سكس نيز بايد ارضاء شود. تابو دوگانه غذا و سكس نمايانگر ابتدايي ترين كنترل اجتماعي بر روي ضروري ترين احتياجات محسوب مي شوند و بدون اين كنترلها نظام بشري نمي توانست آغاز شود.
توتميسم علي رغم اينكه تصور ذهني انسان شناسان پيشين يا موضوعي فرعي بوده باشد، در حقيقت يكي از مهم ترين موضوع هاي تحقيقي در تجديد ساختار تاريخ باستان است. توتميسم و تابو نشان دهنده ي راه و رسم هايي است كه انسان توانسته به وسيله آن ها خود را از سطح حيواني برهاند. توتميسم به طور كل نه تنها نمايانگر توتم خويشاوندي و محافظت از آدم خواري است،‌ بلكه يك كنترل اجتماعي است كه براي انساني شدن اين نوع لازم بوده است، از طريق توتميسم و تابو بشريت توانست زنده بماند وببالد تا به مرحله بالايي از زندگي فرهنگي و اجتماعي دست يابد.
كساني كه منكر وجود دوران مادرسالاري هستند به هر حال از فهم توتميسم عاجزند . چرا كه جنس مونث بنياد توتميسم را ايجاد كرد و برعكس اسطوره هاي رايج درباره ي مقام زنان، آنان هميشه جنس زيردست همانطور كه امروزه به نظر مي آيند ، نبوده اند. در آغاز زنان جنس برتر بوده اند. آنان مادران و مسول بقاي نوعشان به شمار مي آمدند. برخلاف مردان كه بخاطر نقص بيولوژيكي در نبرد پيوسته براي تسلط بر ديگر نرها رنج مي بردند. زنان مي توانستند با يكديگر براي حمايت از خود و فرزندانشان متحد شوند. اين رفتار يعني خصوصيت همكاري ، زنان را قادرساخت تا از كوچ نشيني در دنياي حيوانات به سيستم كلان مادري در دنياي بشري ارتقاء پيدا كنند.
پس از طريق توتميسم و تابو بود كه زنان توانستند بر نقص بيولوژيكي مردان فائق آيند. آنان به تربيت كردن دو اشتياق اساسي پرداخته و تمام شكارهاي داخلي را چه براي تهيه غذا يا گوشت از درون گروه توتم خويشاوندي كه شامل مادران، خواهران و برادران بود، ممنوع كردند. به اين طريق هم آدم خواري و هم جنگ براي تسلط از بين رفت و مردان براي تشكيل اجتماعي به عنوان كلان برادري متحد شدند. اين اجتماع تشكيل شد و مردان ـ كه من آن را برادر تباري مي نامم ـ و همتاي آن در دنياي حيوانات وجود ندارد، متحد شدند. اين نشان دهنده ي عالي ترين موفقيت سيستم توتميك بود كه به وسيله زنان به وجود آمد.
سيستم خويشاوندي ابتدايي
حالا اجازه دهيد سيستم خويشاوندي ابتدايي را كه انسان شناسان شكاك مي خواهند آن را به عنوان يك موضوع فرعي كنار بگذارند، بررسي كنيم.
سيستم خويشاوندي در شكل تكامل يافته اش خارج از سيستم خويشاوندي توتميك رشد كرد. اختلاف در چگونگي رشد به اين حقيقت برمي گردد كه خويش توتمي شامل حيوانات معيني همراه انسان است حال آن كه در سيستم تكامل يافته فقط تحت كنترل انسان قرار دارد. لوئيس مورگان اين سيستم را سيستم طبقه بندي شده مي نامد كه با سيستم خويشاوندي امروزي تفاوت دارد.
خويشاوندي طبقه بندي شده يك سيستم خويشاوندي اجتماعي است كه مورد قبول تمام اعضاي جامعه است، در حاليكه سيستم خانوادگي ما محدود به اعضاي ژنتيكي همان حلقه خانواده است. به عبارت ديگر تمام اعضاي كلان و وابسته كلان اجتماع مادران، خواهران و برادران هستند كه ارتباط بيولوژيكي آنان ناشناخته يا بي ارتباط است.
سيستم طبقه بندي شده مثل سلف خود سيستم خويشاوندي توتميك، يك سيستم مادرتباري است و خويشان و تبار از طريق خط مادري دنبال مي شوند. به هرحال خط نر از قرابت و نسل برادر تباري نمايانگر حلقه گمشده در فهم سيستم قرابت مادرتباري بوده است. در دوره اي از زمان ، سيستم پدرتباري نيز مشخص شده است. وقتي مردي با مادر ازدواج مي كرد، پدر بچه هاي او مي شد. در حدود هشت هزار سال پيش آنچه مورگان ، خانواده جفت ( پدري كه زير يك سقف با مادر و بچه هاي او زندگي مي كرد) مي نامد، به وجود آمد. به تدريج پدر و سيستم پدرتباري به وجود آمد. به هرحال تا زماني كه سيستم خويشاوندي جايگزين شود، پدر سالاري وجود نداشته است. فهم سيستم خويشاوندي ابتدايي بدون توضيح اين رشته هاي تكاملي غيرممكن است. بدترين اشتباه بوسيله كساني صورت گرفته است كه مي گويند خانواده پدرسالاري هميشه وجود داشته است؟ آنان مقالات و كتاب هايي درباره ي گروه هاي پدرتباري ، كلان هاي پدرتباري - اگرچه اين ها همان خانواده پدرسالاري است، نوشته و مي گويند كه در حقيقت تشخيص كامل خويشاوندي پدرتباري براساس ساختار بنيادي كلان به عنوان مادرتباري و برادرتباري نيست.
خويشاوندي پدرتباري در دوره مادرسالاري بيش از يك ارتباط پدري بين دو كلان مادري كه به طور مسلم و برجسته از ارتباط برادر - مادر باقي مانده ، نيست. به عبارت ديگر هرچه كه كلان پدرتباري ناميده مي شود به طور بنيادي يك مادرتباري بوده است و برادران مادر مقام دائمي و مهم شوهر يا پدر را كه به تازگي پديدار شده است، اشغال مي كرده اند.
براي فهم واضح تر، يك تصحيح در توضيح سيستم خويشاوندي مادرتباري انجام شده است. معمولا اين سيستم به اين منظور به كار مي رود كه تبار به طور ريشه اي فقط از طريق خط مادر رديابي مي شود. به هر حال مادامي كه تبار در گل تز طريق خط مادري دنبال مي شود و دقيقا چون كلان يك كلان مادر - برادر است رد نر نيز از طريق خط برادر مادر رديابي مي شود. اين ممكن است قدري تعجب برانگيز باشد چرا كه وقتي متوجه مي شويم تحت لواي تابو يك برادر كلان نمي توانست با خواهر كلان ازدواج كند و بنابراين نمي توانست پدر بيولوژيكي پسر خواهرش باشد، به هرحال زماني كه به خاطر مي آوريم مردمان اوليه از اصل و نسب بيولوژيكي ناآگاه بودند و قرابت اوليه منحصرا يك قرابت اجتماعي بوده است. پس برادران مادرها تنها انجام دهنده ي كارهاي متعدد بچه هاي خواهرانشان بوده اند كه بعدها پدران جاي آنان را گرفتند.
همانطور كه گزارش هاي انسان شناسان نشان مي دهد، برادران مادرها نگهبان و آموزگاران پسر خواهرانشان بودند و تبارخط نر به طور متوالي و در نتيجه توارث از دايي به خواهرزاده مي رسيد. اين خط نسبي در سراسر عصر كلان مادرتباري و حتي بعد از خويشاوندي پدرتباري نيز ديده مي شود. به هر حال فهميدن قرابت پدر تباري در كلان برادر - مادر بدون تغيير ساختار اساسي آن امكان پذير است؟ تغيير خط تبار نر از برادر مادرها به پدر باعث فروپاشي برادر تباري و در نتيجه مادرسالاري شد و هر دو جاي خود را به پدرسالاري دادند.
در اينجا امكان ندارد به تمام عامل هايي كه بطور جدي منجر به از بين رفتن سيستم برادر - مادر بوسيله سيستم پدر شد، اشاره داشته باشيم. عامل هاي اقتصادي كه منجر به رشد مالكيت خصوصي و اختلاف طبقاتي و افت منزلت زنان شد قبلا بوسيله انگلس و ديگران بطور مفطل بررسي شده است و من اطلاعاتي را در مورد تكامل زنان اضافه كرده ام. آنچه در اينجا به ما مربوط مي شود تضادي است كه ارتباط بين برادران مادران و پدران وجود داشته و مانع انتقال آسان رديابي تبار نر از طريق خط برادر مادر به خط پدري مي شده است.
خانواده تقسيم شده
در كتاب تكامل زن ( انسان در عصر توحش ) شرح داده ام كه مادر خانوادگي ( اصطلاحي است كه من براي خانواده جفت مورگان ساخته ام) آخرين مرحله در تكامل سيستم مادركلان است زيرا در آن مرحله پدر و خويشاوند پدر تباري تشخيص داده شد. مادر خانوادگي يك خانواده تقسيم شده بود، وظايف پدري بين برادر مادر و شوهر تقسيم مي شد. به هر حال برادر مادر پيوند سنتي و دائمي با پسر خواهرانش را حفظ مي كرد،‌در حالي كه پدر فقط پيوند خويشاوندي ناپايداري را با بچه زنش داشت. يك پسر تنها زماني با پدرش خويشي داشت كه شوهر مادرش باشد و اغلب چنين ازدواج هايي به راحتي فسخ مي شدند.
بنابراين، در حالي كه خويشاوندي پدرتباري ( كه از نوع ضعيف و زيردست بود )‌توانست در داخل چارچوب مادرخانوادگي جايي بگيرد نه در نسل پدرتباري، ارتباط يك بچه با برادرمادرش خويشي خوني بود (‌البته به معني ابتدايي اين اصطلاح ) اين به معني آن است كه در تمام موقعيت هاي بحراني و تمام انتقام هاي خوني پسر كنار برادر مادرش مي ايستاد و نه در كنار پدرش. با اين تعهدات خوني تعيين اصل و نسب، وراثت و جانشيني از طريق دايي به او مي رسيد نه از طريق پدر.
اين تداوم تقسيم ذاتي در خانواده تقسيم شده مانع جدي در راه توسعه و شكل گيري خانواده تك پدري بود.
در بازنگري ممكن است چنين به نظر ما برسد كه آسان ترين و منطقي ترين امتياز در دنيا براي برادر مادر چشم پوشيدن از جايگاهش در خانواده خواهري و ترك وظيف پدري پسر خواهرش و پذيرش وظيفه پدري پسر زنش در سيستم پدرتباري باشد، اما آن راهي نيست كه در آن نقطه چرخش تاريخي در انتقال از خانواده تقسيم شده به خانواده تك پدري مطرح شده باشد.
در آن دوره سلسله هايي از سنت ها و آداب و رسوم به هم مي پيوستند. آنان نمي دانستند چرا و چگونه سيستم خويشاوندي مادرتباري يكطرفه شان را به ارث برده اند و نمي دانستند كه چطور خودشان را از چيزي كه منسوخ و قديم شده بود، رهايي بخشند.
نتيجه حمايت و مبارزات خوني بين خصوصيت رقابتي مردان يعني پدران، مادرتباري و پدرتباري بود. من در كتابم ( تكامل زن )‌ جزئيات روند بي نهايت دردناك جايگزين شدن خانواده تقسيم شده بوسيله خانواده تك پدري را شرح داده ام و به همان روش جايگزيني موازي، ازدواج فاميلي ( دختر عم - پسرعمو ... ) و مناسك گذر به مراجعه به آغاز و پدرشدن (couvade) به ريشه يابي خون خواهي و سيستم مبادله كه معمولا هديه دهي ناميده مي شود،‌پرداخته ام.

پي نوشت ها:
× تكامل زن: اين كتاب بوسيله آقاي دكتر محمود عنايت تحت عنوان ، انسان در عصر توحش، به زبان فارسي ترجمه شده است.
× اين مقاله براساس نطق اولين ريد در تاريخ 24 مه 1975 در جريان مناظره با پروفسور والتر گلد اسميت ، رييس پيشين انجمن انسان شناسي آمريكا در دانشگاه كاليفرنيا واقع در لوس آنجلس تهيه شده ولي به درخواست پروفسور گلد اسميت ، استدلال هاي متقابل وي به چاپ نرسيده است.


.......
اين مقاله در شماره 49 و 50 كتاب ماه ( هنر ) ويژه اسطوره و جنسيت / مهر و آبان 1381 منتشر شده است.



+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٤
comment نظرات ()

چالش هاي مادرسالاري - ۳

به تدريج پدر و سيستم پدرتباري به وجود آمد. به هرحال تا زماني كه سيستم خويشاوندي جايگزين شود، پدر سالاري وجود نداشته است. فهم سيستم خويشاوندي ابتدايي بدون توضيح اين رشته هاي تكاملي غيرممكن است. بدترين اشتباه بوسيله كساني صورت گرفته است كه مي گويند خانواده پدرسالاري هميشه وجود داشته است؟ آنان مقالات و كتاب هايي درباره ي گروه هاي پدرتباري ، كلان هاي پدرتباري - اگرچه اين ها همان خانواده پدرسالاري است، نوشته و مي گويند كه در حقيقت تشخيص كامل خويشاوندي پدرتباري براساس ساختار بنيادي كلان به عنوان مادرتباري و برادرتباري نيست.
خويشاوندي پدرتباري در دوره مادرسالاري بيش از يك ارتباط پدري بين دو كلان مادري كه به طور مسلم و برجسته از ارتباط برادر - مادر باقي مانده ، نيست. به عبارت ديگر هرچه كه كلان پدرتباري ناميده مي شود به طور بنيادي يك مادرتباري بوده است و برادران مادر مقام دائمي و مهم شوهر يا پدر را كه به تازگي پديدار شده است، اشغال مي كرده اند.
براي فهم واضح تر، يك تصحيح در توضيح سيستم خويشاوندي مادرتباري انجام شده است. معمولا اين سيستم به اين منظور به كار مي رود كه تبار به طور ريشه اي فقط از طريق خط مادر رديابي مي شود. به هر حال مادامي كه تبار در گل تز طريق خط مادري دنبال مي شود و دقيقا چون كلان يك كلان مادر - برادر است رد نر نيز از طريق خط برادر مادر رديابي مي شود. اين ممكن است قدري تعجب برانگيز باشد چرا كه وقتي متوجه مي شويم تحت لواي تابو يك برادر كلان نمي توانست با خواهر كلان ازدواج كند و بنابراين نمي توانست پدر بيولوژيكي پسر خواهرش باشد، به هرحال زماني كه به خاطر مي آوريم مردمان اوليه از اصل و نسب بيولوژيكي ناآگاه بودند و قرابت اوليه منحصرا يك قرابت اجتماعي بوده است. پس برادران مادرها تنها انجام دهنده ي كارهاي متعدد بچه هاي خواهرانشان بوده اند كه بعدها پدران جاي آنان را گرفتند.
همانطور كه گزارش هاي انسان شناسان نشان مي دهد، برادران مادرها نگهبان و آموزگاران پسر خواهرانشان بودند و تبارخط نر به طور متوالي و در نتيجه توارث از دايي به خواهرزاده مي رسيد. اين خط نسبي در سراسر عصر كلان مادرتباري و حتي بعد از خويشاوندي پدرتباري نيز ديده مي شود. به هر حال فهميدن قرابت پدر تباري در كلان برادر - مادر بدون تغيير ساختار اساسي آن امكان پذير است؟ تغيير خط تبار نر از برادر مادرها به پدر باعث فروپاشي برادر تباري و در نتيجه مادرسالاري شد و هر دو جاي خود را به پدرسالاري دادند.
در اينجا امكان ندارد به تمام عامل هايي كه بطور جدي منجر به از بين رفتن سيستم برادر - مادر بوسيله سيستم پدر شد، اشاره داشته باشيم. عامل هاي اقتصادي كه منجر به رشد مالكيت خصوصي و اختلاف طبقاتي و افت منزلت زنان شد قبلا بوسيله انگلس و ديگران بطور مفطل بررسي شده است و من اطلاعاتي را در مورد تكامل زنان اضافه كرده ام. آنچه در اينجا به ما مربوط مي شود تضادي است كه ارتباط بين برادران مادران و پدران وجود داشته و مانع انتقال آسان رديابي تبار نر از طريق خط برادر مادر به خط پدري مي شده است.
خانواده تقسيم شده
در كتاب تكامل زن ( انسان در عصر توحش ) شرح داده ام كه مادر خانوادگي ( اصطلاحي است كه من براي خانواده جفت مورگان ساخته ام) آخرين مرحله در تكامل سيستم مادركلان است زيرا در آن مرحله پدر و خويشاوند پدر تباري تشخيص داده شد. مادر خانوادگي يك خانواده تقسيم شده بود، وظايف پدري بين برادر مادر و شوهر تقسيم مي شد. به هر حال برادر مادر پيوند سنتي و دائمي با پسر خواهرانش را حفظ مي كرد،‌در حالي كه پدر فقط پيوند خويشاوندي ناپايداري را با بچه زنش داشت. يك پسر تنها زماني با پدرش خويشي داشت كه شوهر مادرش باشد و اغلب چنين ازدواج هايي به راحتي فسخ مي شدند.
بنابراين، در حالي كه خويشاوندي پدرتباري ( كه از نوع ضعيف و زيردست بود )‌توانست در داخل چارچوب مادرخانوادگي جايي بگيرد نه در نسل پدرتباري، ارتباط يك بچه با برادرمادرش خويشي خوني بود (‌البته به معني ابتدايي اين اصطلاح ) اين به معني آن است كه در تمام موقعيت هاي بحراني و تمام انتقام هاي خوني پسر كنار برادر مادرش مي ايستاد و نه در كنار پدرش. با اين تعهدات خوني تعيين اصل و نسب، وراثت و جانشيني از طريق دايي به او مي رسيد نه از طريق پدر.
اين تداوم تقسيم ذاتي در خانواده تقسيم شده مانع جدي در راه توسعه و شكل گيري خانواده تك پدري بود.
در بازنگري ممكن است چنين به نظر ما برسد كه آسان ترين و منطقي ترين امتياز در دنيا براي برادر مادر چشم پوشيدن از جايگاهش در خانواده خواهري و ترك وظيف پدري پسر خواهرش و پذيرش وظيفه پدري پسر زنش در سيستم پدرتباري باشد، اما آن راهي نيست كه در آن نقطه چرخش تاريخي در انتقال از خانواده تقسيم شده به خانواده تك پدري مطرح شده باشد.
در آن دوره سلسله هايي از سنت ها و آداب و رسوم به هم مي پيوستند. آنان نمي دانستند چرا و چگونه سيستم خويشاوندي مادرتباري يكطرفه شان را به ارث برده اند و نمي دانستند كه چطور خودشان را از چيزي كه منسوخ و قديم شده بود، رهايي بخشند.
نتيجه حمايت و مبارزات خوني بين خصوصيت رقابتي مردان يعني پدران، مادرتباري و پدرتباري بود. من در كتابم ( تكامل زن )‌ جزئيات روند بي نهايت دردناك جايگزين شدن خانواده تقسيم شده بوسيله خانواده تك پدري را شرح داده ام و به همان روش جايگزيني موازي، ازدواج فاميلي ( دختر عم - پسرعمو ... ) و مناسك گذر به مراجعه به آغاز و پدرشدن (couvade) به ريشه يابي خون خواهي و سيستم مبادله كه معمولا هديه دهي ناميده مي شود،‌پرداخته ام.
پي نوشت ها:
× تكامل زن: اين كتاب بوسيله آقاي دكتر محمود عنايت تحت عنوان ، انسان در عصر توحش، به زبان فارسي ترجمه شده است.
× اين مقاله براساس نطق اولين ريد در تاريخ 24 مه 1975 در جريان مناظره با پروفسور والتر گلد اسميت ، رييس پيشين انجمن انسان شناسي آمريكا در دانشگاه كاليفرنيا واقع در لوس آنجلس تهيه شده ولي به درخواست پروفسور گلد اسميت ، استدلال هاي متقابل وي به چاپ نرسيده است.
.......

اين مقاله در شماره 49 و 50 كتاب ماه ( هنر ) ويژه اسطوره و جنسيت / مهر و آبان 1381 منتشر شده است.

+ ايرنا محي الدين بناب ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱۳
comment نظرات ()

چالش هاي مادرسالاري - ۲

توتم، خوراك و رشد فرهنگي انسان
چالش هاي مادرسالاري
نوشته ي اولين ريد



آنان چگونه مي توانند كه پديده هايي جهانشمول هستند، اگر هيچ كس نتواند به حقايقي درباره نود ونه درصد زندگي بشر روي زمين دسترسي پيدا كند؟ در كجا مداركي براي اثبات اين مدعيان يافت مي شود؟ بدون چنين مداركي ادعاهايشان اثبات نشدني است.
ادعا مي شود كه مدارك كافي براي وجود مادرسالاري پيشين يافت نشده است.پژوهشگران پيشرو، ارزش اطلاعاتي را كه از روش هاي مختلف پژوهشي به دست آمده اند فراروي ما قرار داده اند. اين اطلاعات از طريق مراجع ادبياتي و مشاهدات واقعي و مطالعه روي ساخت هاي مادرتباري كه هنوز در بسياري از نواحي كره خاكي باقي مانده اند جمع آوري شده است. آنان متوجه شده اند هرجا مادرتباري قدرتمند بوده، نهادهاي پدرسالاري يا وجود نداشته و يا به طور ضعيفي رشد كرده است. آنها همچنين بر روي آداب و رسوم ابتدايي، سنت ها، اسطوره ها و آيين مذهبي كه از عصر مادرسالاري پيشين برجا مانده، به نتايج قانع كننده اي رسيده اند.
سوال هاي بي پاسخ
اجازه دهيد سه عنوان از سوال هاي مهم را در اينجا مطرح سازيم:
1- مخالفان مادرسالاري نمي توانند وجود سيستم قرابت مادري را انكار كنند، زيرا اين سيستم امروزه در بسياري از نواحي ابتدايي وجود دارد و اين ساخت مادرتباري اگر از عصر ديرين مادرسالاري نيامده باشد، پس از كجا آمده است؟
2- چرا گذر از مادرتباري به قرابت پدري هميشه در يك جهت بوده و عكس آن هرگز اتفاق نيفتاده است؟
3- چرا سيستم قديم تبار و قرابت مادري امروز، تنها در نواحي ابتدايي يافت مي شود و هرگز در نواحي پيشرفته پدر سالاري كه مدت هاست ريشه هاي مادرسالاري شان را فراموش كرده اند، يافت نمي شود؟
كساني كه از جواب دادن به اين سوال ها و ديگر سوال هاي مربوط به آن طفره مي روند تنها چنين مي گويند كه مادرسالاري هرگز وجود نداشته و پدرسالاري هميشگي بوده است. آنان سند و استدلال بسنده اي براي اثبات عقيده ي خود ارائه نمي دهند. روش آنها تعصب آميزتر از علم است و درباره موضوع خاستگاه انساني بيشتر ايجاد ابهام مي كنند تا آن را روشن سازند.
مارولين هريس، انسان شناس برجسته آمريكايي از دانشگاه كلمبيا، در مصاحبه اخيرش معترف است: گاهي اوقات من فكر مي كنم كه وظيفه اصلي تشكيلات انسان شناسي در هاله اي از ابهام قرار دارد. (psychology today. january. 1975.p. 67 (تحت اين شرايط جاي تعجب نيست كه انسان شناسي د رنظريه و روش خود سير قهقرايي را مي پيمايد، هرچند اطلاعات ارزشمندي از جهت كمي براي پژوهشگران اندوخته باشد. انسان شناسان دانشگاهي به شكل كامل، روش تكاملي را رها كرده و يافته هاي مادرسالاري را به دور ريخته اند. آنها نه تنها قسمت اصلي تاريخ ما را ناديده گرفته بلكه هرگونه امكان فهم نهادهاي خاص و آداب و رسوم جامعه مادرسالاري را نيز از بين برده اند.
دو نهاد از مهم ترين اين نهادها عبارتند از : پديده عجيبي به نام توتميسم و ديگري سيستم قرابت ابتدايي. محققان اوليه سالهاي زيادي تقريبا به اندازه يك نسل به مطالعه اين موضوع ها پرداخته و تحقيقات آنها به ميزان قابل توجهي اين مسائل را روشن كرده است، با وجود اين آنان قادر نبوده اند به تمام سوالاتي كه در ضمن تحقيق با آن مواجه مي شدند، پاسخ بگويند. پيروان آنها با روش هاي تجربي محدود خود كمتر قادر بودهاند اين پديده هاي بنيادي زندگي ابتدايي را بفهمند.
تبديل موضوع هاي اصلي به موضوع هاي فرعي
موضوع انكار پاره اي از افراد را به آن سمت سوق داد تا از ثبت حقايق اجتناب ورزند چرا كه آنها نمي توانستند از سر اين نهاد پرده بردارند. توتميسم و خويشاوندي بلافاصله به عنوان تخيلات و تصورات انسان شناسان قديمي كنار گذاشته شد. در نتيجه بعد از اظهار مادرسالاري به عنوان يك موضوع فرعي، نهادهاي كليدي توتميسم و خويشاوندي تا مرحله پاييني تنزل يافت.
بايد دو مثال براي نشان دادن چگونگي كمرنگ شدن نهادهاي ابتدايي كافي باشد: رادني نيدهام كسي است كه گفته مي شود بيشتر از هر انسان شناس ديگري و حتي بيشتر از لويي اشتراواس ، پروفسور فرانسوي ،آثار بنياديني درباره ي خويشاوندي منتشر كرده است. وي در كتاب اخيرش بيان مي كند كه چيزي به نام خويشاوندي وجود ندارد. ( به پژوهش هايي درباره خويشاوندي وجوع شود.)
فرد ايگان ، 13 دسامبر 1974 در مروري بر اين اثر در پاورقي ادبياتي نشريه تايمز لندن بيان مي كند: پذيرش اين مساله كه يك نفر روي موضوع فرعي بدون داشتن ارزش هاي واقعي بيست سال وقت خود را تلف كند، دشوار است.
و او اين كتاب را حاوي موضوع هاي فرعي دانسته و آن را به عنوان يك اثري نابايسته ( غيركتاب ) معرفي مي كند.
حتي ما در ايالات متحده شاهد موقعيت قابل توجه تري هستيم. در سال 1972 در صدمين سالگرد لويي مورگان ، كاشف سيستم خويشاوندي ابتدايي، كتابي به وسيله جامعه انسان شناختي واشنگتن در سري كتاب هاي معتبر اسميتسونين 0)smithsonian( منتشر شد. عنوان اين سري مطالعات خويشاوندي در صدمين سالگرد مورگان و حاوي مقاله اي بود كه از سوي ديويد. ام . اشنايدر، از دانشگاه شيكاگو تحت عنوان ( به طور كلي خويشاوندي به هرچه معناست؟ ) نوشته شده بود.
او مي گويد، جواب ساده و بديهي است. خويشاوندي، اختراع مورگان است و راهي كه مورگان و پيروان او رفته اند با هيچ يك از مقوله هاي فرهنگي شناخته شده ي بشري همخواني ندارد ( تاكيد او در صفحه 50 ). اشنايدر بنابراين با نيدهام موافق است و مي نويسد كه چيزي به عنوان خويشاوندي وجود ندارد. و به جهت اينكه اين موضوع كاملا برعكس موضع گيري قبلي خودش در مورد خويشاوندي است، او براي كتابي كه در سال 1968 تحت عنوان خويشاوندي آمريكايي نوشته است، عذر خواسته و مي گويد: عنوان كتابش يك نام بي مسمي است. در ضمن او موضوع كتابش را يك موضوع فرعي دانسته است.
اين موضوع تعجب انگيز و بهت آور است. زيرا اشنايدر به كمك كاتلين گوگ كتاب خويشاوندي مادرتباري را تاليف كرده است كه در سال 1961 در صدمين سال آثار باخوفن منتشر شده است 0pas Mutterrecht( . آيا اين بزرگترين اثر اشنايدر و گوك نبود كه حالا يك موضوع فرعي و به يك كتاب بي اهميت تبديل شده است!
ظاهرا خود اشنايدر در مورد گرايش به محو مقولات انسان شناختي با انسان شناسان مخالف همراه نيست، ولي سعي دارد حكم كند و حتي تبيين كند كه انكار ( در اين زمينه ) شبيه چيزي غير معتبر است. او مي نويسد: مدتها انسان شناسان مقالاتي درباره توتميسم نوشتند....
سپس گلدن وايزر و ديگران آن نظريه را ا زبين برده و نشان دادند كه توتميسم به طور ساده وجود ندارد... پس از آن توتميسم يك موضوع فرعي دانسته شد. لويي اشتراوس در دوران تدريس اش كتابي درباره ي آن موضوع فرعي بوده و بنابراين نمي تواند موضوع كتاب باشد. عقده ي مادرتباري نيز در دستان لويي به همان سرنوشت دچار شد.
به نظر من خويشاوندي مانند توتميسم، مادرسالاري و عقده ي مادرتباري موضوع هاي فرعي هستند... اگر شما فكر مي كنيد كه مهم ترين قسمت زندگي عقلاني خود را صرف مطالعه تصنعي روي موضوع هاي فرعي مي كنم شما خود بفرماييد و اين كار را انجام دهيد. اگر شما فكر مي كنيد كه در حال حاضر خارج ا زموضوع مطالعه صحبت مي كنم كاملا محقق هستيد.
(what is kindship all about in kindship studides in the morgan centennial year p.50).
وضعيت ناراحت كننده ي انسان شناسي امروز در دست ها و مغزهاي مردان سردرگم و مايوسي است كه صريحا معتقدند كه اغلب موضوع هاي مربوطه يك به يك به موضوع هاي فرعي تنزل پيدا كرده اند و كتاب به يك ناكتاب تبديل شده است.
آيا ما به پذيرش نهايي انسان شناسي كه خود ورشكسته و غيرعلمي است چشم دوخته ايم؟ در واقع رابين فاكس ( همفكر نيدهام و اشنايدر، مولف كتاب خويشاوندي و ازدواج ) به اين سوال رسيده است كه انسان شناسي به طور كلي درباره چيست و او چطور آن را به كار گيرد. وي كتاب اخيرش را به نام مواجه با انسان شناسي باز مي كند و اين اعتراف را پي مي گيرد كه:
اين كتابي درباره انسان شناسي است و بوسيله انسان شناس سردرگمي نوشته شده است، انسان شناسي كه كاملا نمي داند چگونه نظمي از آرا را ايجاد كند، قضاوتي كه با مرور بر كتاب برخي از همكارانش نظمي مشكوك از آرا ديده مي شود.
نتيجه نهايي مسير غلطي كه بيش از نيم قرن به وسيله مخالفان تكامل گرايي طي شد چنين است و اين موضوع براي شاخه نيرومند علوم اجتماعي ركود و نااميدي به همراه مي آورد. برخي از انسان شناسان مانند آوانس پريچارد با شواهد افشاكننده اي كه به وسيله ماتيلند منتشر شد، آگاه شدند كه : كم كم انسان شناسي به گزينه اي تاريخي يا ناتاريخي دلالت خواهد داشت.
year kinship study in the morgan centennial p.14
براي رهايي انسان شناسي از بن بست، چه چيزي لازم است؟ ( انسان شناسي ) بايد به سوي مكاتب پيشروي تكامل گرايي و ماترياليستي بازگردد.
اين دقيقا آن چيزي است كه من سعي كرده ام د ركتابم، تكامل زن،‌ آن را تحصيل كنم كه با مقدمه اساسي تقدم سيستم كلان مادري يا مادرسالاري شروع شده است. بر اين اساس توانسته ام تئوري جديدي را كه معني و هدف نهادهاي پيچيده معيني از جامعه ي وحشي را شرح مي دهد، بيان كنم و بي پايگي و پوچي توتميسم و خويشاوندي به عنوان موضوع فرعي را نشان دهم.
توتميسم و تابو
تئوري من راجع به توتميسم تا حدودي به طور تصادفي از درون بررسي دقيق تابود كه به طور پايداري با توتميسم ارتباط دارد، به وجود آمده است. من نمي توانم دلايل مرسوم درباره تابو اوليه را كه مستقيما در برابر زناي با محارم وجود دارد بپذيرم.
مردمان ابتدايي از ساده ترين حقايق بيولوژيك زندگي نظير بچه دار شدن و اجتناب ناپذيري مرگ بي خبر بوده اند، بنابراين چگونه قادر بودند از زناي با محارم كه نياز به درجه بالايي از معلومات علمي دارد، دركي داشته باشند؟ حال آنكه سابقه علم ژنتيك به صد سال نمي رسد.
به علاوه تابو داراي ويژگي دوگانه اي بود كه در غذا خوردن هم به اندازه سكس به كار مي رفت. در حقيقت جمله به كار برده شده در غذا خوردن ممنوعيت سخت تر و شديدتري ايجاد مي كند. اغلب محققان از اين خصوصيت دوگانه ي تابو آگاه بودند، اما به دليل اين كه ممنوعيت غذايي پيچيده به نظر مي رسيد، آنها توجه اصلي شان را روي بخش سكس كه مستقيما در برابر زناي با محارم قرار داشت، معطوف كردند. واقعيت اين است كه تابوي غذايي به اندازه ي تابوي سكس اهميت دارد.
اينجا اين سوال بوجود مي آيد كه : چرا تابو غذايي چنين شديد است؟ از آنجايي كه تابو به عنوان قديمي ترين ممنوعيت در تاريخ بشري تلقي مي شود و به عصر آغازين برمي گردد، اين فكر به ذهن من رسوخ كرد كه اين مساله بايد مستقيما با كانيباليسم ( آدم خواري ) در ارتباط باشد. منطقي در اين فرض وجود دارد كه طي يك سلسله تحقيقات به اثبات رسيده است. ميمون ها در طبيعت گياهخوار هستند. شاخه پريمات ها تنها بعد از تبديل به ميمون هاي انسان نما ( هموئيدها ) گوشتخوار شدند. پس آنان چطور مي توانستند اين ممنوعيت ها را بفهمند؟ وقتي كه آنها نوعي ميمون محسوب مي شوند زيرا تمام هموئيدها متعلق به يك نوع مشخص از تمام حيوانات ديگرند.
به عبارت ديگر، ابتدايي ترين شكارچييان مجبور بودند تا ياد بگيرند چه نوع گوشتي را مي توانند بخورند. اغلب اوقات آنان ياد گرفته بودند كه چگونه غذاهاي گوشتي را شكار كرده، بكشند و بخورند. اين معضل ناشي از بي اطلاعي بيولوژيك ، تنها مي توانست از طريق شيوه فرهنگي و اجتماعي حل شود. به نظر من اين توضيح كه چطور اولين و مهم ترين ممنوعيت در مقابل كانيباليسم بوده ، در آغاز به عنوان محافظت از خويشان توتم محسوب مي شده است.
خويشان توتم با خط مرزي كه بين گوشت انساني كه نمي توانست كشته و يا خورده شود و گوشت حيواني كه مي توان خورد، مشخص مي شدند. تمام افراد در آن توتم، مادران و اشخاصي كه با آنان كار داشتند و زندگي مي كردند ، به دنيا مي آمدند ، خويشان توتم محسوب مي شدند و در نتيجه بشر مفهوم قوم را ابداع كرد و بيگانه ها غير خويش به حساب مي آمدند. بنابراين غير انسان، حيواناتي بودند كه مي توانستند كشته و خورده شوند. ا زاين رو در حالي كه توتم خويشاوندي به صورت محدود و كوچكي شروع به رشد كرده بود به حمايت درون گروهي يا دسته ابتدايي خويش گروهي مجهز شد. پس حوزه حمايت در برابر كانيباليسم توسعه يافت و اين امر از طيق تبديل به سيستمي كه معمولا هديه دهي ناميده مي شود و به وسيله گروه هاي مختلفي كه غذا و ديگر چيزها را با يك شخص عوض مي كردند، شروع شد. اين عملكردها رابطه ي آنان را از بيگانه با دشمن ( به ابتدايي ترين مفهوم يعني حيوان) به نوع جديدي از انسان ها خويشاوندي و دوستي تبديل كرد. اين پيوندها شبكه اي از كلان هاي پيوسته را كه نهايتا جماعت وسيعي مي شد به وجود آورد. در سطح فرهنگي بالاتر نيز آدم خواري به يك مناسك عبادي كاهش يافته تا اينكه سرانجام از بين رفت.
نه به عنوان تابوي زناي با محارم
قسم ديگر تابو به طور ساده يك تابو جنسي است و آن عبارت است از نداشتن هر نوع رابطه اي با محارم. همان طور كه بيشتر محققين اشاره كرده اند جنس نر در دنياي حيوانات- آنجا كه نرها براي دستيابي به مونث با ديگري مي جنگند - يك نيروي خشن است. طبيعي است كه چنين فردگرايي و رقابت جويي از زماني كه انسان براساس صميمي ترين همكاري براي بقا تمام اعضاي گروه فعاليت مي كند، بايد از بين مي رفت.
از اين رو براي چيره شدن بر جنسيت حيواني و تبديل جنگ نرها به برادري انساني تابو جنسي يك ضرورت بود. همچنين اين هدف از طريق توتميسم و تابو به دست آمد و تمامي نرها در گروه توتم خويشاوندي براي دستيابي به هر مونثي از گروه خودشان ممنوع بودند. تمام زنان مسن تر به عنوان مادران ( خواهران بزرگتر ) طبقه بندي شدند. زنان همخون مردان، خواهران آنان بودند و بچه هاي مونث خواهران جوانتر به حساب مي آمدند. از اين طريق خصوصيت جامعه ستيز حيواني از بين رفت. بنياد قبيله برادرانه پايه گذاري شد و سيستم كلان سازمان اجتماعي به عنوان اجتماعات غيرجنسي، اقتصادي و اجتماعي كه شامل مادران، خواهران و برادران مي شد به وجود آمد. دو قسم تابو يك ارتباط به هم پيوسته دارند. غذا و سكس كه ضروري ترين اشتياق در زندگي بشر و حيوان هستند، دو نيروي مخفي بقاي جنس به شمار مي روند و اگر ارگانيسم قصد زنده ماندن داشته باشد بايد اشتياق براي غذا ارضاء شود. اگر نوع توليد خود را بطلبد اشتياق براي سكس نيز بايد ارضاء شود. تابو دوگانه غذا و سكس نمايانگر ابتدايي ترين كنترل اجتماعي بر روي ضروري ترين احتياجات محسوب مي شوند و بدون اين كنترلها نظام بشري نمي توانست آغاز شود.
توتميسم علي رغم اينكه تصور ذهني انسان شناسان پيشين يا موضوعي فرعي بوده باشد، در حقيقت يكي از مهم ترين موضوع هاي تحقيقي در تجديد ساختار تاريخ باستان است. توتميسم و تابو نشان دهنده ي راه و رسم هايي است كه انسان توانسته به وسيله آن ها خود را از سطح حيواني برهاند. توتميسم به طور كل نه تنها نمايانگر توتم خويشاوندي و محافظت از آدم خواري است،‌ بلكه يك كنترل اجتماعي است كه براي انساني شدن اين نوع لازم بوده است، از طريق توتميسم و تابو بشريت توانست زنده بماند وببالد تا به مرحله بالايي از زندگي فرهنگي و اجتماعي دست يابد.
كساني كه منكر وجود دوران مادرسالاري هستند به هر حال از فهم توتميسم عاجزند . چرا كه جنس مونث بنياد توتميسم را ايجاد كرد و برعكس اسطوره هاي رايج درباره ي مقام زنان، آنان هميشه جنس زيردست همانطور كه امروزه به نظر مي آيند ، نبوده اند. در آغاز زنان جنس برتر بوده اند. آنان مادران و مسول بقاي نوعشان به شمار مي آمدند. برخلاف مردان كه بخاطر نقص بيولوژيكي در نبرد پيوسته براي تسلط بر ديگر نرها رنج مي بردند. زنان مي توانستند با يكديگر براي حمايت از خود و فرزندانشان متحد شوند. اين رفتار يعني خصوصيت همكاري ، زنان را قادرساخت تا از كوچ نشيني در دنياي حيوانات به سيستم كلان مادري در دنياي بشري ارتقاء پيدا كنند.
پس از طريق توتميسم و تابو بود كه زنان توانستند بر نقص بيولوژيكي مردان فائق آيند. آنان به تربيت كردن دو اشتياق اساسي پرداخته و تمام شكارهاي داخلي را چه براي تهيه غذا يا گوشت از درون گروه توتم خويشاوندي كه شامل مادران، خواهران و برادران بود، ممنوع كردند. به اين طريق هم آدم خواري و هم جنگ براي تسلط از بين رفت و مردان براي تشكيل اجتماعي به عنوان كلان برادري متحد شدند. اين اجتماع تشكيل شد و مردان ـ كه من آن را برادر تباري مي نامم ـ و همتاي آن در دنياي حيوانات وجود ندارد، متحد شدند. اين نشان دهنده ي عالي ترين موفقيت سيستم توتميك بود كه به وسيله زنان به وجود آمد.
سيستم خويشاوندي ابتدايي
حالا اجازه دهيد سيستم خويشاوندي ابتدايي را كه انسان شناسان شكاك مي خواهند آن را به عنوان يك موضوع فرعي كنار بگذارند، بررسي كنيم.
سيستم خويشاوندي در شكل تكامل يافته اش خارج از سيستم خويشاوندي توتميك رشد كرد. اختلاف در چگونگي رشد به اين حقيقت برمي گردد كه خويش توتمي شامل حيوانات معيني همراه انسان است حال آن كه در سيستم تكامل يافته فقط تحت كنترل انسان قرار دارد. لوئيس مورگان اين سيستم را سيستم طبقه بندي شده مي نامد كه با سيستم خويشاوندي امروزي تفاوت دارد.
خويشاوندي طبقه بندي شده يك سيستم خويشاوندي اجتماعي است كه مورد قبول تمام اعضاي جامعه است، در حاليكه سيستم خانوادگي ما محدود به اعضاي ژنتيكي همان حلقه خانواده است. به عبارت ديگر تمام اعضاي كلان و وابسته كلان اجتماع مادران، خواهران و برادران هستند كه ارتباط بيولوژيكي آنان ناشناخته يا بي ارتباط است.
سيستم طبقه بندي شده مثل سلف خود سيستم خويشاوندي توتميك، يك سيستم مادرتباري است و خويشان و تبار از طريق خط مادري دنبال مي شوند. به هرحال خط نر از قرابت و نسل برادر تباري نمايانگر حلقه گمشده در فهم سيستم قرابت مادرتباري بوده است. در دوره اي از زمان ، سيستم پدرتباري نيز مشخص شده است. وقتي مردي با مادر ازدواج مي كرد، پدر بچه هاي او مي شد. در حدود هشت هزار سال پيش آنچه مورگان ، خانواده جفت ( پدري كه زير يك سقف با مادر و بچه هاي او زندگي مي كرد) مي نامد، به وجود آمد.

اين مقاله يک قسمت ديگر هم دارد....


همچنين جا دارد از لطف دوستان سايت آينده که بخش اول چالش های مادرسالاری را استفاده کرده در سري به وبلاگ ها بزنيم و سايت Feminism In Iran که ايرنا را به پيوندهايش افزوده اند و بيشتر از همه مهشيد عزيز که وبلاگ زنانه اش دلچسب و پرخبر و زنده است و دوستان ديگر که نظراتشان کمکم خواهد بود تشكر مي كنم. قربان همگي
+ ايرنا محي الدين بناب ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٢
comment نظرات ()

توتم، خوراك و رشد فرهنگي انسان

چالش هاي مادرسالاري
اولين ريد
ترجمه: ايرنا محي الدين


كتاب تكامل زن، كه به تاريخ پنهان زنان مي پردازد بيش از آن كه يك كتاب فمنيستي باشد، اشاره به يك چرخش نظري جديد در انسان شناسي دارد كه در سال هاي اخيرشاهد افول فزاينده ي روش شناختي اين شاخه از دانش بشري هستيم. اجازه دهيد به بررسي دلايل اين زوال و چرايي نياز انسان شناسي براي يافتن راه صحيح خود بپردازيم.
انسان شناسي به وسيله مورگان، تيلور و ديگر تكامل گرايان قرن نوزدهم كه علم جديد را به عنوان مطالعه ماقبل تاريخي جامعه و ريشه هاي آن بيان مي كردند، پي ريزي شد. دو عنوان از مهمترين كشفهاي بي شماري كه آنان انجام داده اند از اين شمار است كه: جامعه ي ابتدايي براساس ساختاري از تساوي و تملك اشتراكي پايه گذاري شده است و هيچ كدام از بي عدالتي هاي جامعه ي مدرن را كه در ساختار خانوادگي پدرسالاري، مالكيت خصوصي و دولتي وجود دارد، نداشته است. اين جامه ، جامعه ي مادرسالاري بوده است كه در آن، زنان جايگاه هاي مديريتي توليد و زندگي اجتماعي را اشغال كرده و از اعتبار والايي برخوردار بودند. اين اشكال به صورت وسيع و گسترده اي در تضاد با دوره ي پدرسالاري قرار مي گيرد و زنان به زودي مقام پيشين خود را از دست مي دهند . همين نكته مناقشات فراواني را در محافل انسان شناسي به وجود آورده است.
در آغاز اين قرن، گرايش هاي فكري جديدي به وجود آمد كه به وسيله باوس، رادكليف، براون و ديگران رهبري مي شد. اين گروه روش و يافته هاي اصلي پژوهشگران پيشين را رد مي كردند هر چند كه تجليل هاي مداومي از آن ها به عمل مي آوردند. اين مكاتب ، مطالعات جامع تكاملي را رها كرده و به جاي آن به مطالعه ي تجربي و توصيفي انسان هاي ابتدايي معاصر كه درقسمت هاي مختلف كره زمين زندگي مي كنند، پرداختند. آنها بدون ارائه هيچ الگويي از توالي دوره هاي اجتماعي، سه دوره ي اجتماعي مورگان را كه شامل تو حش( بدويت ) ، بربريت و تمدن بود، انكار كردند. در ضمن آنان بر اين باور بودند كه دوره ي توحش،اولين و طولاني ترين دوره ي تاريخي است و نود ونه درصد زمان زندگي بشر را بر روي زمين شامل مي شود و ارجاع به آن دوره نه امكان دارد و نه لازم است. آنان تاريخ بشري را به ده هزار سال اخير و تاريخ تكامل را به حدود كمتر از يك ميليون سال محدود كرده اند. بعضي از انان كه پيش از اين چنين عملكرد دقيقي را قبول كرده اند،اكنون از وضعيت منحط انسان شناسي شكايت دارند. ضميمه ادبي تايمز ( لندن ) فشرده اي از وضعيت انسان شناسي در 50 سال گذشته را تحت مطالعه قرار داده و در اين رابطه ، انسان شناس بريتانيايي رادني نيدهام چنين مي نويسد: تكامل گرايي با نظريه ي انتشار ( diffusionism) به نتيجه رسيد كه جانشين كاركردگرايي شود. آنگاه به وسيله ساختارگرايي كنار گذاشته شد؛ اما بالاخره اين تحولات آكادميك و چرخش ها كه ناشي از فهم صحيح بشر و كارهايش بود، متاسفانه متوقف ماند… در واقع با افزايش تخصصي و حرفه اي شدن، انسان شناسي اجتماعي به طور مرتب كم مايه تر و خسته كننده تر شد.
درحين بي مايه تر شدن انسان شناسي، تحقيقات بيشتر درباره عصر مادرسالاري و تاريخ پنهان زنان به جهت ارزشي متوقف شد. به دانشجويان دانشگاه ها اين گونه تعليم داده شد كه مورگان و ديگر محققان انسان شناسي از رده خارج شده اند… و حلقه هاي دانشگاهي مادرسالاري از موضوعيت خود افتاد.
معمولا براي توجيه بي اعتباري پيشروان مادرسالاري مي گويند كه براي اثبات وجود مادرسالاري پيشين مدارك كافي ندارند و هيچ كس از هيچ طريق نمي تواند به يك نتيجه كلي درباره يك دوره قديمي كه براي هميشه از ديده ها پنهان گرديده است، برسد.
اين نظريه بسيار طعنه آميز است زيرا مخالفان تكامل گرايان اصراري به القاي جهانشمولي نظريه هاي خود ندارند. آنها مي گويند مادرسالاري هرگز و جود نداشته و پدرسالاري هميشگي بوده است. آنها همچنين مي گويند كه زنان به خاطر وظيفه زايمان و ديگر ناتواني هاي فيزيولوژيك خود هميشه جنس زيردست نظير آنچه اكنون هستند، بوده اند. برتري فيزيكي و توانايي مغزي جنس نر مي باشند.

اين مقاله ادامه دارد....


.....
محال است شما در يکي از بيشمار کافه هاي اين شهر، زني، پيرزني، دختري و يا جنس مونثي را در حال نوشيدن استکان چاي ببينيد، حال در چنين شهري مقوله اي به نام "پليس زن" وجود دارد! مدتي است که دولت مستقر در اين ناحيه (بارزاني) اقدام به برگزاري دوره هايي براي افراد داوطلب کرده است....پليس زن
.......
پشت ميزش نشست همانجايي که عاشقانه هاي زري، هجرت ناگهاني يوسف ،سرگرداني هاي هستي نوريان، بي شباني مراد پاکدل و تحول سليم فرخي شکل گرفته بود .... گزارش گفتگويي با سيمين دانشور، نويسنده


+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱۱
comment نظرات ()

عيد شما مبارك


عيد نوروز بر همگان مبارک( استثنائا بر همگان و نه تنها به زنان)



درباره عيد خيلی چيزها می شه نوشت. فعلا بريد به فرهنگسرا تا بعد








گزارش تصويري اختصاصي پندار از نشست زنان در ۱۷ اسفند ۸۱ در پارک لاله

+ ايرنا محي الدين بناب ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

سايت زنان ايران

من که بلد نبودم يوسف وبلاگ برام زد و من که در اينترنت فقط دنبال سايت های زنان بودم به قول بچه های وبلاگ نويس اولين لينکم شد سايت womeniniran و هميشه هم همان بالا ماند؛ روي تموم لينك ها. كاش مي تونست كمكشون كنم اما حيف كه بزرگ كردن ساينا و كار در بيمارستان تمام وقتم را پر كرده است. امروز هم فقط اومدم كه تشكر بكنم از سايت زنان ايران و اينكه







رو هم لينك داده تو صفحه ي وبلاگ ها ي زنان.

همه عکسهای من

+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

دوره كلان مادري يا مادرسالاري

از من خواسته شده تا يك ربع راجع به مشكلات زنان صحبت كنم ؛ مشكلاتي كه قرن هاست شكل گرفته و تمام زنان كره زمين به شكلي با آن درگير هستند بواسطه همين درگيري و زجر تاريخي زنان، مردان نيز به نوعي متاثر از اين تبعيص رنج مي برند . هيچ انساني به تنهايي خوشبخت نيست. ما همه، چه زن و چه مرد، مي شود گفت كه پرتاب شده به اين سيستم هستيم و نه بوجود آورنده آن، ولي با درك چگونگي شكل گيري اين سيستم ما، تمام انسان هاي روي زمين مي توانيم و بايد مردم جهان را نجات دهيم.
چرا تمامي انسان هاي جهان؟ زيرا ابتدايي ترين تبعيض كه در ميان انسان ها شروع شد تبعيض جنسي بود و تبعيض هاي ديگر مثل تبعيض نژادي و تبعيض كارگري يا طبقاتي به پيرو همين تبعيض جنسي شكل گرفت و تبعيض جنسي هيچ ربطي به جهان سوم، سنت و يا مذهب ندارد، زيرا حتي قبل از بوجود آمدن مذاهب رسمي، جامعه پدرسالاري شكل گرفته بود و مذاهب در داخل چنين سيستم هايي براي حل معضلاتي بوجود آمده بودند كه با زبان مردان عرضه مي شدند و تبعيض زنان در درجه دوم اهميت قرار داشت. در واقع محافل ذي نفع امروزي بوحود آورنده اين تبعيض نيستند بلكه به بقاء و دوام اين تبعيض كمك مي كنند.
به گمان من در جريان مبارزه براي از بين بردن تبعيض جنسي و رفع ستم از زنان صورت هاي ديگر تبعيض به خودي خود منتفي خواهد شد يعني اين خمير آب زيادي خواهد برد.
انسان سه دوره تاريخي را كه شامل:
1- توحش- يك ميليون اندي سال
2- بربريت – 8 هزار سال
3- تمدن – 3 هزار سال
است، از سر گذرانده. دوره توحش يا بدويت طولاني ترين دوره تاريخي است كه نود ونه درصد زندگي بشر را روي زمين شامل مي شود و يك ميليون اندي سال طول كشيده است. دوره بربريت 8 هزار سال و دوره تمدن فقط 3 هزار سال بيش نيست.
از نظر روابط انساني اين دوره ها را به صورت:
1- دوره كلان مادري يا مادرسالاري
2- دوره برادرتباري
3- دوره پدرسالاري
تقسيم كرده اند. در اينجا مي شود گفت كه لغت مادرسالاري تركيب خوبي نيست و بهتر است كلان مادري گفته شود. سالاري يعني آقايي كردن، حكومت كردن، اما آقايي و بهره كشي موقعي وجود دارد كه انسان قادر باشد بيشتر از نياز خود توليد كند و اضافه توليد او تصاحب شده و مورد بهره كشي قرار گيرد، ولي در دوران توحش يا كلان مادري انسان قادر به اضافه توليد نبود. او در يك جمع انساني يا درون يك گله انساني بصورت زندگي اشتراكي مي توانست به حيات خود ادامه دهد و با رشد و آگاهي بشر، با پي بردن به كشاورزي و دامداري و يا تسلط هرچه بيشتر بر طبيعت بود كه اضافه توليد بوجود آمد و كم كم زمينه بهره كشي و شكل گيري پدرسالاري و متعاقب آن دوره هاي معروف برده داري – فئودالي و سرمايه داري شكل گرفت.
هدف من توضيح دادن تاريخ نيست بلكه مي خواهم به مناسبت روز جهاني زن جايگاه مديريت و توليد زندگي اجتماعي و اعتبار والاي آنان را قبل از سلطه جامعه پدرسالاري نشان داده و بگويم كه به جرات مي توان گفت كه تمدن امروزي مرهون فعاليت ها و كشفيات متعدد زنان در دوران توحش بوده است.
اطلاعات ما از آن دوران از راه دانشمندان زيست شناس و باستان شناس و ديرين شناس و انسان شناسان به دست آمده كه با مطالعه بر سنگواره ها و ابزارآلات زندگي انسان هاي ابتدايي به نتايجي رسيده اند همچنين نبايد اطلاعات و خاطرات ثبت شده مسيونرهاي مسيحي را كه براي تبليغ به جوامع ابتدايي فرستاده مي شدند، فراموش شود ويا بررسي اسطوره ها و داستان هاي تاريخي و سنت ها و تحقيقات محققيني چون مورگان بريفو و اولين ريد ، روي جوامع ابتدايي كه از اين راه به ساختار و حقايق دوران مادرسالاري پي برده اند.
براي درك بهتر عصر توحش بايد بعضي از ارزش ها و بار معنايي امروزي كلمات را در پرانتز بگذاريم كه اگر صحبت از آزادي جنسي در آن دوران مي شود نبايد به معني بي بند و باري تلقي گردد و يا اگر به كلمه حرام يا تابو برخورد مي كنيم به مفهوم امروزي حرام كه خود فرد با انجام آن در آخرت جزايش را خواهد ديد، نيست. انجام عمل تابو در ذهن بشر ابتدايي به معني محو كامل فرد و دودمانش در اسرع وقت است.
مردمان ابتدايي كه بطور تدريجي داشتند از حالت حيواني جدا مي شدند از ساده ترين حقايق بيولوژيكي مثل بچه دارشدن و اجتناب ناپذيري مرگ بي خبر بودند. جنس نر كه در دنياي حيوانات- آنجا كه نرها براي دستيابي به مونث با ديگري مي جنگند – يك نيروي خشن است و طبيعي است كه در زماني كه انسان براساس صميمي ترين همكاري براي بقاء تمام اعضاء گروه تلاش مي كند، چنين فردگرايي و رقابت جويي بايد از بين برود . از اين رو براي چيره شدن بر جنسيت حيواني و تبديل جنگ نرها به برادري انساني و بطور خلاصه عبور انسان از مرز حيوانيت به دنياي انساني، ناخودآگاه جمعي بشر چارچوب ها و تابوهايي ايجاد كردند.
دو قسم تابو يك ارتباط به هم پيوسته دارند؛ غذا و سكس كه ضروري ترين اشتياق در زندگي بشر و حيوان هستند. دو نيروي مخفي بقاء جنس است. اگر ارگانيسم بخواهد زنده بماند اشتياق براي غذا بايد ارضاء شود، اگر نوع توليد خود را بطلبد اشتياق براي سكس بايد ارضاء شود. تابو دوگانه غذا و سكس، نمايانگر ابتدايي ترين كنترل اجتماعي بر روي ضروري ترين احتياجات است. بدون اين كنترل ها نظام بشري نمي توانست آغاز شود. به شما خواهم گفت كه زنان بودند كه اين تابوها را بوجود آوردند.
يك اجتماع انساني يا يك گله انساني فقط با جدايي مكان از اجتماع ديگر مشخص نمي شدند بلكه با توسل و يا نماد قرار گرفتن يك شي يا حيوان يا هرچيزي به عنوان توتم يا بت ، اجتماع و خويشاوندي خود را مشخص مي كردند. مردان و زنان ابتدايي در يك توتم هم در كنار هم نمي زيستند بلكه در قبيله يا كلان جدا و مردان در كلان جداگانه اي مي زيستند و پسربچه ها تا سن 10 سالگي پيش مادران و خواهران شان بودند بعد از آن به كلان برادري رانده مي شدند. زنان تحت سلطه و جيره خوار برادران نبودند بلكه خود به تهيه غذا و لوازم زندگي مي پرداختند. در واقع هيچ ارتباطي با همديگر نداشتند هرگونه ارتباط زن و مرد در يك توتم تابو به شمار مي رفت. زنان يك توتم با مردان توتم ديگر، خارج از توتم خود ارتباط جنسي داشتند. تقريبا مثل حيوانات.
تابو غذايي
انسان ابتدايي بايد ياد مي گرفت كه چه گوشتي را مي تواند بخورد و چه گوشتي را نمي تواند بخورد. در خيلي مواقع آنان يادگرفته بودند كه چطور شكار كنند، بكشند و بخورند، حتي به انسان هاي ديگر به عنوان طعمه نگاه مي كردند اما خويشان توتم با خط مرزي بين گوشت انساني كه نمي توانست كشته و يا خورده شود و گوشت حيواني كه مي توان خورد، مشخص مي شدند. جالب اين است كه محققيني كه براي پي بردن به واقعيت كانيباليسم يا آدم خواري به جوامع ابتدايي به آفريقا رفته بودند مشاهده كردند كه هر قبيله آدم هاي توتم خود را آدم دانسته و آدم هاي توتم ديگر را به عنوان حيوان، شكار مي كنند . شكار شدن خود را آدم خواري مي دانستند.
در چنين شرايطي زنان بخاطر حفظ كودكان خود از دسترسي آدم هاي ديگر زنان را بعد از زايمان با ماليدن مواد رنگي در مدت زمان متفاوت، 6 تا 8 يا 10 سال تابو اعلام مي كردند . به باور مرد شكارچي حتي نگاه به اين زنان باعث مرگ مرد شكارچي مي شود. در سايه اين تابو كودكان از دسترسي شكارچيان در امان بودند.
مردمان ابتدايي بخاطر عدم آگاهي از روند توليدمثل به تصور آن كه زنان داراي يك نيروي خارق العاده و جادويي بوده و قادرند عين خود را توليد مثل كنند، از احترام خاصي برخوردار بودند. برعكس اسطوره هاي رايج درباره مقام زنان، آنان هميشه جنس زير دست همان طور كه امروزه هستند، نبوده اند. در آغاز زنان جنس برتر بودند. آنان مادران ومسوول بقاء نوع شان بوده و برخلاف آنان مردان بخاطر نقص بيولوژيكي از نبرد پيوسته براي تسلط بر ديگر نرها رنج مي بردند. زنان مي توانستند با هم براي حمايت از خودشان و فرزندان شان متحد شوند. اين خصوصيت همكاري ، زنان را قادر ساخت تا از كرچ نشيني در دنياي حيوانات به سيستم كلان مادري در دنياي بشر ارتقاء يابند و از طريق توتميسم و تابو بود كه آنان به تربيت كردن دو اشتياق اساسي شروع كرده و تمام شكارهاي داخلي براي غذا را از درون گروه توتم خويشاوندي كه شامل مادران و خواهران و برادران مي شد، قدغن كردند. در واقع همين قدغن شدن كشتار همديگر، مردان را قادر ساخت تا در يك توتم بتوانند به راحتي در كنار هم زندگي كنند و در آخر اشاره كنم :
زنان چون به غير از حفظ خود مسوول بقاء يك موجود ديگر يعني بچه هايشان بودند نياز بيشتري به دگرگون كردن طبيعت و آموزش از طبيعت در يك محيط صلح آميز داشتند. بخاطر همين نيز مانند جنس نر جنگ طلب نبوده و به كمك و همكاري همديگر نياز داشتند تا با هم بتوانند بر سختي ها فائق آيند و به جمع آوري دانه و گياه و حشرات پرداخته و به ذخيره ساختن آن ها مشغول بودند. در جريان اين ذخيره سازي و جمع آوري به كشاورزي يعني بزرگترين انقلاب بشريت پي بردند و با استفاده از پوست آن ها به دباغي پي بردند. آتش را زنان كشف كردندو از ساختن انبار براي ذخيره غذا و در امان نگه داشتن آن از دسترس متجاوزين به خانه سازي رسيده و از غارها نجات پيدا كردند.

+ ايرنا محي الدين بناب ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

روز جهاني زن




هر ساله هشتم مارس برابر با هفدهم اسفند روز جهاني زن است.اين روز به عنوان روز جهاني زنان توسط سازمان ملل در نظر گرفته شده است. در هشتم مارس زنان در تمام كشور هاي جهان روز خود را جشن مي گيرند...

بد نيست بمناسبت نزديك شدن به اين روز اندكي در اين باره مكث كرده و با آن بيشتر آشنا شويم. براي شروع حقوق بشر و دمكراسي، برنامه هفتگي «راديوفردا»: برابري حقوق زن و مرد از ديد سه كارشناس را مي خوانيم.
در مراسم 8 مارس امسال همچنين زنان ايراني گردهمايي هاي عمومي در پارک لاله و چند مكان ديگر برگزار خواهند كرد.
در عين حال ايران و كنوانسيون رفع تبعيض از زنان را بخوانيد.


دكتر مهرانگيز كار ، حقوقدان و فعال برجسته حقوق بشر از سوى كانون وكلاى دادگسترى فرانسه به عنوان پيگير ترين مدافع حقوق بشر برگزيده شد و عاليترين نشان اين كانون را به اين مناسبت دريافت كرد . پيش از ايشان ، نلسون ماندلا از جمله كسانى بوده كه به دريافت اين جايزه نايل شده است ....



زنان زير سايه پدر خوانده ها ، عنوان كتابي است از نوشين احمدي خراساني كه....


..........................





در پايان اين كه ترجمه مقاله چالش های مادرسالاری به نقل از کتابsexism and science نوشته اولين ريد /evelyn reed را به زودي در اين وبلاگ خواهيد خواند.
قرار بود اين مقاله در كتاب ماه چاپ بشود كه به علت تاخير در چاپ اين مجله، تصميم گرفته ام آن را در اين وبلاگ بگذارم.


+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

 

آخرین پیغامی که برام گذاشتن جالبه بخونید:
mard vagheii
ديگه داری شورشو در مياری. بزار مردم زندگيشونو بکنن. همين شما زنا خودتون عامل همه جيز هستين. حتی اگر حقی ازتون پامال بشه. بخدا باور کنين راست ميگم. من يه مردم و هميشه دلم برای زنای ايرونی يجورائی ميسوزه ولی شما زنا بعضی وقتا اونقدر پاتونو از گيليمتون درازتر ميکنين که آدم ميگه هرجی سرتون بياد حقتونه. مثلا وقتيکه ميخايين ادای مردا رو در بيارين. مثلا نشون بدين از اونا قويتر. باهوشتر با دقتر و ... هستين در حاليکه واقا آدم باهوش ميتونه مرد يا زن باشه و هيچ ربطی هم به جنسيت اونا نداره. خلاصه جون ما کوتا بيا بابا بزار مردم زندگيشونو بکنن. وسلام.
+ ايرنا محي الدين بناب ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٥
comment نظرات ()

آيا سرنوشت زن بيولوژيكي است

اين نوشته مقدمه اي است كه توسط خانم سونيا فرانتا (Sonja Franeta) در ژوين 1985 بر كتاب آيا سرنوشت زن بيولوژيكي است(Ts Biolohy Woman,s Destiny?) نوشته خانم اولين ريد( Evelyn Reed) آمده است كه اين كتاب به زبان فارسي ترجمه شده ولي مقدمه مذكور ترجمه نشده است :
مترجم: ايرنا محي الدين بناب

امروز حقوق زنان در معرض حمله شديد حكومت، كارفرمايان و نيروهاي جناح راست قرار دارد.
قانوني كردن سقط جنين، پيروزي شايسته اي است كه از راه تلاش زنان در آغاز دهه 1970 در ايالات متحده به دست آمده است و دايما بوسيله مصوبات فدرالي، ايالتي و محلي و احكام دادگاه ها محدودتر و محدودتر مي شود.
گروه هاي جناح راست موجي از بمباران را عليه درمانگاه هاي سقط جنين انجام مي دهند و مي كوشند زنان را از يك عمل پزشكي ساده اي كه تحت شرايط ايمني انجام مي گيرد بترسانند.
سياستمداران جمهوري خواه و دموكرات نيز اجازه داده اند كه لايحه حقوق مساوي فدرال در سال 1982 از حنب و جوش بيفتد و شكست بخورد.
كاسته شدن هزينه هاي اجتماعي منجر به محدود شدن بسياري از امكانات ناكافي تسهيلي قبلي براي مراقبت از كودكان در اين كشور شده است.
دستاورد هاي فعاليت هاي مثبت در حهت تامين حق مساوي با مرد ها براي زنان در فرصت هاي استخدام و شغل در حال از بين رفتن است. حكومت و كار فرمايان هنوز هم به روند دادن مزد كمتر به زنان را ادامه مي دهند.
كار فرمايان با هدف مرعوب و سر به راه نگهداشتن كارگران زن ، مساله مزاحمت جنسي را روي كار رواج مي دهند و مزاياي مزخصي زايمان را از آنان مي گيرند.
همه اين ها بخشي از تجاوز كلي كارفرمايان به حقوق و استاندارد هاي زندگي اشخاص كارگر و ستمديده است.
هدف حكومت – كارفرما از حمله به زنان خارج كردن آنان از نيروي كار نيست، بلكه قبولاندن دستمزد پايين و شرايط كاري پايين تر از استاندارد به آنان است. سرمايه داران در جستجوي راه هايي هستند تا كارگران زن و مرد را متقاعد كنند كه كارگران زن به هيچ وجه كارگران واقعي نيستند بلكه فقط به دست آورنده يك پول كمكي و عايدي درجه دوم و غيره هستند.
بنا بر ادعاي كارفرمايان، اگر زني بيكار شود چون مثل مرد نان آور اصلي محسوب نمي شود، در ليست آمار بيكاران قرار نمي گيرد.
زن به عنوان يك جنس هدف است، چه آنهايي كه در حال حاضر كار مي كنند چه آنهايي كه كار نمي كنند. زماني كه فشارهاي اقتصادي و اجتماعي بر كارگران و خانواده آنان تشديد مي شود، سرمايه داران هجوم تبليغاتي شان را متوجه توجيه كردن موقعيت زنان به عنوان طبقه دوم معطوف مي دارند.
به دليل اين كه بيش از 50 درصد زناني كه در حال حاضر كار مي كنند و تعداد زيادي از آنان نيز مادر مجرد( مادري كه فرزندش را بدون حضور پدر، بزرگ كند) هستند، تبليغات فرمانفرمايان نمي تواند تنها به شعار انفعالي قديمي / جاي زن در خانه است/ اكتفا كنند.
حكمرانان مي گويندكه مانعي ندارد كه يك زن كار كند، اما مسوليت عمده او كارهاي خانه، شوهر و خانواده است.
افتخارات مادر بودن ستوده مي شود اما زنان دو نوبت كار مي كنند. نوبت دوم تازه زماني شروع مي شود كه آنان از سر كار برمي گردند.
مطبوعات تجارت هاي بزرگ، كليساها و مدارس همگي به نشر تبليغات ضد زن كمك مي كنند. حكمرانان همچنين دانشمنداني را به خدمت مي گيرند كه از اعتبار خود سوء استفاده كرده و واكنش هاي اجتماعي و تبليغات سياسي را در لفافه فرضيه ها و تءوري هاي غير علمي، علمي قلمداد كنند. براي مثال اخيرا يك دانشمند برجسته درباره تفاوت هاي زنان و مردان نوشته بود: اين كاملا بيولوژيكي است كه حرفه و شغل براي مردان خوشايند باشد ، در حالي كه براي زنان، مواظبت از بچه ها و خانه لذت بخش تر است.
تءوري هاي انسان شناختي و بيولوژيكي ساختگي مانند اين ، به اين دليل بر سر زبان ها افتاده است تا ثابت شود كه در حال حاضر ژن ها نقش اجتماعي مردان و زنان را تعيين مي كنند و اين كه همواره چنين بوده و هميشه نيز چنين خواهد بود. از چنين تبليغات غير علمي نه تنها براي منطقي جلوه دادن ستم به زنان بلكه براي گسترش نژاد پرستي و اين ادعا كه اختلاف طبقاتي بخشي از نظم طبيعي اشياء است استفاده مي كنند و آفريده هاي انجيل را توجيه پذيرتر از فهم مبتني براساس علمي منشاء بشريت و تكامل آن مي كنند.
انتشارات پت فيندر(Pathfinder) اقدام به تجديد چاپ جزوه ي اولين ريد در سال 1972 كرد. اين جزوه به عنوان يك ابزار كمكي براي كساني است كه عليه افرادي كه حملات شديدي به حقوق زنان مي كنند قابل توجه است چرا كه ريد در بوسيله آن جواب محكمي به يكي از بحث هاي اساسي كه زير بناي تمام تبليغات جنسيت تحت عنوان تقدير زن بيولوژيكي است تهيه ديده است.
اولين ريد كه در سال 1979 دار فاني را وداع گفت.او به مدت چند سال رهبر حزب كارگران سوسياليست و يكي از سخنگويان برجسته جنبش طرفدار برابري حقوق زن و مرد در اين كشور دهه 1960 و اوايل دهه 1970 بود.
او يكي از موسسان اءتلاف ملي عمل سقط جنين زنان(WONAAC) بود؛ سازماني كه نقش مهمي را در مبارزه در جهت قانوني كردن عمل سقط جنين بازي كرد كه در نهايت منجر به راي دادگاه عالي در سال 1973 شد.
ريد همچنين مولف بسياري از مقالات، جزوه ها و كتاب هايي در آزاد سازي زنان است.
اثر مهم او تكوين زن موضوع هاي معرفي شده دراين جزوه را به طور جامع تري به بررسي گرفته است.
كتاب تكوين زن از زمان انتشارش در سال 1975 منبع آموزش و الهام براي بسياري از فمينيست ها و پشتيبانان حقوق زنان در اين كشور و در سراسر دنيا شده است. اين كتاب به زبانهاي فرانسوي، اسپانيولي، سويدي، تركي و فارسي ترجمه شده است.
دو كتاب ديگر ريد : مشكلات آزادسازي زنان و جنسيت و علم نيز توسط انتشارات پت فيندر به چاپ رسيده است. او همچنين نويسنده ي مقدمه كتاب منشاء خانواده، مالكيت خصوصي و دولت نوشته فردريك انگلس نيز براي همين انتشارات بوده است.
سونيا فرانتا
ژوين 1985

………
اين كتاب در ايران و به زنان فارسي با نام انسان در عصر توحش به وسيله اقاي دكتر محمود عنايت ترجمه شده است
+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٥
comment نظرات ()

آيا زنان انسان ناميده مي شوند؟

آيا زنان انسان ناميده مي شوند؟

نوشته ي كاترين مكينون
ترجمه ي ايرنا محي الدين بناب

پنجاه سال پيش اعلاميه جهاني حقوق بشر تعريف كرد كه انسان كيست. اين اعلاميه به جهانيان نشان داد كه عنوان انسان به چه كسي اطلاق مي شود و آيا زنان هم انسان ناميده مي شوند؟
اگر ما زنان انسان بوديم ، آيا به خاطر درآمد ناچيز در داخل محفظه هايي با كشتي از تايلند به فاحشه خانه هاي نيويورك فرستاده مي شديم؟ آيا به خاطر تطهير ختنه مي شديم ( تطهير از چه!؟ ) و به شكل محدود شده، فرهنگ هاي خودمان را تعريف مي كرديم؟ آيا اگر انسان بوديم فقط مورد استفاده براي توليد مثل قرار مي گرفتيم؟ و اگر انسان بوديم وادار به انجام كارهاي بدون مزد در كل زندگي مان مي شديم؟ آگر انسان بوديم در مراسم سوزاندن جسد شوهران مان به همراه آنان سوزانده مي شديم؟ و اگر هم سوزانده نمي شديم يا شوهران مان از ما خسته مي شدند، مجبور نبوديم به عنوان يك زن بيوه بران گذران زندگي تن به خودفروشي دهيم. چرا كه براي مردان ارزش ديگري نداريم. اگر انسان بوديم براي كفاره گناهان خانواده مان يا براي كاميابي مالي آنان به كشيشان فروخته مي شديم؟ آيا به خاطر تمتع و توليد مثل برده مي شديم؟ اگر هم اجازه داشته ايم مزدي بابت كارمان دريافت كنيم اغلب وادار به انجام كارهاي پست با درآمد هايي صرفا در حد بخور و نمير اكتفا كرده ايم. اگر انسان بوديم براي استفاده جنسي و مهمان نواز ي در سراسر حهان در آن شكلي كه تكنولوژي امكان پذير مي سازد مورد خريد و فروش قرار مي گرفتيم؟ و از يادگيري خواندن و نوشتن كنار گذاشته مي شديم؟
اگر ما زنان انسان بوديم در نظر سنجي هاي عمومي و در حكومت ها صداي كمي يا اصلا صدايي نبايد از ما شنيده مي شد؟ آيا در پشت حجاب پنهان شده و يا زنداني در خانه بوديم؟ براي يك سرپيچي سنگسار مي شديم؟ آيا به وسيله مردان خويشاوند تا حد مرگ و گاهي منجر به مرگ كتك مي خورديم؟ و آيا مورد تجاوز نزديكان خود واقع مي شديم؟ اگر انسان بوديم آيا در نسل كشي ها مورد تجاوز قرار مي گرفتيم تا مرعوب شده جامعه قومي خود را ويران كنيم؟ در آن جنگ تعريف نشده اي كه هر روز در هر مملكتي در دنيا جريان دارد و زمان صلح ناميده مي شود هتك حرمت مي شديم؟ اكر ما زنان انسان بوديم آيا تجاوز به ما مورد لذت و خوشي متجاوزان ما قرار مي گرفت؟ اگر انسان بوديم تمامي اين اتفاقاتي كه مي افتاد، آيا طبيعي نبود اقدامي انجام شود؟
مقدار زيادي وقت و يك تمركز بر روي استثناهاي فريبنده اي كه در حواشي وجود دارد و لازم است داشته باشيم تا يك زن را واقعا در حمايت عظيم اعلاميه جهاني كه هر كس حقي دارد ، بعد از 50 سال دانستم كه تنها آن قسمت هر كس شامل ما نمي شود.
طنين زبان در ماده 1 اعلاميه جهاني ما را تشويق مي كند كه نسبت به يكديگر با روح برادري رفتار كنيم. قبل از هر چيز ما بايد مرد باشيم تا آن روح شامل حال ما بشود، حداقل به ظاهر كلام توجه كنيد اگر ما همه را به اتحاد خوانده و بگوييم نسبت به يكديگر با روح خواهري رفتار كنيد آيا مردان خود را شامل اين جريان مي دانستند؟
ماده 23 اعلاميه به طور دلگرم كننده اي مي خواهد اين اطمينان را ببخشد كه حق هر كس كه كار مي كند بايد پرداخت شده تا يك زندگي ارزشمند براي خود و خانواده اش تدارك ببيند. هيچ جا براي كارهايي كه ما در خانواده انجام مي دهيم مزدي پرداخت نمي شود زيرا ما هر كسي نيستيم يا آنچه كه ما انجام مي دهيم كار نيست؟
زنان خانواده ندارند؟ يا آنچه كه زنان دارند بدون مرد خانواده نيست؟ اگر زني كه مزدي دريافت نمي كند يا حداقل پاداش مطلوب را نمي گيرد و در زندگي واقعي اش نيز مسئول تامين خانواده اش است و يا اصلا از تامين خانواده اش معاف است زندگي او تضمين شده است؟ آيا هستي اش لايق لقب انسان بوده است؟ آيا او انسان است؟ و حال آن كه هر كس حق دارد در حكومت كشورش شركت كند، پنجاه سال است كه حكومت ها هنوز هم به وسيله مردان اداره مي شوند؟ زنان كه در انجمن ها يا پارلمان ها ساكت هستند، آيا صداي انساني ندارند؟
مدركي كه مي توانست به شكل ويژه براي تشكيل اتحاديه هاي صنفي و خواست مرخصي سالانه با مزد تهيه شود ممكن است اطلاعاتي را جمع آوري كرده تا از آن طريق به زنان يادآوري كند كه به خاطر مادر بودن شان مورد لطف قرار گرفته اند. اگر زنان در اين سند انسان به حساب مي آيند ؟ آيا خشونت خانوادگي، خشونت جنسي از تولد تا مرگ از جمله فاحشگي، هرزه نگاري، موجوديت جنسي و بد نامي زنان و دختران نبايد از زبان روزمره كنار گذاشته بشود؟
به فرض تبعيض جنسي غدقن شده است. اما چطور است كه در عرض اين پنجاه سال غدقن شده است؟ مگر به صورت آرزو و هدف اين شرايط هنوز به طور واقعي كه به عنوان نوعي از آنچه كه انسان ناميده مي شود خوب توضيح داده نشده است. چرا استحقاق زنان به هدف اين شرايط هنوز به طور واضح براساس حق فرهنگي، حق بيان، حق مذهب، آزادي جنسي و آزادي تجارت مورد ترديد قرار گرفته است. گويي زنان دال هاي اجتماعي، صحبت جاكش ها، مقدس يا بت هاي جنسي، منابع طبيعي، غلامان و هر چيزي هستند جز موجود انساني؟
غفلت در اعلاميه جهاني صرفا لغوي نيست. زن بودن هنوز يك نام براي ناميده موجود انساني به شمار نمي رود. اگر ما نه تنها در اين خيالي ترين اعلاميه جقوق بشري واقعيت موقعيت زنان را در تمام تنوع آن در برابر حمايت هاي اعلاميه جهاني بسنجيم، نه تنها زنان حقوقي ندارند كه حمايت شود بلكه براي اغلب مردان جهان هم نگاه انساني به صورت يك زن مشكل است.
جهان نيازمند نگاه انساني به زنان است، به خاطر اين ، اعلاميه جهاني حقوق بشر بايد راه هايي را كه زنان به طور مشخص از حقوق انساني به عنوان يك انسان محروم هستند نشان دهد. بران اين روياي مجلل، اعلاميه جهاني بايد به اين حقيقت برسد كه براي احقاق حقوق بشر به طور كل هم واقعيت آن بايد به مبارزه خوانده شود و هم معيار هاي آن تغيير يابد.
و به راستي چه زماني زنان انسان ناميده مي شوند؟ چه زماني؟

+ ايرنا محي الدين بناب ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۸/۳٠
comment نظرات ()

دردناک است. بخوانيد:

دختران‌ «فصليه‌» دختران‌ ترس‌،تنهايي‌ و تحقير
در ميان‌ طايفه‌هاي‌ عرب‌ ، «نهوه‌» (ضم‌ع‌ضق‌) يك‌ سنت‌ است‌ . يك‌ قانون‌ قبيله‌يي‌ كه‌ امروزه‌ نيز كم‌وبيش‌ اجرا مي‌شود «نهوه‌ از نهي‌ گرفته‌ شده‌ است‌): يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طرف‌ پژوهشگر فرهنگ‌ مردم‌ عرب‌ در مقاله‌ «آيين‌ فصل‌»در كتاب‌ عشاير و قبايل‌ مردم‌ عرب‌ خوزستان‌ در اين‌ باره‌ مي‌نويسد:«از دوره‌ جاهليت‌ تا كنون‌ پيوند دختر عرب‌ را با پسر عمويش‌ در آسمانها بسته‌اند و اين‌ در نظام‌ كهن‌ عشيره‌يي‌ يعني‌ اعطاي‌ حق‌ به‌ پسرعمو يا پسر پسر عمو يا هر كس‌ در اين‌ مدار جاي‌ مي‌گيرد تا مالك‌الرقاب‌ يا در واقع‌ صاحب‌ مجوز ازدواج‌ دختر باشد. بي‌اجازه‌ عمو يا پسرعمو يا بستگان‌ پدر،دختر حق‌ ندارد با كسي‌ ازدواج‌ كند و اين‌ در قاموس‌ قبيله‌ كفر شمرده‌ مي‌شود و كيفرش‌ جنگ‌ و جدال‌ و آتش‌ افروزي‌ و گاهي‌ قتل‌ است‌. كافي‌ است‌ پسرعمو يا پسرعموها به‌ خواستگار غريبه‌ يا حتي‌ پسردايي‌ اخطار كنند و او اصرار ورزد،حتي‌ اگر پدر و مادر و خود دختر هم‌ موافق‌ ازدواج‌ باشند،خونها ريخته‌ خواهدشد. مگر اينكه‌ ريش‌ سفيدها و سيدها پا پيش‌ بگذارند. عموزادگان‌ در اين‌ عرصه‌ حق‌ «وتو» دارند و بي‌رضايت‌ آنها هيچ‌ دخترعمويي‌ نمي‌تواند ازدواج‌ كند . گاهي‌ پسرعمو قدري‌ انعطاف‌ نشان‌ مي‌دهد و در برابر اخذ مبلغي‌ اغلب‌ گزاف‌ از پدر يا خواستگار دختر خود را كنار مي‌كشد و اجازه‌ ازدواج‌ با غير از خاندان‌ را «توشيح‌»مي‌كند. وگرنه‌ پسرعمو با داشتن‌ همسر هم‌ مي‌تواند دخترعمو را ب ه‌عنوان‌ «هوو» در گرو خود داشته‌ باشد و اين‌ بويژه‌ در ميان‌ خانواده‌هاي‌ شيوخ‌ ،سخت‌ مرسوم‌ است‌.» در «نهوه‌»پسر و دختر هر دو قرباني‌ يك‌ قانون‌ عشيره‌يي‌ هستند . اگر پسر عمو،دختر عمو را نخواهد،مي‌تواند از ازدواج‌ با او سرباز زند و حتي‌ اگر دختر بعدها خواستگار داشته‌ باشد،باز هم‌ بايد از پسر عمويش‌ اجازه‌ بگيرد و در صورت‌ مخالفت‌ او،دختر هيچگاه‌ نمي‌تواند ازدواج‌ كند. مي‌بينيم‌ كه‌ دختر قرباني‌ اصلي‌ است‌. اما پسر نيز در «نهوه‌» قرباني‌ است‌. چون‌ حتي‌ اگر علاقه‌يي‌ به‌ دخترعمويش‌ نداشته‌ باشد،باز هم‌ بخاطر آبروي‌ خانواده‌ و بيت‌ بايد تن‌ به‌ ازدواج‌ دهد. دختري‌ كه‌ پسرعمويش‌ با او ازدواج‌ نكند،دختر نجيبي‌ نيست‌،اين‌ را ذهنيت‌ عشيره‌يي‌ مي‌گويد پس‌ با اين‌ كار دامن‌ «بيت‌»آلوده‌ مي‌شود و چه‌ بهتر كه‌ چنين‌ اتفاقي‌ صورت‌ نپذيرد. همين‌ است‌ كه‌ در بعضي‌ نقاط‌ عرب‌ نشين‌ ،پسرعمو حتماص بايد با دخترعمو ازدواج‌ كند و بعدها در صورت‌ تمايل‌ با دختر مورد علاقه‌اش‌ هم‌. در اين‌ صورت‌ دختر عمو بايد كارهاي‌ منزل‌ را انجام‌ دهد و از نظر حقوق‌ انساني‌،عنصري‌ زيردست‌ خواهد بود و در هر صورت‌ او «عروسي‌» است‌ كه‌ نه‌ با عشق‌ و علاقه‌ كه‌ با «نهوه‌» زندگي‌ زناشويي‌ را آغاز كرده‌ است‌.
عرب‌ها در علت‌ اجراي‌ اين‌ رسم‌ مي‌گويند:«نهوه‌» قانون‌ عشيره‌ است‌. با اين‌ كار،افراد فاميل‌ پراكنده‌ نمي‌شوند و نسل‌،فاميل‌ خود را بيشتر مي‌كند تا اختلاف‌هاي‌ طايفه‌يي‌ ، همه‌ پشت‌هم‌ باشند. مهريه‌ و جهيزيه‌ دخترعمو هم‌ معمولاص كمتر است‌ و حتي‌ مي‌شود كه‌ دخترها را با هم‌ معاوضه‌ كرد.
در گذشته‌ در ميان‌ اعراب‌ ازدواج‌ كاملاص درون‌طايفه‌يي‌ و درون‌تيره‌يي‌ و حتي‌ درون‌بيتي‌ بود. امروزه‌ هم‌ كمتر اتفاق‌ مي‌افتد دختر به‌غير طايفه‌ يا به‌ غير تيره‌ خود بدهند. مگر اينكه‌ در طايفه‌ براي‌ دختري‌ شوهر پيدا نشود،تنها آن‌ موقع‌ است‌ كه‌ با جلب‌ رضايت‌ اهل‌ طايفه‌،دختر مي‌ تواند با مردي‌ از غير طايفه‌ ازدواج‌ كند.
در گذشته‌ «ناف‌بر» كردن‌ دخترها كاملاص رايج‌ بود. اين‌ عمل‌ توسط‌ رييس‌ حموله‌ (تيره‌)يا رييس‌ خانواده‌ انجام‌ مي‌شد. دختري‌ كه‌ حرف‌ بزرگ‌ فاميل‌ را ناديده‌ مي‌گرفت‌،مادام‌العمر نمي‌توانست‌ ازدواج‌ كند . كسي‌ هم‌ كه‌ دختر به‌ نام‌ او «ناف‌بر» شده‌ بود،حق‌ داشت‌ از ازدواج‌ دختر جلوگيري‌ كند. اين‌ هم‌ نوعي‌ «نهوه‌» بود و اگر دختر با كس‌ ديگري‌ ازدواج‌ مي‌كرد،داماد را حتماص مجبور به‌ طلاق‌ و فصل‌ مي‌كردند. اين‌ رسم‌ هنوز هم‌ در ميان‌ قبايل‌ عرب‌ منطقه‌ اجرا مي‌شود.
يكي‌ ديگر از ازدواج‌هاي‌ اجباري‌،در «فصل‌» زن‌ اتفاق‌ مي‌افتد. «فصل‌»نوعي‌ ديه‌ عشايري‌ است‌ كه‌ ريشه‌ در دوران‌ جاهليت‌ دارد. در «فصل‌» زن‌،خانواده‌ قاتل‌ مجبورند به‌ عنوان‌ ديه‌ فرد مقتول‌،يك‌ ،دو يا حتي‌ چهار زن‌ را به‌ عقد برادران‌ يا پسرعموهاي‌ مقتول‌ درآورند تا ظاهراص ميان‌ دو خانواده‌ قاتل‌ و مقتول‌ پيوند خوني‌ ايجاد شود . ولي‌ اين‌ پيوند به‌ قيمت‌ هتك‌ حرمت‌ و شخصيت‌ و تحقير زني‌ خواهدبود كه‌ به‌ عنوان‌ «ديه‌» يا به‌ عربي‌ محلي‌ «فصليه‌» تعيين‌ مي‌شود،يعني‌ زن‌ در اين‌ ميان‌ قرباني‌ مي‌شود. «فصليه‌» دشنامي‌ است‌ كه‌ با كمترين‌ اختلاف‌ در خانواده‌ به‌ رخ‌ زن‌ كشيده‌ مي‌ شود. در ميان‌ زنان‌ عرب‌،هيچ‌ دشنامي‌ بدتر و توهين‌آميزتر از اين‌ واژه‌ نيست‌. (عزيزي‌ بني‌طس‌رس‌ف‌،يوسف‌: 1372 ص‌ 108) دختران‌ «فصليه‌»دختران‌ ترس‌ و تنهايي‌ و تحقيرند. هيچ‌ مهريه‌يي‌ به‌ آنها تعلق‌ نمي‌گيرد و بدون‌ هيچ‌ جشن‌ و مراسمي‌ به‌ خانه‌ همسر مي‌روند. گاهي‌ دختران‌ «فصليه‌»تا پايان‌ زندگي‌ مشترك‌ حق‌ ديدار خانواده‌ خود را نمي‌يابند. مگر پنهاني‌ و دور از چشم‌ طايفه‌ كه‌ البته‌ بعد از تولد نوزاد پسر (تنها پسر و نه‌ دختر)زن‌ فصليه‌ ،پاره‌يي‌ از حقوق‌ انساني‌ خود را دوباره‌ به‌ دست‌ مي‌آورد.
يكي‌ ديگر از محدوديت‌ها در ميان‌ مردم‌ عرب‌ خوزستان‌، وصلت‌ عرب‌هاي‌ خوزستان‌ كه‌ شيعي‌ مذهب‌ هستند با اعراب‌ سني‌ مذهب‌ است‌. اعراب‌ سني‌ در خوزستان‌ كم‌ هستند. اما اعراب‌ بنادر شمالي‌ خليج‌فارس‌ و جزيره‌ها همگي‌ سني‌مذهب‌اند. اعراب‌ سني‌ ساكن‌ در خوزستان‌ كاملاص جامعه‌يي‌ در خود و بيرون‌ از جامعه‌عربي‌ خوزستان‌ هستند.
عرب‌ها به‌ عجم‌ها (غير عرب‌ها) دختر نمي‌دهند و از آنها دختر نمي‌گيرند. البته‌ در گذشته‌ عرب‌ها كاملاص مقيد به‌ اين‌ «بايدها و نبايدها» بودند. ولي‌ امروزه‌ به‌ دليل‌ تغيير مناسبات‌ اقتصادي‌،اجتماعي‌ در شهرها و صنعتي‌ شدن‌ جامعه‌،مهاجرت‌ها و...كاملاص رعايت‌ نمي‌شوند،هرچند هنوز هم‌ به‌ قول‌ عزيزي‌ بني‌طرف‌،شبح‌ عشيره‌ بر بالاي‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ خوزستان‌ هم‌ سايه‌ افكنده‌ است‌.
عرب‌ ها به‌ «مزين‌ ق‌غهظق »ها (گروهي‌ شغلي‌ از جامعه‌ عربي‌ كه‌ از اقشار پايين‌ جامعه‌ به‌ حساب‌ مي‌آيند و به‌ حرفه‌ سلماني‌گري‌ مشغولند) دختر نمي‌دهند و از آنها دختر نمي‌گيرند. همچنين‌ ازدواج‌ در ميان‌ بعضي‌ از گروههاي‌ شغلي‌ كاملاص درون‌همسري‌ است‌. مثلاص «هائيج‌»ها (گروهي‌ شغلي‌ كه‌ به‌ حرفه‌ جاجيم‌بافي‌ و پالان‌دوزي‌ مي‌پردازند) تنها در ميان‌ خود ازدواج‌ مي‌كنند و كسي‌ به‌ آنها دختر نمي‌دهد. در گذشته‌ رييس‌ طايفه‌ها (شيخ‌ها) تعداد زيادي‌ غلام‌ و كنيز داشتند كه‌ از سياه‌ها بودند و در اصطلاح‌ به‌ آنها «عبيد» و«عبيده‌» مي‌گفتند .هيچ‌ عربي‌ با «عبيد» و «عبيده‌» هيچ‌ وصلت‌ نمي‌كرد كه‌ هنوز هم‌ باقي‌ مانده‌ است‌. به‌ غير از اينها،اعراب‌ از كولي‌ها دختر نمي‌گيرند و به‌ آنها دختر نمي‌دهند.
يكي‌ ديگر از بايدها در ازدواج‌، نذري‌ دادن‌ دخترها به‌ سيدها است‌. سيدها در ميان‌ عرب‌ها از احترام‌ خاصي‌ برخوردارند و مردم‌ به‌ نام‌شان‌ نذر مي‌كنند و گاهي‌ حتي‌ دخترشان‌ را نذر خانواده‌يي‌ از سادات‌ مي‌كنند كه‌ بعد از رسيدن‌ به‌ سن‌ بلوغ‌ بي‌مهريه‌ و مراسم‌ به‌ عقد سيدي‌ از آن‌ خانواده‌ درآيد. با هر اختلاف‌ سني‌ و حتي‌ به‌عنوان‌ زن‌ چندم‌.
«مهريه‌»و سنت‌ «صداق‌»
«مهريه‌» (ه#گ‌) در شب‌ خواستگاري‌ رسمي‌ (خس‌طوبه‌) بعد از موافقت‌ پدر عروس‌،با صحبت‌ ريش‌سفيدها و بزرگ‌ها از هر دو خانواده‌ مشخص‌ مي‌شود كه‌ همان‌ وقت‌ قابل‌ پرداخت‌ است‌ و معمولاص در قباله‌ عقد نوشته‌ نمي‌شود. خانواده‌ پسر ، آن‌ پول‌ را به‌ دختر مي‌دهند. معمولاص شيربهايي‌ كه‌ گرفته‌ مي‌شود،با نظر دختر صرف‌ خريد وسايل‌ ضروري‌ زندگي‌ مي‌شود. جهيزيه‌ در ميان‌ عرب‌ها چندان‌ رسم‌ نيست‌. اعراب‌ رسم‌ ديگري‌ هم‌ به‌ نام‌ «صداق‌» يا «صدايق‌» دارند. رسم‌ «صداق‌» به‌ اين‌ صورت‌ است‌ كه‌ براي‌ دختر مهريه‌يي‌ مشخص‌ نمي‌كنند. در عوض‌ خانواده‌ دختر يكي‌ از دخترهاي‌شان‌ را به‌ يكي‌ ازپسرهاي‌ طايفه‌ عروس‌ مي‌دهند. اين‌ دو دختر «صدايق‌» ناميده‌ مي‌شوند و ميزان‌ شيربها و ساير هدايا هم‌ براي‌ هر دو به‌ يك‌ اندازه‌ است‌. اگر بعدها در زندگي‌ مشترك‌،يكي‌ از زوج‌ها تصميم‌ به‌ طلاق‌ بگيرند،زوج‌ ديگر هم‌ حتماص بايد از هم‌ جدا شوند. در «صداق‌» گاهي‌ مهريه‌يي‌ مشخص‌ و مساوي‌ براي‌ هر دو زوج‌ تعيين‌ مي‌شود . گفته‌ شد كه‌ عرب‌ها رسم‌ جهيزيه‌دادن‌ به‌ دختر ندارند و با پول‌ «ه#گ‌» و «شيربها» براي‌ عروس‌ وسايلي‌ تهيه‌ مي‌كنند. البته‌ اگر داماد فاميل‌ يا پسرعمو باشد،ممكن‌ است‌ همين‌ هم‌ فراهم‌ نشود و به‌ عهده‌خودشان‌ گذاشته‌ شود.

افشين‌ نادري‌/ روزنامه اعتماد
+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۸/٢٧
comment نظرات ()

من با خواندن اين مطلب ناراحت شدم . شما خواستيد می توانيد آن را نخوانيد

گزارشي از وضعيت بدوك ها در مرز
زني ميانسال به مردي بلوچ التماس مي كرد كه دختر كوچكش را قبول كند و او مي گفت: نه دختر ها ضعيفند . زود از پا در مي آيند.مي گفت: نه. اين قوي است. نگاهش كن ! و او باز مي گفت : نه. بعد از چندين التماس مكرر مرد گفت : باشد. بگو برود پيش ملا زهي پارچه سفيد بگيرد.

ضمن كار در دفتر شناسايي پناهند گان سازمان ملل در مشهد ، پيشنهاد جديدي دريافت كردم. از انجايي كه تعداد افغاني هايي كه از بيرجند مي آمدند ، خيلي زياد بود و اكثر آنها در مسير رفت و بازگشت دچار مشكل مي شدند ، از ما خواستند براي بر پايي يك دفتر موقتي به بيرجند برويم.

يكي از همان روزهايي كه در بيرجند بوديم، پذيراي چند مهمان شديم . يكي از اين مهمانان عضوي از مجموعه خبرنگاران بدون مرز بود با مليت فرانسوي . قرار شد به مرز برويم و از موقعيت فرار پناهندگان به ايران يك گزارش تهيه كنيم.

ترتيب اين سفر داده شد و به منطقه مرزي مسيل 76 رفتيم. شب اول در يك محله مسكوني مرزي سكني گزيديم. نيمه هاي شب صداهاي خفيف و عجيبي از دور دست به گوشمان خورد. من و ميشل دويديم بيرون. نگهبان مرزي گفت: نگران نباشيد. بدوك ها هستند.

ميشل خيلي مشتاق بود بداند بدوك چه كسي است و برايش توضيح دادم. اين كه بدوك ها عموما بچه هاي 8 تا 12 ساله هستند و به دليل وزن كم ، قابليت اين را دارند كه در كوه ها و مسيرهاي صعب العبور به راحتي حركت كنند ودست آخر جمع كردن آنها راحت است .نمي دانست جمع كردن آنها يعني چه وچرا وزن كم براي آنها خوب است. گفتم صبر كند تا فردا بتوانيم به جايي برويم تا بفهمد.

صبح زود به طرف ايرانشهر حركت كرديم و بعد از آن با كمك يك مامور، راه صحرا را در پيش گرفتيم. كپرهاي صحرانشينان سر راهمان بود . گرچه به چشم غريبه ما را نگاه مي كردند و از مامور مسلح همراهمان زياد خوششان نمي آمد، ولي در عين حال خيلي مهمان نواز بودند . چرخي در چراگاههاي شترها زد يم و پاي گفتگوي مردم نشستيم. اكثر مردم آنجا صاحب دو مليت ايراني ــافغاني هستند. ازدواج افغان ها با ايراني ها ممنوع است. همه آنها شرعي ازدواج مي كنند و زنهاي ايراني نمي دانند كه با اين ازدواج مليت ايراني خود را از دست مي دهند . در اين ميان وضع فرزندان چنين ازدواج هايي به مراتب پيچيده تر است. اين بچه ها مليت ايراني ندارند. مامورين وزارت كشور مي گويند اينها افغاني هستند ولي بچه ها اين را قبول ندارند . مي گويند ما ايراني هستيم . تا 18 سالگي هيچ هويتي ندارند و مثل مهاجران افغاني برگه تردد دريافت مي كنند . طبق ماده 976 قانون مدني مي توانند بعد از تولد و 19 سال اقامت در ايران ، تقاضاي تابعيت كنند ولي تا به حال هيچ گونه تابعيتي داده نشده است . بدتر از همه فاصله بين سالهاي 1361 تا 1364 است كه وزارت كشور نوعي شناسنامه عجيب براي اين اطفال صادر كرده است. شناسنامه هايي كه اين بچه ها را با نام خانوادگي مادرشان و بدون ذكري از پدر معرفي مي كند. اين بچه هاي بي هويت و بيكار ، به هيچ كاري نمي آ يند جز اين كه در كارهاي خلاف از آنها استفاده شود و چه كار خلافي بهتر از بدوك شدن. ميشل سردر گم بود . باز مي پرسيد بدوك چرا. گفتم بدوك ها را اين چنين افرادي تشكيل مي دهند . بيشتر آنها پسر هستند وكمتر از دختراستفاده مي كنند گو اينكه بين 6 تا 9 ساله باشند . اين كه بدوک ها كارشان اين است كه به آن طرف مرز روانه شوند و با بستن مواد مخدر به خود ، پياده راههاي فرعي را در پيش گيرند و مواد مخدر را به اين طرف مرز بياورند . درآمدشان هم بد نيست ولي در عوض عمر آنها خيلي كوتاه است.

ميشل طاقت نياورد. گفت برويم . رفتيم و در منطقه اي وسيع ودر حفاظ يك دره چادر زديم . نيمه هاي شب صداهاي خفيف بچه ها را شنيد يم و در تاريكي شب به بيرون از چادر خزيد يم . به ميشل گفتم تكان نخور و گرنه مارا به گلوله مي بند ند . ساكت شد يم . مهتاب به كوير مي تابيد . ماشين وانت به سرعت از يك طرف حركت كرد .بدوك ها هر يك پارچه اي سفيد ـــ براي شناخته شدن ـــ بر روي سر خود كشيده بودند،مانند قطره هاي آب به هم پيوستند . مردي كه پشت وانت ايستاده بود در حال حركت بچه ها را يكي يكي مي گرفت و به بالا مي انداخت . صداي جيغ و فرياد هم شنيده مي شد . بچه هايي كه در اين ميان از دست او ول مي شدند يا پايشان مي پيچيد و و به زير چرخ ماشين مي افتادند .

ميشل مي خواست بد ود و آنها را نجات دهد ولي با تمام قدرت او را نگه داشتم كه جم نخورد.مي خواست فرياد بزند ولي دستم را روي دهانش گذاشتم تا زنده بمانيم.

صبح زود هر دو خسته و افسرده كلافه از چادر بيرون آمديم . خواب به چشممان نيامده بود. قدم زنان به مسير وانت رسيد يم . اجساد بچه ها در ميان كوير افتاده بود . يكي از روي پايش رد شده بودند يكي از روي سينه اش . همه هم از شدت خونريزي مرده بودند. دختركي سياه موي پارچه سفيد خود را به دندان گرفته و جان داده بود. ميشل سر به زير انداخت و گفت برگرديم. برگشتيم . گفت چرا بدوك مي شوند. گفتم آخر هويت قانوني ندارند. معلوم نيست كجايي هستند. مدارس ايراني آنها را قبول نمي كنند. شناسنامه ندارند. آنها را افغاني مي دانند . افغاني ها هم اينها را ايراني مي دانند. در اين ميان اين بچه ها نه هويتي دارند و نه مليتي . تنها راهشان همين است. از بازار ايرانشهر گذشتيم ميشل حتي حال عكس گرفتن هم نداشت . از كنار يك كپر گذشتيم ، زني ميانسال به مردي بلوچ التماس مي كرد كه دختر كوچكش را قبول كند و او مي گفت: نه دختر ها ضعيفند . زود از پا در مي آيند. مي گفت: نه. اين قوي است . نگاهش كن ! و او باز مي گفت : نه . بعد از چندين التماس مكرر مرد گفت: باشد. بگو برود پيش ملا زهي پارچه سفيد بگيرد. مادر مرد را دعا كرد و دختر برگشت به ما لبخند زد .

ميشل هر چه کرد نتوانست عكسي از آن دختر بگيرد.

کامبيز توانا-سایت زنان ایران
+ ايرنا محي الدين بناب ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۸/٢٥
comment نظرات ()